پارت دوم :

مغازه‌های خشتی و قدیمی رو یکی یکی تخریب می‌کردن؛ با هر صدای در هم شکستن اون خشت‌ها، انگار سینش شکافته می‌شد و خاطراتش رو فریاد می‌زد... انگار جلوی چشمام چندتا نوجوون که کلشون بوی قرمه سبزی می‌داد با خنده می‌دویدن.
یه روز دنبال توپ، یه روز دنبال اتوبوس تا به مدرسه برسن، یه روز هم از سگ وحشی ولگرد فرار می‌کردن و... هر دفعه دست همدیگه رو می‌گرفتن.
تک خنده‌ای کردم و رو بهش گفتم:
- بریم تا ما رو هم ننداختن پشت تریلی.
کوچه‌های محله رو یکی یکی طی کردیم.
موهای فندقیم رو پشت گوشم فرستادم و بی‌حرف به کوچه باریک کنارم خیره شدم.
کوچه تنگ و باریک که در نهایت به یه اوراقی می‌رسید؛ تایرها و آت و آشغال‌های ماشین‌ها هنوزم اونجا ریخته بود و بوی آهن زنگ زده میومد.
نگاهم رو سمت کوچه خودمون چرخوندم... خونه‌هایی که درهاشون از جا کَنده شده بود و کوچه‌ای که پر بود از وسایل بی‌استفاده، دقیقا مثل دوران جنگ.
دستم رو دور شونه‌هاش حلقه کردم و سمت خونه رفتیم.
درسته الان صدای پاشنه بلندهام به گوش می‌خوره اما قبلا... قبلا صدای خنده دختری به گوش می‌خورد که غاز برادرش رو از عمد کباب کرد و خیراتش کرد.
لبخند بی‌جونی زدم و جلوی خونه وایسادم.
در زنگ زده توی ذوق می‌زد.
شاخه‌های پیچکی که هر بهار و تابستون به خونه کوچیکمون زیبایی می‌بخشید، حالا خشک شده بود.
در رو با احتیاط باز کردم و صدای لولای در کاری کرد که اون چشم‌های عسلیش رو با انزجار چین بده.
دستش رو بی‌اراده ول کردم و اولین قدم رو برداشتم.
انگار باری از خاطرات روی دوشم بود و من... قدم‌هام رو به سختی برمی‌داشتم.
دیوارهای سیمانی و شاخه‌های خشک درخت مورد علاقه مامان با من حرف می‌زدن... هر شاخه‌ای که زیر پام می‌شکست، انگار جرقه‌ای توی ذهنم می‌خورد.
از صدای خنده‌ها، گریه‌ها، از بغل‌ها... زندگی‌ها!
به نردبون کنار درخت و بعد به پشت بوم نگاه کردم. هنوزم شب‌های ستاره بارونش آرزوهای ما رو یادشه؟
نفس عمیقی کشیدم و سمتش چرخیدم.
دستم رو سمتش دراز کردم و با اطمینان لبخندی بهش زدم:
- بیا کوچولوی من.
نگاه محتاطی به حیاط درب و داغون انداخت و دست کوچولش رو کف دستم گذاشت.
خونه دیگه بوی جوجه‌های من رو نمی‌داد، دیگه بوی رنگ موهایی که مامان دم به دقیقه به موهاش می‌زد رو نمی‌داد... بوی کهنگی می‌داد، بوی فراموشی!
قالی زبر و کهنه کف پام رو آزار می‌داد و بوی خاک نفسمون رو داشت بند میاورد.
