دوست داشتی؟
رمان آخرین آرزوی مادر اثر Fatima Eqb

رمان آخرین آرزوی مادر

  • به قلم Fatima Eqb
  • ⏱️۳ ساعت و ۵۷ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 85.8K 👁
  • 307 ❤️
  • 290 💬

خلاصه رمان آخرین آرزوی مادر

داستان درباره دختری به نام نارگل و پسری به نام حسام است. نارگل یک دختر شیرینی‌پز است که دوست دارد یک روزی آخرین آرزوی مادر متوفایش را برآورده کند. داستان از روزی شروع می‌شود که پسری به نام حسام که روانپزشک است وارد شیرینی‌فروشی نارگل می‌شود و ماجراهای داستان از بعد از ورود حسام شروع می‌شود. چرا که حسام با وجود این که یک پزشک است از نارگل می‌خواهد اجازه دهد که در شیرینی‌فروشی آن‌ها کار کند. داستان گاهی از زبان نارگل است و گاهی از زبان حسام. در کنار نارگل و حسام، شخصیت‌های دیگری هم هستند که در روند داستان تأثیر زیادی دارند. باید دید در آخر نارگل و حسام چه‌گونه آخرین آرزوی مادر نارگل را برآورده می‌کنند و آیا موفق می‌شوند یا نه؟

قسمتی از متن رمان آخرین آرزوی مادر

- اسمش صغری‌ست.
یکی دیگه‌اشون با شیطنت گفت:
- صغری با ث سه نقطه.
اونی یکی گفت:
- بهش بگو صُغی تا با کلاس بشه.
و بعد سه تاشون زدن زیر خنده، دختر اول با تعجب به سه قلوها نگاه کرد و بعد با اخم گفت:
- نخیر اسم من صغری نیست، ببخشید آقا من نارگل هستم... نارگل شیرین سخن.
یکی از سه قلوها دوباره با شیطنت گفت:
- از بس شیرینه باباش براش قنادی زده.
دوباره سه تاشون بلند خندیدند. شیطنت زیادی بین این سه نفر بود. همین‌طور که به رفتارهای اون سه تا نگاه می‌کردم تو دلم یه چیزی شبیه قند آب شد. با خودم اسم دختر رو تکرار کردم... نارگل شیرین سخن... اسم و فامیل زیبایی داشت. تو فکر بودم که یکی از سه قلوها گفت:
- خب جناب آقای خوشبخت! کار دیگه‌ای ندارین؟
- نه فقط یه سؤال دارم، میشه شما سه نفر هم خودتون رو معرفی کنید؟
یکی از سه قلوها که از بقیه شیطون‌تر بود شروع به معرفی کرد:
- من ملیکا هستم، ایشون ملیسا و این هم ملینا.
- از آشنایی با شما خوشبختم.
سه تاشون با هم گفتند: ما هم خوشبختیم جناب خوشبخت.
و دوباره بلند زدن زیر خنده و از اتاق بیرون رفتند. من موندم و نارگل خانم.
نارگل گفت:
- آقای خوشبخت! به خاطر رفتار امروزم اجازه بدین یه کیک و قهوه مهمونتون کنم، ما این‌جا کیک‌های خوشمزه‌ای درست می‌کنیم.
من: ممنونم خانم شیرین سخن.
یک مرتبه یه چیزی به ذهنم رسید، فکری بهتر از این نبود، به نارگل نگاه کردم و گفتم:
- خانم شیرین سخن! شما قصد جبران اون ضربه رو دارین؟
- اون کارم که جبران نمیشه؛ اما به خاطرش هر چی شما بگین قبول می‌کنم.
- هر چی باشه؟
- هر چی باشه.
- پس...به خاطر جبران اون ضربه‌ای که زدین باید بذارین من هم روزها بیام این‌جا و در کنار شما کیک و شیرینی بپزم.
چشم‌های درشت نارگل از شدت تعجب گرد شد و با دهان باز چند ثانیه خیره نگاهم کرد و پرسید:
- این‌جا کار کنید؟ مگه شما شاغل نیستید؟
خندیدم و گفتم:
- من روانپزشک هستم؛ اما همیشه عاشق کار تو یه همچین جایی بودم، الان هم که این فرصت به دست اومده دلم می‌خواد این‌جا کار کنم.
- ولی شما شغل به این خوبی دارین، چرا می‌خوایین قناد بشین؟! نه نمیشه شرمنده.
- چرا نمیشه؟ مگه مشکلی هست؟
- آخه یه دکتر چرا باید تو قنادی کار کنه؟
- چون دوست دارم شیرینی بپزم.
- نمیشه...نمی‌تونم اجازه بدم این‌جا کار کنید.
- خب پس من هم میرم کلانتری و از شما بابت ضرب و شتم شکایت می‌کنم.
- شکایت می‌کنید؟ ای بابا...
بالاخره تونستم راضیش کنم که روزها برم تو قنادی اون‌ها و شیرینی پزی رو یاد بگیرم. آرزوم بود یه روز کیکی رو که می‌خورم خودم پخته باشم.
***
نارگل:
پسره‌ی دیوونه خودش پزشکه، میگه می‌خواد تو قنادی کار کنه! خُله بدبخت، مردم قدر چیزهایی رو که دارن نمی‌دونن. با خودم غرولند می‌کردم که خانم رحمانی اومد کنارم و گفت:
- نارگل جان! خودت اجازه دادی که بیاد، پس چرا این‌قدر غرولند می‌کنی؟
- آخه گفت اگه بهش اجازه ندم میره کلانتری و ازم شکایت می‌کنه.
- عیب نداره دخترم بذار بیاد، وقتی ببینه کار این‌جا چه‌قدر سخته و تمام وقتش رو می‌گیره، خودش می‌ذاره و میره.
- خدا کنه، حالا این‌ها به کنار، وقتی سه قلوها عاصیش کردن میره و دیگه اسم این‌جا رو هم نمیاره.
با خانم رحمانی زدیم زیر خنده که باز هم صدای سه قلوها بلند شد. خانم رحمانی کلافه گفت:
- یا سر به سر این بهزاد و علیِ بدبخت می‌ذارن یا با خودشون کل کل می‌کنن، من برم ببینم باز چه خبر شده، تو هم برو پشت دخل که امروز مشتری زیاد داریم.
- چشم خانم رحمانی.
اون روز، روز شلوغی بود، به هر زحمتی بود روز رو به شب رسوندیم و رفتیم خونه. از خستگی یه گوشه از اتاق دراز کشیدم، نسرین جون اومد کنارم نشست و گفت:
- چه خبر؟ فکر کنم امروز حسابی خسته شدی.
- دقیقاً، امروز یه عالمه کیک تولد و شیرینی فروختیم، دیگه از کت و کول افتادیم.
- خسته نباشی عزیزم، می‌خوای ماساژت بدم؟
- آخ گفتی نسرین جون، ساق پاهام خیلی درد می‌کنه، میشه برام ماساژ بدی؟
- چشم، الان پاهای دختر گلم رو چنان ماساژ بدم که خستگی از توی جونت فرار کنه.
همین‌طور که نسرین جون پاهام رو ماساژ می‌داد من هم قضیه امروز رو براش تعریف کردم. نسرین جون گفت:
- بذار یه چند وقتی بیاد، این‌جور که معلومه این آقای دکترِ ما به جای پزشکی عاشق شیرینی‌پزی بوده.
- شما از کجا می‌دنی؟
- ناسلامتی من معلم این مملکتم‌ها، کلی شاگرد زیر دستم میاد و میره، به روحیه همه‌اشون آشنا هستم؛ مثلاً پارسال یه شاگرد داشتم که دوست داشت خلبان بشه؛ ولی باباش بهش گفته بود باید درس بخونی تا دکتر بشی.
- چرا بعضی پدر و مادرها نمی‌ذارن بچه‌هاشون کاری رو که دوست دارن انجام بدن؟


