سرمه چشمان هامین به قلم سعیده براز
پارت چهارم :
عاجزانه به رضوان نگاه می کنم.
ـ این همه مدت من چیکار کنم آخه، حوصلم سر میره؟
رضوان با ذوق، فلشی را دستم می دهد.
ـ اینو طاهره الان از گوشیش برات پر کرده، بزن به تلویزیون اتاق آقا ببین حوصلت کمتر سر میره.
ناامیدانه به فلش کف ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...
