سرمه چشمان هامین به قلم سعیده براز
پارت سوم :
ـ والا وقتی به دنیا اومد اصلا طرفش نرفتی، تموم مدت زایمانم داشتی به من بدوبیراه می گفتی که با حاملگی هیکلتو از ریخت انداختم.
متعجب به هامین نگاه می کنم.
ـ واقعا؟؟؟!!!!!
هامین اوهومی می گوید و من با حرص می گویم:
ـ چه بیشوری بودم قبلا، نگفتم خدا قهرش می گیره؟؟
با این حرف بدو بیراهی که نثار خودم می کنم، هامین می خندد و من دلم برای خنده اش ضعف می رود. به سمت دست شکسته و آتل بسته اش اشاره می کنم.
ـ دستت خوبه؟ اصلا حواست نبود، مدام با اون دستت به فرخ ضربه می زدی.
ـ درد می کنه ولی فکر نکنم چیز خاصی باشه اما به هر حال میرم دکتر یه عکس بندازم.
هامین جای خودش را روی زمین می اندازد و بعد در را قفل می کند.
به او حق می دهم که اینطور جوانب احتیاط را رعایت کند، من یک روزی او و فرزندمان را تنها گذاشته بودم و حالا این طور زندانی شدن حقم بود اما دلم نمی آید حرفی را که در ذهنم مدام چرخ می خورد را به زبان نیاورم.
ـ هامین.
ـ بله.
دستم را تکیه گاه سرم می کنم و به پهلو می چرخم تا بهتر هامین را از روی تخت ببینم.
هامین با آن یقه ی باز شده اش، خواستنی تر از هر وقت دیگر شده است و من حالا با خیال راحت می توانم از دید زدن شوهرم، بدون داشتن حس گناهی لذت ببرم.
ـ می دونی یکی از ترس های بزرگم چی بود؟
هامین سری به نشانه ی نه تکان می دهد.
ـ اینکه وقتی حافظه ام برگشت، مجبور بشم چیکا و تو رو ول کنم و برم.
چند لحظه مکث می کنم و بعد ادامه می دهم.
ـ امشب با خیال راحت می خوابم چون فهمیدم لازم نیست دیگه از تو و چیکا دل بکنم.
هامین همان طور ناامیدانه نگاهم می کند و من با خودم عهد می بندم طوری زندگی ام را با هامین از نو بسازم که دیگر اثری از این ناامیدی در نگاهش نماند.
سرم را روی بالشت می گذارم تا بخوابم که دوباره سوالی به ذهنم می رسد.
ـ راستی هامین.
هامین کلافه چشم هایش را باز می کند.
ـ باز چیه سرمه؟ امشب قصد خوابیدن نداری انگار؟
ـ باید بهم حق بدی تازه فهمیدم شوهر و بچه دارم، ذوق کردم.
هامین پوفی می کشد.
ـ خب حالا حرفتو بزن.
ـ من به غیر این غلط هایی که تو گفتی، غلط دیگه ای که نکردم؟؟!
هامین خنده اش گرفته اما سعی می کند من متوجه نشوم.
ـ خیالت راحت، غلط دیگه ای نکردی.
ـ خب خداروشکر. خیالم راحت شد.
بالاخره بعد از سوال هایی که از هامین پرسیدم و خیالم راحت شد، خوابیدم.
صبح، چشم که باز کردم، چیکا را روی شکمم دیدم، عادت داشت گاهی اوقات که بد خواب می شد، سرش را روی شکمم بگذارد. به آرامی سرش را روی تخت می گذارم و آرام از روی تخت بلند می شوم. هامین در جایش نیست و از آن جایی که ساعت از نه صبح گذشته است، یعنی به سرکار رفته است.
به سمت در اتاق می روم و دستگیره را آرام پایین می کشم و همان طور که فکر می کردم در قفل است.
به سرویس بهداشتی می روم و آبی به دست و صورتم می زنم و بعد رختخواب هامین را از روی زمین جمع می کنم و گوشه ی اتاق می گذارم که کلید داخل قفل می چرخد و رضوان وارد اتاق می شود.
رضوان با احتیاط جلو می آید و شرمنده نگاهم می کند..
ـ آقا گفت بهت واقعیتو گفته.
ـ آره گفت، توام می دونستی؟
رضوان در حالی که دست هایش را به هم می مالد و صدایش می لرزد، می گوید:
ـ من و مراد علی می دونستیم، ولی آقا گفت بهت چیزی نگیم وگرنه بازم فرار می کنی.
حرفی نمی زنم و برای خودم تاسف می خورم که در گذشته چطور آدمی بوده ام که هیچ کس به من اعتماد نمی کند.
رضوان یک قدم به سمت جلو بر می دارد.
ـ منو می بخشی دخترم؟
رضوان را در آغوش می گیرم و شانه اش را می بوسم.
ـ رضوان جونم، تو راه و چاه و نشونم دادی، نذاشتی از این خونه برم، تو منو به چیکا نزدیک تر کردی تو همیشه مراقبم بودی خانم اذیتم نکنه و جورمو می کشیدی. حالا من چیو ببخشم؟ اینکه همیشه هوامو داشتی؟
رضوان با شنیدن حرف هایم، صورتم را میان دست هایش می گیرد و پیشانی ام را می بوسد.
ـ من قربون تو دختر برم.
رضوان از آغوشم بیرون می آید و با شک و تردید نگاهم می کند.
ـ چیه رضوان؟ چی می خوای بگی؟
ـ آقا سفارش کرده در طول روز که نیست تو اتاق بمونی و من چند باری بهت سر بزنم، می دونم کار درستی نیست ولی سرمه جان، به خدا آقا اهل این کار ها نبود، فقط چشمش ترسیده، می ترسه حالا که تو دوباره به این خونه برگشتی، سر یه اتفاق کوچیک بزاری بری.
لطفا صبر کنید...

Negin
0بله بله بله بله بله بله بله بله بله بله