دوست داشتی؟
رمان بازگشت سه ‌تفنگدار اثر فاطمه موسوی

رمان بازگشت سه ‌تفنگدار

  • زبان فارسی
  • 88.7K 👁
  • 406 ❤️
  • 664 💬

خلاصه رمان طنز بازگشت سه ‌تفنگدار

سه‌تفنگدار شیطون رو که یادتونه؟ همون‌هایی که همه رو دیوونه کرده بودن و تو شیطونی و خراب‌کاری نظیر نداشتن. حالا این سه‌تا باز هم به هم رسیدن؛ اون هم بعد از ده‌سال. تو این ده‌سال خیلی چیزها تو این سه‌تا فرق کرده؛ رفتار‌هاشون، اخلاق‌هاشون، کارهاشون و... همه فرق کرده؛ اما هنوز هم سه‌تفنگدارن. سه‌‌تفنگداری که قراره ماجراهای عاشقانه و پلیسی رو دنبال کنن.

قسمتی از متن رمان بازگشت سه ‌تفنگدار

محمد نامزد ماهور بود. پسر خوب و سربه‌زیری بود و با همدیگه تو محل کار آشنا شده بودند. براش نوشتم:
«نچ نچ نچ. خجالت هم خوب چیزیه والله.»
«ماکه نامزدیم عذرمون موجهه. بگو بینم خودت این ساعت چرا آنلاینی؟»
«با صدای خروس از خواب پاشدم دیگه خوابم نبرد.»
«باشه. منم خر. کدوم خروسی این موقع شب قدقد می‌کنه؟»
«اولاً که در خربودن تو شکی نیست. دوماً این‌که پرفسور خروس قوقولی‌‌قوقول می‌کنه نه قدقد.»
«چه فرقی داره؟ حالا من صدای زنش رو گفتم. مهم کاریه که الان می‌کردی.»
«بابا کاری نمی‌کردم. تازه از حمام در اومدم.»
چندتا کله‌ی متعجب فرستاد و بعد نوشت:
«این موقع شب؟ حمام؟ مگه داریم؟ مگه میشه؟»
«دیگه شب هم نمیشه گفت، داره صبح میشه. حالا این‌ها رو بی‌خیال، نامزد جونت چطوره؟»
«هیچی بابا فعلاً سر این خواهر عوضیش گیر افتادیم.»
«برای چی؟ چی‌کار به خواهرِ دارین؟ شما عروسیتون رو بگیرین.»
«تو که خانواده‌‌ی اینا رو می‌شناسی. پاشون رو کردن تو یه کفش که اول بچه‌ی بزرگ‌تر میره خونه‌ی بخت بعد کوچیکه. از شانس گند ما هم محمد بچه کوچیکه‌ست.»
«تا اونجایی که می‌دونم خواهر محمد دم‌بخته. پس دیر یا زود ازدواج می‌کنه دیگه.»
«تو هنوز این عفریته رو نشناختی. واسه درآوردن حرص منم که شده ازدواج نمی‌کنه.»
«دِ خب مگه تو چی‌کارش کردی؟»
«خانم‌باشی، دوست داشته دوستش زن محمد بشه و حالا که نقشه‌هاش به هم خورده داره از ته می‌سوزه.»
«محمد حالا چی میگه؟ کاری نمی‌کنه؟»
«محمد هر خوبی‌ای که داشته باشه یکی از بدی‌هاش که همه‌ی خوبی‌ها رو پَر میده اینه که بلد نیست رو حرف مامان و باباش وایسه و از حقش دفاع کنه.»
«خب این‌طور که نمیشه. یعنی شما دوتا تا آخر باید منتظر بمونید تا این خانم دست از لجبازی برداره؟»
«به حرف خانواده‌ی اونا بله، تا آخر.»
«می‌خوای باهاشون بیام صحبت کنم؟ شاید راضی شدن.»
«دلت خوشه‌ها! مادربزرگم که این‌قدر یک‌دنده‌ست رفت باهاشون صحبت کرد اثری نداشت.»
«اون مادربزرگت بود. من آیدام می‌فهمی؟ آیدا!»
چندتا شکلک خنده فرستاد. بعد از یک دقیقه دوباره نوشت:
«خب حالا این‌ها رو وللش. خودت چه خبر؟»
«هیچی بابا از شانس گندم ماشینم خراب شد. آرش فعلاً ماشینش رو بهم قرض داد.»
«برو خوشحال باش. ماشین اون از مال تو شیک‌تره که!»
«مگه من مثل تو دنبال مال دنیام؟ برو کافر. برو از دنیا دل بکن.»