بیشتر بخوانید

نظرات رمان آخرین آرزوی مادر

  • رومینا

    0

    سلام به نویسنده ی خوش ذوق و هنرمند خداقوت واقعا رمان خیلی عالی بود و مثل مزه کیک تازه که تو دهن آب میشه و باعث شیرین کامی میشه داستان شما هم خیلی شیرین و خوش مزه بود😋❤ خیلی ممنونم ازتون💚✨

    ۱۴ ساعت پیش
  • کوثر

    0

    برا نوجوونا خوبه

    ۲ ماه پیش
  • رنیسا

    1

    خیلی رمانش قشنگ بود و اصلا قلم ضعیفی نداشت، خیلی حال و هوای گرم و صمیمی داشت . خوبیش این بود که سرانجام همه رو مشخص کرد از نارگل و مخصوصا سه قلو ها خیلی خوشم اومد.نویسنده خسته نباشید عالی بود 💗

    ۳ ماه پیش
  • یلدا

    0

    معمولی بود انتظار ی رمان عاشقونه نداشته باشین

    ۳ ماه پیش
  • ...

    0

    زیادازش خوشم نیومد رمان جالبی نبود به هرحال بازم دست نویسندش دردنکنه زحمت کشیده

    ۳ ماه پیش
  • پروانه

    0

    دوستان میشه چند تا رمان توی همین حس و حال معرفی کنید؟

    ۳ ماه پیش
  • Fati

    0

    خیلی رمان ساده و بچگانه ای بود

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    قشنگ بود اما تمرکز بیشتر روی آرزو مامان نارگل بود تا نارگل اینو دوست نداشتم

    ۳ ماه پیش
  • پروانه

    1

    رمان خیلی قشنگ و حال خوب کنی بود یه سری ایرادات داشت ولی انقد حسش قشنگ بود که اصلا نمیتونستی به اونا فکر کنی

    ۴ ماه پیش
  • Arames

    2

    به شدت زیبا بود.

    ۴ ماه پیش
  • Sahar pk

    0

    خوشم نیومد آنقدر که تا نصفه رهاش کردم

    ۴ ماه پیش
  • بهار

    1

    خیلی قشنگ بود عالی بود خسته نباشیددد

    ۴ ماه پیش
  • ایناز

    1

    خسته نباشید منتظر رمان بعدیتونم عالی بود

    ۴ ماه پیش
  • خانم آقاسیدسعید

    3

    عالیییییی بوددددددد لذت بردم بهترین رمانی بود که تا الان خوندم نویسنده ی عزیز قلمت مانا لطفااااااا جلد دومش رو بنویس هرکی با نظرم موافقه کامنتم رو لایک کنه

    ۴ ماه پیش
  • هومن

    2

    قلم زیبایی داشت سلیس و روان به خوبی از چاشنی طنز استفاده کرده من لذت بردم البته داستان را خیلی ساده جلو برده و کوتاه کرده اما شیرینی خودش را داشت برای نویسنده آرزوی موفقیت و سلامتی دارم راهش را ادامه بدهد موفقیت او را از ایزد پاک خواستارم

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!