سرمه چشمان هامین به قلم سعیده براز
پارت ده :
کار پرده ها که تمام می شود، رضوان با بی خیالی آسوده از اتاق خارج می شود و من مشغول دستمال کشیدن دیوار ها می شوم که هامین به اتاق می آید:
ـ چرا یه دقیقه نمی شینی تو؟
همان طور که دیوار ها را با دستمال کفی دستمال می کشم، می گویم:
ـ این قدر نشستم خسته شدم، با کار کردن حوصلم سر نمیره.
هامین عینکش را روی صورتش تنظیم می کند.
ـ خب پس بزار منم کمکت کنم، بعد بریم با هم شام بخوریم.
لطفا صبر کنید...

آمنه
0خیلی دوست دارم ببینم وقتی حافظه سرمه برگرده چی میشه ای کاش هامین هم سر عقل بیاد آخه موش وگربه بازی برای چی هست پارت عالیه عالی