رمان بازگشت سه تفنگدار
- به قلم فاطمه موسوی
- ⏱️۸ ساعت و ۲۷ دقیقه
- 86.7K 👁
- 401 ❤️
- 638 💬
سهتفنگدار شیطون رو که یادتونه؟ همونهایی که همه رو دیوونه کرده بودن و تو شیطونی و خرابکاری نظیر نداشتن. حالا این سهتا باز هم به هم رسیدن؛ اون هم بعد از دهسال. تو این دهسال خیلی چیزها تو این سهتا فرق کرده؛ رفتارهاشون، اخلاقهاشون، کارهاشون و... همه فرق کرده؛ اما هنوز هم سهتفنگدارن. سهتفنگداری که قراره ماجراهای عاشقانه و پلیسی رو دنبال کنن.
«نچ نچ نچ. خجالت هم خوب چیزیه والله.»
«ماکه نامزدیم عذرمون موجهه. بگو بینم خودت این ساعت چرا آنلاینی؟»
«با صدای خروس از خواب پاشدم دیگه خوابم نبرد.»
«باشه. منم خر. کدوم خروسی این موقع شب قدقد میکنه؟»
«اولاً که در خربودن تو شکی نیست. دوماً اینکه پرفسور خروس قوقولیقوقول میکنه نه قدقد.»
«چه فرقی داره؟ حالا من صدای زنش رو گفتم. مهم کاریه که الان میکردی.»
«بابا کاری نمیکردم. تازه از حمام در اومدم.»
چندتا کلهی متعجب فرستاد و بعد نوشت:
«این موقع شب؟ حمام؟ مگه داریم؟ مگه میشه؟»
«دیگه شب هم نمیشه گفت، داره صبح میشه. حالا اینها رو بیخیال، نامزد جونت چطوره؟»
«هیچی بابا فعلاً سر این خواهر عوضیش گیر افتادیم.»
«برای چی؟ چیکار به خواهرِ دارین؟ شما عروسیتون رو بگیرین.»
«تو که خانوادهی اینا رو میشناسی. پاشون رو کردن تو یه کفش که اول بچهی بزرگتر میره خونهی بخت بعد کوچیکه. از شانس گند ما هم محمد بچه کوچیکهست.»
«تا اونجایی که میدونم خواهر محمد دمبخته. پس دیر یا زود ازدواج میکنه دیگه.»
«تو هنوز این عفریته رو نشناختی. واسه درآوردن حرص منم که شده ازدواج نمیکنه.»
«دِ خب مگه تو چیکارش کردی؟»
«خانمباشی، دوست داشته دوستش زن محمد بشه و حالا که نقشههاش به هم خورده داره از ته میسوزه.»
«محمد حالا چی میگه؟ کاری نمیکنه؟»
«محمد هر خوبیای که داشته باشه یکی از بدیهاش که همهی خوبیها رو پَر میده اینه که بلد نیست رو حرف مامان و باباش وایسه و از حقش دفاع کنه.»
«خب اینطور که نمیشه. یعنی شما دوتا تا آخر باید منتظر بمونید تا این خانم دست از لجبازی برداره؟»
«به حرف خانوادهی اونا بله، تا آخر.»
«میخوای باهاشون بیام صحبت کنم؟ شاید راضی شدن.»
«دلت خوشهها! مادربزرگم که اینقدر یکدندهست رفت باهاشون صحبت کرد اثری نداشت.»
«اون مادربزرگت بود. من آیدام میفهمی؟ آیدا!»
چندتا شکلک خنده فرستاد. بعد از یک دقیقه دوباره نوشت:
«خب حالا اینها رو وللش. خودت چه خبر؟»
«هیچی بابا از شانس گندم ماشینم خراب شد. آرش فعلاً ماشینش رو بهم قرض داد.»
«برو خوشحال باش. ماشین اون از مال تو شیکتره که!»
«مگه من مثل تو دنبال مال دنیام؟ برو کافر. برو از دنیا دل بکن.»
«باشه من عاشق مال دنیا. حالا کی بود سر یه سرویس طلا که آرسام واسه پرستو خریده بود داشت خودش رو میکشت؟»
«اون بحثش فرق میکنه. درضمن اسم اون دخترهی دراز بدقواره رو نیار که اوق میزنم.»
