پارت نوزده :

از جایم بلند می شوم و پشتم را تکان می دهم و با خودم می گویم:
ـ دختر خل شدی ها، عادت کردی حتما کابوس ببینی، حتی اگه دلیلی براش وجود نداشته باشه.
و بعد می خندم.
با تکان هایی از خواب بیدار می شوم.
چیکا کنارم نشسته است و بی حوصله چشم و دماغش را می مالد.
ـ جانم مامان، چی شده؟
هامین خمیازه می کشد و می گوید:
ـ اینقدر تو خواب خندیدی، هردومونو بیدار کردی.
با به یاد آوردن خ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!