سرمه چشمان هامین به قلم سعیده براز
پارت نوزده :
از جایم بلند می شوم و پشتم را تکان می دهم و با خودم می گویم:
ـ دختر خل شدی ها، عادت کردی حتما کابوس ببینی، حتی اگه دلیلی براش وجود نداشته باشه.
و بعد می خندم.
با تکان هایی از خواب بیدار می شوم.
چیکا کنارم نشسته است و بی حوصله چشم و دماغش را می مالد.
ـ جانم مامان، چی شده؟
هامین خمیازه می کشد و می گوید:
ـ اینقدر تو خواب خندیدی، هردومونو بیدار کردی.
با به یاد آوردن خ
لطفا صبر کنید...
