لیست کلیه پارتهای رمان سرمه چشمان هامین : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 63
-
رمان سرمه چشمان هامین - پارت 41
با توضیح هامین به خودم می آیم و به زحمت از کف ماشین بلند می شوم. ـ خوابم برده بود. هامین به زحمت جلوی خنده اش را گرفته است، لب هایش را روی هم فشار می دهد تا نخندد. ـ دختر هنوز یک ساعت نیست که راه افتادیم و تو خوابت برد، بزار حداقل به عوارضی می رسیدیم بعد. ـ خب حالا، ماشینو بزن کنار من بیام جل...
بروزرسانی در : ۳۹۸ روز پیش
-
رمان سرمه چشمان هامین - پارت 42
حالا برف با شدت بیش تری می بارد. فقط یک ساعت تا مقصد راه مانده است اما از بس به خاطر لغزندگی جاده آرام می رویم، شاید تا چند ساعت دیگر هم به مقصد نرسیم. ـ هامین اگه تو راه بمونیم، بنزین تموم بشه..... یخ کنیم....... حیوون های وحشی مار و بخورن چی؟؟؟؟ هامین که حسابی به خاطر رانندگی زیاد خسته شده اس...
بروزرسانی در : ۳۹۷ روز پیش
-
رمان سرمه چشمان هامین - پارت 43
با دیدن اتاق و چیدمان سنتی و قشنگش گل از گلم می شکفد، رضوان برایمان سنگ تمام گذاشته بود. کرسی وسط اتاق بود و لحاف زیبا و صورتی رنگی روی آن انداخته شده بود که طرح طاووس داشت و روی هر کدام از پر های طاووس نگینی دوخته شده بود. بخاری کوچکی در گوشه ای از اتاق روشن بود. پنجره ای رو به حیاط بود که طا...
بروزرسانی در : ۳۹۶ روز پیش
-
رمان سرمه چشمان هامین - پارت 44
آفتاب که معلوم است کمی خجالتی است، با شرم سری تکان می دهد که خواهر کوچکترش مهتاب به بازویش می زند. ـ آبجی، سرمه خانم فقط اسمتو پرسید و تو خجالت کشیدی. وای از دست تو دختر. آفتاب برای مهتاب، خواهرش چشم و ابرو می آید که مراقب حرف زدنش باشد اما خب فایده ای ندارد. دست دور گردن مهتاب می اندازم که با...
بروزرسانی در : ۳۹۶ روز پیش
-
رمان سرمه چشمان هامین - پارت 45
چیکا که بلند می شود، با هم به طبقه ی پایین می رویم، چیکا با دیدن رضوان، خودش را به سمت او می کشد و رضوان با محبت در آغوشش می گیرد. ـ بیا بغلم یکی یه دونه، برات سوپ درست کردم. رضوان چیکا را کنار خودش زیر کرسی می نشاند و مشغول غذا دادن به او می شود. ـ با مهتاب برو یه سر بیرون تو روستا بگرد. ـ ب...
بروزرسانی در : ۳۹۶ روز پیش
-
رمان سرمه چشمان هامین - پارت 46
عمه آسیه صندلی به دست می آید و با دیدن سر و وضع من به پایش می کوبد: ـ ای وای خاک بر سرم چی شدی تو؟ گاو تو رو زد؟ دستمال کاغذی که مهتاب به دستم داده را برمی دارم و صورت پهنی ام را تمیز می کنم و می گویم: ـ داشتم شیرشو می دوشیدم که یهو دیوونه شد، با دم زد افتادم رو دستشوییش. با لب و لوچه ی آویزا...
بروزرسانی در : ۳۹۴ روز پیش
-
رمان سرمه چشمان هامین - پارت 47
رضوان می خواهد باز هم مخالفت کند، می دانم می خواهد رعایت حال من و هامین را بکند وگرنه دلیلی برای مخالفت با مهتاب نداشت. ـ رضوان جونم راست میگه، جوجه بزاریم. رضوان: حالا که توام موافقی باشه. آفتاب، برو به بابات و داداش هات بسپر دارن میرن گوشت بخرن، مرغ هم بگیرن واسه شب. ـ تو این برف و راه بندون...