«باز چی شده؟ دعواشون شده؟»
«اگه بفهمی چی گفتن آتیش میگیری.»
«بگو از فوضولی مردم.»
«دختر و مادر پررو برگشتن میگن چون عروسی آنچنانی نگرفتین باید پرستو رو ببره هلند.»
«زکی، هلند. لیاقت این دخترِ فوقش تا سومالیه.»
«خدایی. امروز قراره برم حالشون رو جا بیارم.»
«ایول. خبرش رو حتماً به منم بدی ها.»
«حتماًً. خب من فعلاً دیگه برم حاضر شم.»
«باشه گلم. موفق باشی.»
بعد از خداحافظی با ماهور بلند شدم و شروع کردم به حاضرشدن. لباسهای فرمم رو پوشیدم و مقنعهم رو سرم کردم؛ اما مگه درست میشد. هرکاری میکردم لبهش کج میشد. از همون اول به لبهی مقنعه حساس بودم؛ همهش هم از شانس، تو صافکردنش مشکل داشتم. حدود یک ربع باهاش ور رفتم؛ اما فایدهای نداشت. بالاخره تسلیم شدم و مشغول گذاشتن طلق شدم. بعد از گذاشتن طلق، چادرم رو سر کردم و کیفم رو برداشتم. گوشیم رو انداختم تو کیف و راه افتادم پایین. صدای تلقتولوق از تو آشپزخونه میاومد. کیفم رو روی مبل انداختم و وارد آشپزخونه شدم. مامان پشت به من مشغول روشنکردن چاییساز برای صبحانه بود. پام رو که داخل آشپزخونه گذاشتم، از شانسم چادرم گیر کرد به لیوان روی اپن و لیوان با صدای بدی به چهل تیکهی کوچیک و بزرگ تقسیم شد. مامان هین بلندی کشید و برگشت سمتم. دستهام رو به معنای چیزی نیست بالا گرفتم و گفتم:
- نترس مامانجان، چادرم بهش گیر کرد.
- کی اومدی پایین؟ مردم از ترس دختر!
- شرمنده داشتم میرفتم.
اومدم تکون بخورم که مامان جیغ کشید:
- تکون نخور! وایسا شیشهها رو جمع کنم.
- نمیخواد، جا خالی میدم میرم.
- چی چی رو جای خالی میدم، میره تو پات.
صدای رادمان از پشت سرم بلند شد.
- بیخیال سر کارت شو، مامانجون دیگه نمیذاره بری.
- برای چی؟
آرش از در آشپزخونه وارد شد و همونطور که خمیازه میکشید، گفت:
- چون تا سه ساعت باید کارهای امنیتی رو انجام بده که یه وقتی شیشهای رو زمین جا نمونه بره تو پای کسی.
سرم رو بر گردوندم و به مامان نگاه کردم. از چشمهاش داد میزد که همچین قصدی داره. سریع قبل از هر حرکتی از جانبش از روی شیشهها پریدم و از آشپزخونه در رفتم. صدای داد مامان بلند شد. سریع چادرم رو درست کردم و راه افتادم. بابا که تازه نون به دست رسیده بود تو حیاط با خنده گفت:
- باز دوباره خانم رئیس گیرت انداخت؟
همونطور که تندتند بند کتونیم رو میبستم گفتم:
- میخواست گیر بندازه؛ اما سریع در رفتم.
