لیست کلیه پارتهای رمان سرمه چشمان هامین : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 63
-
رمان سرمه چشمان هامین - پارت 21
ـ هااااامین. ـ جان هامین. این طور که می گوید، اشک هایم سرازیر می شود. ـ حالا که من می خوام بمیرم، از این حرف قشنگا می زنی؟؟؟ با این حرفم، هامین حسابی هول می کند و پتو را از رویش برمی دارد و شانه هایم را محکم می گیرد. ـ سرمه چی شده؟ حرف بزن چرا بمیری؟ در همان حالی که گریه می کنم، می گویم: ـ...
بروزرسانی در : ۳۷۹ روز پیش
-
رمان سرمه چشمان هامین - پارت 22
با حرف هایش تمام دلخوری هایم از بین می رود و با انگشت اشاره ام به سینه اش ضربه می زنم. ـ باشه، قبوله. البته اگه این تماس های کوچیک هم مشکلی نداشته باشه. هامین دستم را پس می زند و صورتم را میان دو دستش می گیرد و لبانم را می بوسد. شوک زده از این کارش، نگاهش می کنم که همان طور که لبش مماس لبم است...
بروزرسانی در : ۳۷۹ روز پیش
-
رمان سرمه چشمان هامین - پارت 23
ـ خوشگل شده؟ ـ خیلی. ـ طاهره برام رنگ کرده، مدل سوسکیه. هامین موهایم را رها می کند و می خندد. ـ خاله سوسکه ی خودمی. خوشحال از اینکه توانسته ام کاری برای طاهره انجام دهم به آشپزخانه می روم و عینک هامین را می شویم و بعد در حالی که با خودم حرف می زنم، پیش هامین برمی گردم. ـ بیشتر صندلی ها رو ب...
بروزرسانی در : ۳۷۸ روز پیش
-
رمان سرمه چشمان هامین - پارت 24
خوشبختانه با پیشنهاد رضوان دیگر نگران لباس نبودم و حالا دنبال آرایشگاه خوب می گشتم که طاهره خودش آرایشگری را معرفی کرد که به خانه هم می آمد و این کلی برای منی که حوصله ی آرایشگاه رفتن نداشتم، عالی بود. روز عروسی طاهره، خودش به بیشتر کار ها رسیدگی می کرد و حالا حالاها قصد رفتن به آرایشگاه نداشت. ...
بروزرسانی در : ۳۷۸ روز پیش
-
رمان سرمه چشمان هامین - پارت 25
ـ هامین آماده شده، پایین منتظرته. ـ رضوان جون. ـ جانم. ـ خودتم ماه شدی، حاجی تون قراره امشب عقل از سرش بپره. ـ از دست تو دختر. رضوان این حرف را در حالی که کمی خجالت زده شده بود، گفت و به سرعت از اتاق خارج شد. از بالای نرده ها سرم را به سمت پایین خم می کنم تا ببینم هامین کجاست که آب دهان چی...
بروزرسانی در : ۳۷۸ روز پیش
-
رمان سرمه چشمان هامین - پارت 26
ـ البرز، البرز. البرز هم که مثل ما نگاهش به عروس و داماد بود و دست می زد، بدون اینکه نگاهش را از آن ها بگیرد، گوشش را نزدیک من می آورد. ـ هان؟ چیه؟ ـ بلدی سوت بزنی؟ البرز که انگار به شنوایی خودش شک کرده است، با تعجب نگاهم می کند. ـ چی؟ سوت بزنم؟!! ـ آره، سوت دیگه. بعد هم چهار انگشتم را داخ...
بروزرسانی در : ۳۷۸ روز پیش
-
رمان سرمه چشمان هامین - پارت 27
همان طور که هم می رقصیدم و هم حواسم به اطراف بود، گفتم: ـ غمت نباشه، الان نقشه امونو اجرا می کنم. دنبال فریده و رضوان می گشتم که خوشبختانه با سبدی که خودمان از قبل آماده کرده بودیم، جلو ایستاده بودند و با اشاره ی من زودتر از خواهر شوهر طاهره جلو آمدند و مشغول جمع کردن شاباش های عروس و داماد شدن...