بروزرسانی در : ۳۹۳ روز پیش
-
رمان سرمه چشمان هامین - پارت 48
ـ شوهرت می خواد به رسم خودشون چهارشنبه سوری رو تبریک بگه، یه وقت غافلگیر میشی، بچه از دستت میوفته. من که از ترس گرخیده ام، چشمانم از ترس گشاد شده است و با وحشت به رضوان و دخترانش نگاه می کنم و می پرسم: ـ مگه می خواد چی کار کنه؟؟ همین که نگاهشان به سمت بالا می رود، جسمی سیاه رنگ جلویم می آید. ...
بروزرسانی در : ۳۹۲ روز پیش
-
رمان سرمه چشمان هامین - پارت 49
حسابی غرق تماشای هامین و چیکا شده ام که با ترقه ای که زیر پایم می افتد اول می ترسم و بعد خاطره ای از گذشته به یادم می آید. با هامین دور آتش ایستاده ایم، هامین چند آبشار و فشفشه روشن می کند و قبل از اینکه به سراغ ترقه ها و تی ان تی ها بیاید، چندتایی برمی دارم و به سمت خانه می روم. ـ کجا سرمه، هن...
بروزرسانی در : ۳۹۱ روز پیش
-
رمان سرمه چشمان هامین - پارت 50
سرمای هوا به قدری است که بعد از خوردن چایی بیشتر از این نمی توانیم داخل حیاط بمانیم و همگی به جز هامین و آرش داخل حیاط ماندند تا جوجه را کباب کنند. همگی دور کرسی نشسته ایم و مشغول خوردن جوجه ها و سیب زمینی کبابی ها می شویم، رضوان کره و سبزی خشک شده معطر می آورد تا روی سیب زمینی ها بریزیم. چیکا ...
بروزرسانی در : ۳۹۰ روز پیش
-
رمان سرمه چشمان هامین - پارت 51
ـ چون تو می دونستی من موافقم بهشون قول دادی، نه بابا چه ناراحتی؟؟؟ اونجا خونه ی توام هست. چشمانم که سنگین می شوند، سریع خوابم می برد و وقتی هامین صدایم می کند که بیدار شوم، باورم نمی شود که پنج ساعت خوابیده ام. هامین مدام اسمم را صدا می کند. ـ سرمه، سرمه پاشو دیگه تا ده دقیقه دیگه سال تحویل می...
بروزرسانی در : ۳۸۹ روز پیش
-
رمان سرمه چشمان هامین - پارت 52
ـ یعنی بچه از کجاش میاد بیرون؟؟؟ مهتاب طلبکارانه نگاهم می کند. ـ تو یه بچه داری، اون وقت از من می پرسی؟؟؟ ـ آخه من که اصلا یادم نمیاد، حیوون هام مثل ما آدم ها از اونجاشون....... حرفم تمام نشده است که با دهان باز به صحنه ی روبه رویم نگاه می کنم. مهتاب از من بدتر چشمانش تا آخرین حد گشاد شده است...
بروزرسانی در : ۳۸۸ روز پیش
-
رمان سرمه چشمان هامین - پارت 53
امروز هم مانند دیروز حسابی بهمان خوش گذشت و من اصلا گذر زمان را حس نکردم. شب، طبق معمول، هامین جایش را آن سوی کرسی، درست روبه روی من و چیکا می اندازد. چیکا آن قدر که با دختر های رضوان بازی کرده است، تقریبا از شدت خواب آلودگی بیهوش شده است و هامین هم آن قدر برف پارو کرده است که مثل دخترش از شدت ...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان سرمه چشمان هامین - پارت 54
ـ اجاق برقی کجاست؟؟ من هنوز در حال نفس نفس زدنم و حالم سرجایش نیامده است. با دست به سمتی که اجاق برقی را گذاشته ام اشاره می کنم. ـ چرا گذاشتیش اونجا؟؟؟ هامین که دست از سوال کردن برنمی دارد، می گویم: ـ ولم می کنی یه نفسی تازه کنم، تازه زاییدم مثلا. با این حرفم هامین کاملا سرجایش می نشیند، عی...