سوار ماشین آرش شدم و همونطور که از حیاط دندهعقب میگرفتم، گفتم:
آیلین
1یه سوال آیدا مگه بیست و پنج سالش نیست و رادمان پسرش مگه یازده ساله نیست یعنی آیدا تو چهارده سالگی ازدواج کرده بچه دار شده واقعا مسخرس 😂🤣
۳ ماه پیشرادمان پرورشگاهیه
2خب الان چرا این کامل نیست من چکار کنم خب دوستدارم بیاد بقیش خانوم نویسنده آیدا جون(فاطمه)تروخدا بقیشم بزار
۲ ماه پیشدختر الماس
4شما رو نمی دونم ولی من به شخصه عاشقشم
۲ ماه پیشنازنین
0رادمان و از پرورشگاه آوردن مگه رمان و کامل نخوندی
۲ ماه پیشزری
0رادمان بچه پرورشگاهی بوده
۳ هفته پیشپرنیا
0وایی چرا کسی نمیگه جلد سه رو چطوری بخونیم لطفا پاسخگو باشید
۳ هفته پیشN
6مگه آرش شهید نشده بود؟ پس اونی ک سرقبر آیدا بود سلین میگف دایی آرش کی بود😐من یکم گیج شدم
۳ سال پیشدنیز
4آرش بود.خبر اینکه آرش شهید شده اشتباه بود و توی جلد بعدی سلین آرش رو مقصر مرگ آیدا میدونه
۳ سال پیشرومیسا
2فصل بعدی کی میاد اخر رمان گفت ادامه دارد
۲ سال پیش........
4من فک کردم اونی که مرده فرشیده و به خودم امید میدادم😭😭😭😭🥹🥹🥹🥹🥹🥹
۲ سال پیشسانی
5خببببب جلد سومش کووووو؟؟؟؟؟!
۱ سال پیشدختر الماس
5سلام خدمت همه ی شما دوستان آیا کسی فصل سوم رو خونده ؟ من پیدا نمیکنم 🥺🥺
۸ ماه پیشMahlin
0عزیزم چه طوری باید این رمان رو پیدا کنیم
۷ ماه پیش............ریحانه
0شما جلد سوم رو از کجا خوندید؟؟
۳ هفته پیشزهرا
0شما جلد سوم را خوندید؟میشه بگید چجوری تهیه کردید و خوندید؟
۳ هفته پیش**-
0سلام لطف میکنید بگید جلو سوم را چجورمیشه پیدا کرد خوند؟هرچی میگردم نیست بیش از ۴ساله گذشته از رمان
۳ هفته پیش...Z...
1جلد سوم این رمان را چجوری میشه پیدا کرد؟ هرچی میگردم میگه لینک دانلود رمان به درخواست نویسنده حذف شده لطفا راهنمایی کنید
۳ هفته پیشناشناس
0الان نزدیک به شیش سال از گذاشتن این رمان میگذره،نویسنده جلد سومش تموم نکرده؟؟واقعا آخرش بد تموم کرد
۴ هفته پیشپرنسس
0واییی متنفرم از پایان بد چرا اینجوری کردی آخرش رو ا*** ‟)
۴ هفته پیشAuda
1خیلیییییی پیش از حد قشنگ بود ولیییییی دقیقا همون شخصیتایی که بیشتر دوسشون داشتم مردن که خورد تو ذوقم ولی اشکال نداره خداییی قشنگ بود حای با تموم غم و غصش ولی تورو خدا فصل سه یجوری باشه که از این حال و هوا در بیایم
۴ هفته پیشاقا یه چیزی?
0چجوری محدثه خواهر فاطمست؟ مگه زیاد زیاد نباید ۱۱ سالش باشه ولی همکار ایداست بعدشم چرا ایدا مهدیو نمیشناسه 😑😑😑 من خیلی نفهم ام 🗿
۱ ماه پیش??
0من هنو کامل نخوندمش ولی یه سوال بچه ایدا از تو کجاش درومد ؟ ینی کی ازدواج کرد ؟ اخرش میرسه به متین ایا ؟ 😑😑😑 چرا اینجوریش کرددددییینننن
۱ ماه پیشرویا
7اگه میشه فصل سه زیاد طنز باشه به قول خودتون خیلی غصه نخوریم 😉😂😂🙂🙂🙂
۲ ماه پیشالی
4این فصل خیلی تلخ بود کاش اینطوری تموم نمیشد خورد تو پر همه
۱ ماه پیشدیان
4پایانش رو اصلا دوست نداشتم بهتر میتونست تموم بشه
۱ ماه پیشرویا
3این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
نسیم
3خواهشا جلد سوم درستش کنید حیفهآیدا بمیره دپرس شدم
۲ ماه پیش
....
1چرا حس میکنم توی فصل ۳ یدفه آیدا میاد تو داستان،حس میکنم نمرده🤷 ♀️کسی هست که فصل ۳ رو کامل خونده باشه؟