بروزرسانی در : ۳۷۶ روز پیش
-
رمان سرمه چشمان هامین - پارت 28
به حرکات چیکا دقت کردم و دیدم حق با رضوان است. غذایمان که تمام شد و دی جی آهنگ گذاشت، چیکا دست هامین را گرفت و روی میز بلند شد و شروع به رقصیدن کرد. طوری قر می داد که همه مان را به خنده انداخته بود. البرز که از حرکات چیکا تعجب کرده بود، رو به هامین گفت: ـ فسقلی رو نگاه چه حرکتایی می زنه، مربی ...
بروزرسانی در : ۳۷۶ روز پیش
-
رمان سرمه چشمان هامین - پارت 29
ـ من فکر می کردم قرار این فکر که کوردی آزارت بده اما کورد بودن یه جوری رفت تو مغزت و باهات عجین شد که من مخصوصا امشب متوجه عشقت به کورد ها، لباساشون، رقصشون شدم. سکوت می کنم و هامین از این سکوتم این گونه برداشت می کند که من از دست او ناراحت شده ام. ـ بهت حق میدم که از دستم ناراحت باشی. ـ من نا...
بروزرسانی در : ۳۷۵ روز پیش
-
رمان سرمه چشمان هامین - پارت 30
ـ نخیرم، مشکل اینجا که تو از قبل یه ندایی به من ندادی که آمادگی داشته باشم، تا دیروز مثل یوسف پیامبر از دستم فراری بودی، چی شده الان یهویی؟؟؟! ـ داستان یوسف پیامبر و یادت اومده؟؟؟ ـ نخیر تو اینترنت خوندم، حاشیه ام نرو لطفا. ـ خودمم نمی دونم. امشب با اون لباس و آرایش رفتی دوشادوش هم رقصیدیم خیل...
بروزرسانی در : ۳۷۵ روز پیش
-
رمان سرمه چشمان هامین - پارت 31
بالاجبار چشمانم را باز می کنم و نگاه نگرانش را که می بینم کمی آرام می گیرم. ـ چت شده آروم جونم. با این حرفش بغض می کنم، این حافظه ی من هم چقدر وقت نشناس بود. دقیقا امشب که دلمان آغوش یکدیگر را خواسته بود، باید بر می گشت آن هم نه به طور کامل که مرا از سردرگمی در بیاورد، فقط در آن حد که گیج ترم ...
بروزرسانی در : ۳۷۵ روز پیش
-
رمان سرمه چشمان هامین - پارت 32
صبح با تکان هایی که چیکا به بدنم می دهد، از خواب بیدار می شوم. هامین سرجایش نیست. به ساعت نگاه می کنم و باورم نمی شود تا ساعت یازده خوابیده باشم و چیکا بیدارم نکرده باشد. چیکا نق می زند. ـ جان مامان، حتما گشنته، الان میریم پایین صبحونه می خوریم. روی تخت می نشینم و با دست کمی مو هایم را شانه ...
بروزرسانی در : ۳۷۳ روز پیش
-
رمان سرمه چشمان هامین - پارت 33
ـ زهرمارررر. ـ تو دلت عزیزم، همه ی اشک هاتو ریختی یا هنوز مونده؟ ـ حیف اشک های من که واسه تو ریختم. ـ آخه خلی دیگه، من در هفته سه روزشو پیشتم از فردام میام سرکار. این قدر گریه داشت؟؟؟! خوشحال گوشی را در دستانم جابه جا می کنم. ـ عه، واقعا فردا می خوای بیای؟؟؟ ـ آره، من و مجتبی برنامه سفر ندا...