«باشه من عاشق مال دنیا. حالا کی بود سر یه سرویس طلا که آرسام واسه پرستو خریده بود داشت خودش رو می‌کشت؟»
«اون بحثش فرق می‌کنه. درضمن اسم اون دختره‌ی دراز بدقواره رو نیار که اوق می‌زنم.»
«باز چی شده؟ دعواشون شده؟»
«اگه بفهمی چی گفتن‌ آتیش می‌گیری.»
«بگو از فوضولی مردم.»
«دختر و مادر پررو برگشتن میگن چون عروسی آن‌چنانی نگرفتین باید پرستو رو ببره هلند.»
«زکی، هلند. لیاقت این دخترِ فوقش تا سومالیه.»
«خدایی. امروز قراره برم حالشون رو جا بیارم.»
«ایول. خبرش رو حتماً به منم بدی‌ ها.»
«حتماًً. خب من فعلاً دیگه برم حاضر شم.»
«باشه گلم. موفق باشی.»
بعد از خداحافظی با ماهور بلند شدم و شروع کردم به حاضرشدن. لباس‌های فرمم رو پوشیدم و مقنعه‌م رو سرم کردم؛ اما مگه درست می‌شد. هرکاری می‌کردم لبه‌ش کج می‌شد. از همون اول به لبه‌ی مقنعه حساس بودم؛ همه‌ش هم از شانس، تو صاف‌کردنش مشکل داشتم. حدود یک ربع باهاش ور رفتم؛ اما فایده‌ای نداشت. بالاخره تسلیم شدم و مشغول گذاشتن طلق شدم. بعد از گذاشتن طلق، چادرم رو سر کردم و کیفم رو برداشتم. گوشیم رو‌ انداختم تو کیف و راه افتادم پایین. صدای تلق‌تولوق از تو آشپزخونه می‌اومد. کیفم رو روی مبل‌ انداختم و وارد آشپزخونه شدم. مامان پشت به من مشغول روشن‌کردن چایی‌ساز برای صبحانه بود. پام رو که داخل آشپزخونه گذاشتم، از شانسم چادرم گیر کرد به لیوان روی اپن و لیوان با صدای بدی به چهل تیکه‌ی کوچیک و بزرگ تقسیم شد. مامان هین بلندی کشید و برگشت سمتم. دست‌‌‌هام رو به معنای چیزی نیست بالا گرفتم و گفتم:
- نترس مامان‌‌جان، چادرم بهش گیر کرد.
- کی اومدی پایین؟ مردم از ترس دختر!
- شرمنده داشتم می‌رفتم.
اومدم تکون بخورم که مامان جیغ کشید:
- تکون نخور! وایسا شیشه‌ها رو جمع کنم.
- نمی‌خواد، جا خالی میدم میرم.
- چی چی رو جای خالی میدم، میره تو پات.
صدای رادمان از پشت سرم بلند شد.
- بی‌خیال سر کارت شو، مامان‌جون دیگه نمی‌ذاره بری.
- برای چی؟
آرش از در آشپزخونه وارد شد و همون‌طور که خمیازه می‌کشید، گفت:
- چون تا سه ساعت باید کارهای امنیتی رو انجام بده که یه وقتی شیشه‌ای رو زمین جا نمونه بره تو پای کسی.
سرم رو بر گردوندم و به مامان نگاه کردم. از چشم‌هاش داد می‌زد که همچین قصدی داره. سریع قبل از هر حرکتی از جانبش از روی شیشه‌ها پریدم و از آشپزخونه در رفتم. صدای داد مامان بلند شد. سریع چادرم رو درست کردم و راه افتادم. بابا که تازه نون به دست رسیده بود تو حیاط با خنده گفت:
- باز دوباره خانم رئیس گیرت‌ انداخت؟
همون‌طور که تندتند بند کتونیم رو می‌بستم گفتم:
- می‌خواست گیر بندازه؛ اما سریع در رفتم.
سوار ماشین آرش شدم و همون‌طور که از حیاط دنده‌عقب می‌گرفتم، گفتم:


بیشتر بخوانید
نظرات رمان بازگشت سه ‌تفنگدار
  • رقیه

    1

    سلام رمان قشنگی بود. اما آرش مگه شهید نشده پس سر قبر چیکار میکرد لطفا زود فصل سوم رو بنویسید

