پارت ده :

کار پرده ها که تمام می شود، رضوان با بی خیالی آسوده از اتاق خارج می شود و من مشغول دستمال کشیدن دیوار ها می شوم که هامین به اتاق می آید:
ـ چرا یه دقیقه نمی شینی تو؟
همان طور که دیوار ها را با دستمال کفی دستمال می کشم، می گویم:
ـ این قدر نشستم خسته شدم، با کار کردن حوصلم سر نمیره.
هامین عینکش را روی صورتش تنظیم می کند.
ـ خب پس بزار منم کمکت کنم، بعد بریم با هم شام بخوریم.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • آمنه

    0

    خیلی دوست دارم ببینم وقتی حافظه سرمه برگرده چی میشه ای کاش هامین هم سر عقل بیاد آخه موش وگربه بازی برای چی هست پارت عالیه عالی

    ۱ سال پیش
کپی شد!