پارت یک :

«شروعی خوب برای پایانی بد...»
"سلام خانم قیصری اوقات خوشی رو براتون آرزومندم.
متاسفانه راه ارتباطم با شما محدود بودم و به سختی تونستم ایمیل شما رو پیدا کنم، امیدوارم پیامم رو نادیده نگیرید.
شهرداری قصد داره پروژه‌ احداث بزرگراه رو استارت بزنه و مجبوریم چندین محله منطقه رو خالی از سَکنه کنیم.
منزل پدری شما کسی داخلش سکونت نداشت اما هنوز وسایلی اونجا چیده شدن و ما اجازه نداریم بدون رضایت شما یا صاحب خونه بهشون دست بزنیم.
متاسفانه نتونستم ارتباطی با برادرهاتون یا خواهرتون پیدا کنم و به شما پیام دادم.
ممنون می‌شم هرچه سریع‌تر برای تخلیه منزل پدریتون به اصفهان بیایید..."
- خانم... خانم!
-
به لپ تاپ خیره بودم، ثانیه‌ها، دقیقه‌ها، مدت‌ها... اون خونه و محله قراره تخریب بشه؟
با صدای مهمان‌دار هواپیما متعجب و حواس پرت اخمی کردم و سرم رو بالاخره بالا بردم.
با گردن دردم فهمیدم واقعا مثل مرده‌ها به ایمیلم خیره شده بودم... .
نگاهی به موهای فندقی و خط چشمش انداختم و آروم گفتم:
- بله؟!
لبخندی به چهره بی‌حسم زد و به میز مقابلش اشاره کرد:
- نوشیدنی چی میل دارید؟
لب‌هام رو به هم فشردم و طعم توت فرنگی رژ لبم زیر زبونم رفت.
میلی به نوشیدنی نداشتم برای همین جواب دادم:
- آب... لطفا!
بطری آب معدنی تصفیه شده رو دستم داد و چشم‌های آبیش روی انگشترهای طرح اسکلتم افتاد؛ خب معلومه که این انگشترهای یاغی به کت و شلوار رسمیم نمیومد.
- و همراهتون چی میل دارن؟
نگاهی به سمت چپم انداختم. خیره به پنجره هواپیما به آسمون تیره نگاه می‌کرد؛ بالشتکی پشت گردنش گذاشته بود تا مثلا بخوابه ولی به جاش با هدفون آهنگش رو گوش می‌داد.
با محبت زیر لب گفتم:
- عزیز دلم!
رو به مهمان‌دار با لبخند ناشی از دیدن اون چشم‌های عسلی و پوست شفاف، لب زدم:
- شیر هویج دارید؟
درحالی که شال حریر رو روی موهام می‌نداختم و عطر نعناش رو با تمام وجود به ریه‌هام می‌کشوندم، با خنده گفتم:
- هیچوقت فکر نمی‌کردم دلم واسه شال تنگ بشه.
ساعت شیش صبح بود و بالاخره تونستم پام رو روی خاک اصفهان بزارم.
جلوی فرودگاه که منتظر تاکسی بودیم، اون با بی‌خیالی و خستگی درحالی که خمیازه می‌کشید با عینک دودیش ور می‌رفت.
اما... من عاشق وقتی بودم که پرتوی آفتاب به چشمام می‌خورد. انگار خورشید اینجا با همه جا فرق داشت، انگار خورشید اینجا همه چیز رو یادش بود... .
من حتی دلم برای بیابون‌های خشکش تنگ شده بود... برای بیابون‌هایی که ستاره بارون شب‌هاش تنها شاهدِ آرزوهای ما بود.
- خیلی گرمه!
راننده تاکسی با شنیدن صدای اون، نیم نگاهی بهش انداخت و درجه کولر رو بیشتر کرد.
- اصفهون همینه دیگه، تابستون از گرمیش آبپز می‌شی. شما اولین باره میایید اینجا خانوم؟
نوشیدنی گازدار رو براش باز کردم و دستش دادم. همزمان با لبخند رو به راننده گفتم:
- نه من بچه‌ی همینجام، بعد مدت‌ها برگشتیم واسه همین زیاد عادت به گرما نداریم.
- حتما جایی که بودید هوا خیلی سرد بوده.
دوباره با لبخند تایید کردم. عشق می‌کردم وقتی می‌دیدم راننده تاکسی‌ها هنوزم فضول و زبون بازن... اصلا من حتی با دلتنگی به شهرک‌های صنعتی نگاه می‌کردم.
بالاخره به محله رسیدیم.
چمدون زرشکی رنگ رو برداشتم و با دست دیگم، دست اون رو گرفتم.
به خودم فشردمش و متوجه شدم بیش از حد عرق کرده.
باد گرمی به پوستم می‌خورد. این باد دیگه بوی میوه‌های گندیده بازار میوه فروش‌ها رو نداشت، دیگه بوی آشی که هر پنجشنبه مسجد محله برای اموات خیرات می‌کرد رو نمی‌داد... فقط بوی بنزین ماشین‌های شهرداری رو می‌داد.
مات به جدول‌های اطراف خیابون نگاه کردم. دنبال اثری از میوه‌های گندیده تلنبار شده بودم... .