بروزرسانی در : ۳۸۶ روز پیش
-
رمان سرمه چشمان هامین - پارت 55
ـ موتور ما مرد ها با موتور شما زن ها فرق می کنه. در حالی که کمی استرس دارم اما همچنان به ادامه ی کارمان فکر می کنم، می گویم: ـ می دونم، می دونم، من فقط... فقط...... ـ فقط چی؟ ـ من تا همین جاشو بلد بودم، دیگه نمی دونم چیکار کنم؟؟؟ هامین در حالی که انگشتانش را در انگشتانم قفل می کند، می گوید:...
بروزرسانی در : ۳۸۵ روز پیش
-
رمان سرمه چشمان هامین - پارت 56
بدنم را کش می آورم و می خواهم کمی برای هامین ناز کنم که پایم به بخاری برقی برخورد می کند و می سوزد. به سرعت از زیر کرسی بیرون می آیم و در حالی که کف پایم را در دستم گرفته ام و انگشتم را فوت می کنم، چشمم به هامین می خورد که در حال خندیدن به من است. ـ چیه خب... پام سوخت. ـ اصلا فکرشو نمی کردم صب...
بروزرسانی در : ۳۸۴ روز پیش
-
رمان سرمه چشمان هامین - پارت 57
ـ دارم لباس راحتی هامو برمی دارم، می خوایم با دختر ها امشب تو یه اتاق بخوابیم. اصلا متوجه نزدیک شدن هامین نمی شوم و وقتی کنار گوشم زمزمه می کند، می ترسم. ـ اون وقت چرا فکر کردی من میزارم، امشب جایی به غیر از پیش من باشی؟؟ متعجب برمی گردم و نگاهش می کنم تا از حالت چهره اش بفهمم شوخی می کند یا ج...
بروزرسانی در : ۳۸۳ روز پیش
-
رمان سرمه چشمان هامین - پارت 58
ـ همینم مونده تمام زحمت های منو بندازی گردن کرسی. حالا نزدیک هامین ایستاده ام و دست هایم را به کمرم زده ام و طلبکارانه نگاهش می کنم. هامین دستم را می کشد و مرا کنار خودش می نشاند. ـ مگه میشه من تلاش های بی پایان و سبزه گره زدن های تورو فراموش کنم. از طعنه اش لب و لوچه ام آویزان می شود. ـ من ...
بروزرسانی در : ۳۸۲ روز پیش
-
رمان سرمه چشمان هامین - پارت 59
پووفی می کشم و تلفن را قطع می کنم و به سمت آیفون می روم. به اتاقم می روم و لباس مناسبی می پوشم و همراه چیکا به پذیرایی می روم. البرز را در حالی که روی یکی از مبل ها نشسته است و مشغول کار با گوشی اش است، می بینم. ـ سلام، خوش اومدی. نگاه از صفحه ی گوشی می گیرد و جلوی پای من بلند می شود. ـ سلام...
بروزرسانی در : ۳۸۱ روز پیش
-
رمان سرمه چشمان هامین - پارت 60
هزاران فکر به یک باره به ذهنم هجوم می آورند. ( من برای چه باید برای البرز فندک می خرید؟ ) ( اصلا چرا من برای البرز هدیه گرفته بودم؟ ) ( و اینکه دلیل این تغییر 180 درجه ای البرز چه بود؟ ) البرز فندک را روی میز به سمت من هل می دهد. ـ برش دار، شاید یه چیزایی یادت بیاد. با بدبینی به البرز نگاهی...
بروزرسانی در : ۳۸۰ روز پیش