بروزرسانی در : ۳۷۳ روز پیش
-
رمان سرمه چشمان هامین - پارت 34
ـ فعلا، خواهشا بلایی سر البرز نیار. ـ من چیکار اون دارم. ـ با حرفات به مرز جنون می کشیش، مثلا اون روانشناسِ تو با حرفات میری رو مخش. از اینکه هامین هم اعتراف میکند که در کلام زور من به البرز می چربد، به خودم می بالم. ـ ببینم چی میشه، اگه مراقب حرف زدنش باشه منم کاری به کارش ندارم. ـ اوه، اوه...
بروزرسانی در : ۳۷۲ روز پیش
-
رمان سرمه چشمان هامین - پارت 35
ـ ترس برای چی؟ ـ فکر می کردم خیلی باید جیغ جیغو باشه، یادته اون اوایل اصلا نمی ذاشت بخوابی؟؟؟ هامین سری تکان می دهد و به فکر فرو می رود. ـ ولی دیشب که اون جوری تو بغلم آروم خوابیده بود، نظرم در موردش عوض شد. البرز از جا شکلاتی روی میز، شکلاتی برمی دارد و به چیکا نشان می دهد. ـ بیا بغل عمو تا...
بروزرسانی در : ۳۷۲ روز پیش
-
رمان سرمه چشمان هامین - پارت 36
با صدای خداحافظی کردن البرز با هامین به پذیرایی برمی گردم تا با البرز خداحافظی کنم و حسن نیتم را برای همکاری با البرز در جلسات مشاوره نشان دهم. ـ به سلامت، خوش اومدی. هامین دستش را پشت کمرم می گذارد و می گوید: ـ راستی برای جلسات مشاوره اتون، زمانی تعیین نکردین؟ هامین چه عجله ای داشت. ـ من رو...
بروزرسانی در : ۳۷۲ روز پیش
-
رمان سرمه چشمان هامین - پارت 37
از آشپزخانه که خارج می شوم صدای اعتراض آمیز طاهره را می شنوم. ـ فریده، جون من حرف بزن، این قدر سفت نباش. روابطمان از وقتی که هر چهارنفرمان فهمیده ایم من زن هامین هستم، هیچ تغییری نکرده است. آن قدر با یکدیگر راحت و صمیمی هستیم که با خبر شدن از واقعیت هم نتوانست تغییری در رابطه من با طاهره و رضو...
بروزرسانی در : ۳۷۱ روز پیش
-
رمان سرمه چشمان هامین - پارت 38
از اینکه باید در مورد خاطره ای که به یادآورده ام با البرز حرف بزنم، دل پیچه می گیرم. اما راه دیگه ای ندارم. ـ من.... من پافشاری می کردم که یه چیزی رو بگم و هامین رو حسابی عصبانی کردم و اونم منو زد. البرز انگشتانش را در هم قفل می کند و تکیه اش را از مبل می گیرد و به جلو خم می شود. ـ به هامین گف...
بروزرسانی در : ۳۷۱ روز پیش
-
رمان سرمه چشمان هامین - پارت 39
هامین که می آید، تمام سعیم را می کنم تا متوجه خرابی حالم نشود اما انگار موفق نشده ام چرا که هامین مدام سوال پیچم می کند. در حالی که مشغول جمع کردن میز شام هستیم و هامین هم کمکم می کند، می پرسد: ـ امروز جلسه ی مشاوره ات با البرز خوب بود؟ کوتاه پاسخ می دهم: ـ اوهوم. هامین ظرف ها را از دستم می ...
بروزرسانی در : ۳۷۱ روز پیش
-
رمان سرمه چشمان هامین - پارت 40
باورم نمی شود تا این حد بی مهر و محبت بوده ام، در همان حالی که اشک می ریزم، سر چیکا را نوازش می کنم که هامین به پذیرایی برمی گردد. هنوز وضعیت من را ندیده است و سرش پایین است. ـ رضوان بهم گفت ناراحتیت واسه چیه؟ سعی می کنم اشک هایم را پاک کنم تا هامین متوجه حال و روزم نشود و قصد ندارم که در مورد...
بروزرسانی در : ۳۷۱ روز پیش