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را برای این رمان ارسال کنید. لطفا ابتدا اپلیکیشن را نصب کنید و سپس اقدام به ثبت نظر کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Ferferishoonam

    0

    وای فضا و حس و حال رمان از حالت قبل خارج شده ،مشتاق بدونم تو این سالها چه اتفاقی افتاده

    ۲ ماه پیش
  • شوکا

    1

    وایییییی من الان بار چهارمه این رومان رو میخوانم و جوری میخونم انگار بار اولمه و بعد تموم شدنش تا چند مددت افسردیگی بعد رمان دارم عالییییییی هس با روح ادم بازی میکنی واییییییییی عالی هسسسسسسسسسس

    ۳ ماه پیش
  • زی‌زی

    0

    اقاااا عالیه این رمان کاش ادامه داشت خیلی هیجان انگیز میشد بقیه رمانا هم خو تو این سبک هستن و عالیننننننننن ولی این یکی بیستههههه

    ۳ ماه پیش
  • حمیده خوشبخت | نویسنده رمان

    عزیزمممم

    ۳ ماه پیش
  • ارزو

    1

    آقا ینی چییی این بچه که انگار حاصل زحمات شبانهٔ امیر و سورنه😐

    ۴ ماه پیش
  • الیکا

    0

    حداقل میگفتی دیاکو چرا اخه سورن بیچاره 😂😂 پارت اول ذوق رمان خوندنتو کم میکنه ولی بخونشون پارتای بعدی هیجانی هیتن ناجور

    ۴ ماه پیش
  • ارزو

    0

    آقا نههه من با این پارت دلم ریش ریش شد

    ۴ ماه پیش
  • عطیه

    3

    این پارت توانایی ریختن تمام برگان و قلبمو داشت💔

    ۴ ماه پیش
  • مادمازل

    1

    وااای یا ابلفضل یهو رفتی چندین سال بعد؟ نگار با امیر اومده؟ اون فقط شیر هویج میخوره. عطر نعنا برای سورن و بهروز بود. سر جدت این انگار یه بچه همراهشه من الان سگ اعصاب شدم 💔 😭 😭 😭 هم تو از چنل *** میخونم هم اینجا که نظر بدم 😭

    ۴ ماه پیش
  • Elina

    0

    میشه اسم کانال *** نویسنده رو بگین من ایدیشو تو *** میزنم ولی برام نمیاد

    ۴ ماه پیش
  • حمیده خوشبخت | نویسنده رمان

    Hamideroman@

    ۴ ماه پیش
  • AySA

    0

    سلام، این فصل هم بدون سانسوره؟

    ۶ ماه پیش
  • مدوسا

    1

    ی قسمتش سانسور داره که تو کانال حمیده پارتاش و گذاشته اصن اون تیکه ها خداس😂

    ۶ ماه پیش
  • ازیتا

    0

    اسم کانال رو میگین لطفا؟

    ۴ ماه پیش
  • Melika

    1

    سلامم تعریفا و نظراتتون رو دیدم گفتم بخونم فقط اینکه کسی فایلی ندارینش؟ چون فایل بنظرم بهتره،فایلی که بدون سانسور باشه چون حس میکنم اینجا سانسور میشه

    ۵ ماه پیش
  • حمیده خوشبخت | نویسنده رمان

    اره عزیزم از روبیکا بخون @Hamideroman

    ۵ ماه پیش
  • mahya

    4

    نمیدونم چرا ولی با خوندن این پارت قلبم گرفت

    ۶ ماه پیش
  • ftme

    12

    و اون پرش اینده ای که تو فصل ۳ داشتیم نگار با تبر میره پوینده چیشد🤦🏻 ♀️خیلی دلم میخاد بدونم اون اتفاق چرا او چجوری افتاد و بعدش چیشد هنوز تو کفشم😂

    ۶ ماه پیش
  • Fatemeh

    1

    دقیقا منم اینجاشو متوجه نشدم🤦🏻 ♀️

    ۶ ماه پیش
  • 0۰۰۰۰۰

    3

    باور کن فقط همه رو میترسونه اخرشم مدارس پوینده با قاچاق چی ها دعوا میکنن و رنگ میریزن روشون

    ۶ ماه پیش
  • ftme

    6

    تو این بی نتی عینه بولدوزر سه فصل و خوندم باهاش زندگی کردم😍 از اینک به فصل چهار رسیدم ناراحتم چون نمیخام تموووم شهههه😭😭 نازه شصتت دختر❤️

    ۶ ماه پیش
  • رومینا

    2

    سلام ببخشید یه سوال داشتم الان این جلد یکه؟ اخه نظرات یجوری بودن که حس میکنم این جلد یک نیس

    ۶ ماه پیش
  • هانا

    3

    نه عزیزم این جلد۴هستش بقیشو میتونی تو بخش آفلاین بخونی

    ۶ ماه پیش
  • حمیده خوشبخت | نویسنده رمان

    نه عزیزم. وقتی وارد اپلیکیشن میشی گزینه رمان جدید چی داریم رو بزن تا جلد یک و دو سه برات اضافه بشه اون موقع میتونی بخونی(با همین اسم)

    ۶ ماه پیش
  • Lillo

    0

    چون نیست:) روش نوشته خب داش

    ۶ ماه پیش
  • Demii

    5

    من هنوز نتونستم با تموم شدن این شاهکار کنار بیاممم😭😭😭😭💞

    ۶ ماه پیش
کپی شد!