بی‌حرف و مات به خونه نگاه کردم. به خونه‌ای که... زمانی مالِ ما بود، زمانی که انگار دنیا مالِ ما بود... .
نفسم رو با صدای بلندی بیرون دادم و شالم رو از روی سرم برداشتم. دست‌هام رو به هم کوبیدم و رو به چشم‌های عسلیش گفتم:
- خب خب! حالا وقت چیه؟
بی‌حوصله عینک دودیش رو توی جیب شلوارک جینش گذاشت و با دهن کج گفت:
- پیدا کردن یه جای تمیز واسه خوابیدن؟
من چرا روی این آدم گشاد و الکی خوش حساب باز کردم؟
پس گردنی آرومی بهش زدم و درحالی که کت رسمیم رو درمی‌آوردم، تهدیدوار گفتم:
- ببین این دفعه الکی بهونه بیاری دل و روده و کوفتم درد می‌کنه تبدیلت می‌کنم به دستمال کاغذی باهات مبلا رو تمیز می‌کنم.
با اخم و تعجب بهم خیره شد:
- مگه می‌شه؟
سفر یهویی اون رو دمغ کرده بود، این شهر براش جدید بود و یه باره به جای مکان‌های توریستی آوردمش آشفته بازار. دلم نمیومد ذره‌ای دپرس و دلگیر بشه... .
درحالی که با شرارت سمتش می‌رفتم لب زدم:
- الان نشونت میدم...
همین که تن لاغر و خوشبوش رو بغل کردم و عین گونی برنجی روی مبل انداختمش.
با ذوق از شنیدن صدای جیغش سرم رو لای گردنش فرو کردم و تند تند گازهای کوچیک از پوست لطیفش گرفتم.
اون لا به لای زندگیِ خاکیم اومد، وقتی اومد که مثل این مبل زوارم در رفته بود... وقتی که نفسم از بوی خاک و کهنگی زندگیم گرفته بود.
از خنده غش کرد و درحالی که تلاش می‌کرد از زیر دستم در بره جیغ زد:
- مامــــان نه نه نه! قول میدم کمکت کنم، خودم همه جا رو تمیز می‌کنم غلط کردم آیـــــی!
با صدای ناله واقعی و دردناکش، نگران و دلخور سرم رو بالا بردم و گفتم:
- خیلی لوس شدیا! دوتا گاز بیشتر نگرفتم این جیغ و داد چیه؟
با درد و خنده موهای خرماییش رو از پیشونیش کنار زد و درحالی که به پهلو می‌چرخید نالید:
- یه چیزی رفت توی پهلوم.
نگران از اینکه نکنه شئ نوک تیزی روی مبل بوده و بچه رو به خاک دادم، بغلش کردم و پایین مبل نشوندمش.
با احتیاط کف دستم رو روی مبل خاک خورده کشیدم و اخمی بین ابروهام نشوندم. بالاخره نگاهم روی پیکسل نشست که لبه مبل بود... برداشتمش و همزمان چهار زانو کنار اون نشستم.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را برای این رمان ارسال کنید. لطفا ابتدا اپلیکیشن را نصب کنید و سپس اقدام به ثبت نظر کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • ماهی

