پارت دوم :

ـ چیکار می کنی؟؟؟
همان طور که لباس هایم را در می آورم، می گویم:
ـ مگه نمی خواستی بهت ثابت کنم که فرخ به زور می خواست بهم نزدیک بشه؟؟
هامین حرفی نمی زند و فقط نگاهم می کند. لباسم را که در می آورم، به هامین نگاه می کنم.
ـ از بس مقاومت کردم، با کمربند افتاد به جونم، قبلش خودمو تو اتاق حبس کردم تا دستش بهم نرسه ولی اون منو با چیکا تهدید کرد و گفت اگه در و باز نکنم، میره سراغ اون.
نگاه هامین با خشم روی رد کمربند هایی است که از فرخ خورده ام و حالا جایش روی تنم مانده است.
با خشم و انزجار می گوید:
ـ مرتیکه ی پست فطرت، عوضی، اگه دستم بهش برسه......
ـ هامین توروخدا ولش کن اون دیگه این ورا پیداش نمیشه، یعنی جراتشو نداره، مرادعلی همین یه پسر و داره، اگه بلایی سرش بیاد کی از مرادعلی نگهداری کنه؟
با این حرفم، هامین آرام می گیرد و به یک باره فکری به ذهنم می رسد.
ـ هامین.
هامین نگاهم می کند.
ـ اون شناسنامه ها رو بده به من یه بار دیگه به صفحه دومش یه نگاه بندازم.
هامین شناسنامه ها را به سمتم دراز می کند و من در حالی که با خودم زمزمه می کنم:
ـ اگه من زن توام، پس یعنی چیکا هم بچه ی منه دیگه....
با دیدن اسم چیکا، چشمه ی اشکم می جوشد و با صدای بلند گریه می کنم و می گویم:
ـ چیکا بچه ی منه، ای خدا من این همه مدت داشتم از بچه ی خودم نگهداری می کردم و نمی دونستم، من چطور مادری بودم که بچه ام اون اوایل با من غریبگی می کرد؟ ای خدا.....
هامین به سمتم می آید و شناسنامه ها را از دستم می گیرد و من را روی تخت می نشاند.
من زار می زنم و هامین بی حرف شانه هایم را ماساژ می دهد تا آرام شوم. بعد از گذشت دقایقی آرام می گیرم و ملتمسانه به هامین نگاه می کنم.
ـ توروخدا برو چیکا رو بیار.
ـ با ترس از خواب بیدار شد، خیلی ناآرومی کرد تا تونستم دوباره بخوابونمش، بهتره فعلا بزاریم بخوابه.
هامین قصد خارج شدن از اتاق را دارد که سراسیمه می پرسم:
ـ چرا بهم نگفتی که زنتم؟؟
هامین بدون اینکه برگردد از بالای شانه اش نگاهم می کند و می گوید:
ـ بشین تو تنهایی با خودت فکر کن ببین چه دلیلی می تونست داشته باشه!!
هامین که می رود، سرم را درون بالشت می کنم و تا می توانم هق می زنم، حداقل دلم سبک می شد و از فشار روانی که بر رویم بود، کم می شد.
حوالی ساعت ده شب، هامین با یک سینی غذا و با چیکا وارد اتاق می شود.
با ذوق به سمتشان می روم و چیکا را از دستش می گیرم و صورت کوچکش را بوسه باران می کنم.
ـ الهی قربونت بشه مامانی، پس الکی نبود هی بهم می گفتی، ماما. الهی من فدات بشم.
آن قدر از ته دل قربان صدقه ی چیکا می روم و می بوسمش که چیکا هم سر ذوق می آید و گونه ام را گاز محکمی می گیرد.
ـ آخ، آخ بچه یواش، محبت هاتم عین خودم خرکیه.
هامین که می خندد، دلم به همان لبخند هامین خوش می شود و اینکه بالاخره و یک روزی شاید دلش با من صاف شود و از سر تقصیراتم بگذرد.
هامین سینی غذا را برایم روی میزش می گذارد اما من هم چنان تمام حواسم به چیکاست.
ـ بیا غذاتو بخور تا از دهن نیوفتاده، چیکارو بده به من راحت غذاتو بخور.
همان طور که چیکا در آغوشم است، پشت میز می نشینم.
ـ من با چیکا راحتم، همین طور که بغلمه غذا می خورم.
غذایم را که می خورم، با پشت قاشق از غذایم برای چیکا له می کنم و به او هم غذا می دهم و بعد می گویم:
ـ قربون عظمت و مهربونی خدا برم من، همیشه فکر می کردم مگه از محبتم نسبت به تو فسقلی، بالاتر هم هست؟؟؟ نگو تو بچه ی خودمی و حسم، همون حس مادر و فرزندیه.
هامین در حالی که عینکش را به عقب هول می دهد، می گوید:
ـ یعنی این قدر از اینکه فهمیدی چیکا بچته، خوشحالی؟؟
ـ یعنی واقعا از ذوقم نمی فهمی؟؟؟؟
هامین ابروهایش را بالا می اندازد.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • امیری

    0

    هامین. به دلیل طرز بر خوردش با سرمه

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!