سرمه چشمان هامین به قلم سعیده براز
پارت یازده :
کارم که تمام می شود با هامین به طبقه ی پایین می روم و شام می خوریم، خبری از ملیحه خانم نیست، گویا از وقتی فهمیده است، هامین واقعیت را به من گفته است، اکثرا به خانه باغش در شمال می رود تا چشمش به چشم من نیوفتد.
البته خودش خبر نداشت که با این کارش چه لطفی در حق من کرده است.
فردای آن روز هم به ادامه ی خانه تکانی ها رسیدم و حمام و دستشویی را اساسی تمیز کردم و بعد مشغول تماشای یکی از فیلم ه
لطفا صبر کنید...