    8

    حیف شد رمان قشنگی بودباید فعلا ادامه پیدامیکرد بچه دار شدن نگار کلا رمانو خراب کرد ،تا فصل سوم خیلی خوب بود فصل چهارم حالمون روگرفت

    ۷ ماه پیش
  • وکیل نگار

    5

    اگر رمان بعضی جاهاش غمگین نباشه که رمان نیس ولی با وجود مرگ و... بقیه سختی ها خیلی رمان باحالی بود اگر ادامه داشت آخرش آبکی تموم میشد دستت طلا حمیده

    ۷ ماه پیش
  • Mary

    0

    از کی بچه دار میشه ؟؟؟

    ۶ ماه پیش
  • عطیه

    0

    فکر کن بچه مهدی باشه🤣🤣🤣🤣

    ۴ ماه پیش
  • برفین

    0

    زبونتو گاز بگیر دختر خدانکنه فکر کنم یک هول نسخه کوچیک. یاخدا حتی فکرشم وحشتناک

    ۳ ماه پیش
  • مهیا

    0

    اره واقعا طفلی آیوار که نگار و دوست داشت نگار خیلی خودخواهه

    ۶ ماه پیش
  • مدوسا

    5

    نگار کجاش خودخواهه بیچاره نگار

    ۶ ماه پیش
  • مدوسا

    0

    مگه نگار بچه داره؟😐😂 اهااا اونو میگی 😂🤣

    ۶ ماه پیش
  • نرگس

    0

    یکی از بهترین رمان هایی ک خوندم یکم طولانیه ولی خسته کننده ن ارزششو داشت

    ۳ ماه پیش
  • حمیده خوشبخت | نویسنده رمان

    فدای شمااا

    ۳ ماه پیش
  • ارزو

    2

    حمیده خداوکیلی بچه از ایوار نباشه کابوس شب هات میشم

    ۴ ماه پیش
  • عطیه

    3

    چشمای عسلی؟ شیر هویج؟ موهای خرمایی ؟ اینا به بچه آیوار میخوره چشای صورت مشکی بود نه به اون نمیخوره بابای این بچه کیهههه نکنه از پرورشگاه اوردش واییییییی چرا با روحو روان من بازی می کنی نکنننن من خودم آدم افسرده ایم

    ۴ ماه پیش
  • عطیه

    0

    سورن+......

    ۴ ماه پیش
  • زن امیر

    0

    خیلی جلو خودمو گرفتم اسپویل نکنم🫢😂بخون بخون که قراره پشم و پیلت بریزه

    ۴ ماه پیش
  • غزال

    1

    این پارت غمگینم کرد تمام صحنه هاییی که داخل این خونه دربارش خوندم یادم امد💔😭

    ۴ ماه پیش
  • مادمازل

    1

    حمیده جان قلبم تو دهنمه 😭 💔 سر جدت بگو کسی نمرده من دارم دیوانه میشم.پس اون قسمت تبر به دست چی شد؟نگار با کی ازدواج کرده. حمیده بیا بگو خوش و خرمه وگرنه من ادامه رو تو ذهن خودم بسازم 5 صبح شده من خُل شدم 😭 💔 من نمیکشم اگر کسی بمیره. اولین باره میخوام داستان برام لو بره. تو رو خدا بگو همه با همن

    ۴ ماه پیش
  • حمیده خوشبخت | نویسنده رمان

    زن اروم باش🤣

    ۴ ماه پیش
  • مادمازل

    0

    زن نمیتونم آروم باشم 😭 😭 😭 5 خوابیدم 9 و نیم با خواب این 7 تا توله سگ بیدار شدم دلشوره دارم.من کلا گیر میکنم تو دنیای قصه ذهنم بیرون نمیاد اصلا با دلشوره همه اش دارم میخونم 😭 امیدوارم کن

    ۴ ماه پیش
  • گادسیکلت

    5

    اصن نمیدونم گریه کنم یا بخندم. اون همه خاطراتی که با سه قلوها اون دوتا علف هرز داشت

    ۴ ماه پیش
  • سورنا

    14

    حس میکنم این فصل خیلی غمگینه کاشکی همیشه تو همون حس و حال فصلای اول میموند احساس غریبی میکنم باهاش 😑😭

    ۱۲ ماه پیش
  • حمیده خوشبخت | نویسنده رمان

    داداچ پارت اولی تازه

    ۱۲ ماه پیش
  • فرشته

    0

    یعنی چیییی بچه از کجا اومددد نههه

    ۴ ماه پیش
  • nazi

    0

    حمیده اگه نگار ازدواج کرده باشه بخدا میخوای ما رو افسرده کنیییی

    ۵ ماه پیش
  • mahya

    1

    وای بغض گلومو گرفته واقعا حالم بدهههه

    ۶ ماه پیش
  • mary

    9

    با نام و یاد خدا میریم یه ترومای دیگرو شروع کنیم🤣🥲

    ۹ ماه پیش
  • ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

    1

    سلام اخه من اون یکی فصل هارو پیدا نمیکنم

    ۹ ماه پیش
  • درسا

    3

    تو همین اپ هستش

    ۹ ماه پیش
  • نسی

    0

    اول از رمان جدید چی داریم دانلودشون کن

    ۹ ماه پیش
  • راحیل

    1

    حاجی برگام ، نگار ازدواج کرد؟😐 یاخدا

    ۱۰ ماه پیش
  • Soraya

    5

    کنجکاوم ببینم آخرش چی میشه

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!