    ۲ ماه پیش
  • Sana

    0

    سلام . جلد سومش رو من چند ماه قبل از جنگ داخل *** پیدا کردم ولی نصفه بود . تا جایی که خونده بودم اینجوری بود که خبر شهید شدن ارس رو اشتباهی دادن برای همین آرش سر قبر آیدا رفته بود

    ۲ ماه پیش
  • Sana

    0

    داخل برنامه *** پیدا کردم

    ۲ ماه پیش
  • Hasti

    0

    سلام میشه لطفاً بگی جلد سوم که همون افسار گسیختگان زمان هست رو کجا خوندی؟

    ۶ روز پیش
  • nana

    0

    جلد سوم کی میاد؟

    ۲ هفته پیش
  • یاس

    0

    من فقط برای ارسام و ارش گریه کردم که اخرشم ارش زنده از اب درومد واقعا چرا اخرشو اینطوری کرد؟ ژانر رمان که طنز بود جلد 3 روهم که قرار بود بنویسه نوشته که بفهمیم چی به چیه!

    ۲ هفته پیش
  • آیلین

    2

    یه سوال آیدا مگه بیست و پنج سالش نیست و رادمان پسرش مگه یازده ساله نیست یعنی آیدا تو چهارده سالگی ازدواج کرده بچه دار شده واقعا مسخرس 😂🤣

    ۸ ماه پیش
  • رادمان پرورشگاهیه

    2

    خب الان چرا این کامل نیست من چکار کنم خب دوستدارم بیاد بقیش خانوم نویسنده آیدا جون(فاطمه)تروخدا بقیشم بزار

    ۷ ماه پیش
  • دختر الماس

    5

    شما رو نمی دونم ولی من به شخصه عاشقشم

    ۷ ماه پیش
  • نازنین

    1

    رادمان و از پرورشگاه آوردن مگه رمان و کامل نخوندی

    ۶ ماه پیش
  • زری

    0

    رادمان بچه پرورشگاهی بوده

    ۵ ماه پیش
  • امیر

    0

    آیدا وقتی رادمان هفت سالش بوده اونو از پرورشگاه آورده...انیشتین جان

    ۴ ماه پیش
  • شیرین

    0

    سلطان رادمان و از بهزیستی آورد آیدا

    ۳ ماه پیش
  • ستایش

    0

    آیدا و شوهرش وقتی رادمان رو به سرپرستی میگیرن هفت ساله اش بوده که آیدا میشه هجده ساله

    ۴ هفته پیش
  • Sogand

    0

    خیلی خیلی سر این رمان اشک ریختم 😭😭خیلی غمگین بود هنوزم دارم اشک میریزم😭

    ۱ ماه پیش
  • Sogand

    0

    😭😭😭خیلی غمگین بود هنوزم دارم بخاطرش گریه میکنم و اشک میریزم 😭😭

    ۱ ماه پیش
  • پریا

    0

    جنا اگه اینطوری بشه عالیه دیگه نویسنده جون جدت زودتر بنویس اون فصل سه رو ممنونم🙏🙏

    ۲ ماه پیش
  • کی جلد سوم میاد؟؟

    1

    نویسنده ممنونم رمانت قشنگه من سر جلد اول از خنده مردم

    ۲ ماه پیش
  • حنا

    1

    حس می کنم توی جلد سوم آیدا میاد و معلوم میشه که دزدیدنش یا چه می دونم شاید حافظش و از دست میده و اونا ام می دزدنش و به دکترا پول می دن که بگن مرده و آرشم به دروغ گفتن مرده تا آیدا چیزیش بشه یا اون خونواده رو داغون کنن

    ۲ ماه پیش
  • نیره

    0

    سلام خوبین خسته نباشید رمان بازگشت سه تفنگدار میخوام بخونم معلوم نیست کدوم جلد اول هستش ممنون میشن بگین که شروع کنم

    ۱۲ ماه پیش
  • هستی

    0

    این جلد دومشه و جلد اولش در مورد بچگیشونه که حدود ۱۰۹ صفحه هست

    ۲ ماه پیش
  • پری

    0

    جلد سوم رو کی میزارین ما منتظر هستم زود بزارین

    ۲ ماه پیش
  • Rihan

    0

    چرا الان فصل سه چی دقیقا با کدوم شخصیت اصلی

    ۲ ماه پیش
  • شیرین

    0

    فصل سوم چی شد

    ۳ ماه پیش
  • ...

    0

    رمان خوبی بود ممنون از نویسنده

    ۳ ماه پیش
  • پرنیا

    4

    چرا کسی پاسخگو نیس فصل سوم کو پس

    ۳ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!