شیاطین مقدس به قلم حدیث افشارمهر
پارت هشتاد و هفتم :
اما دست بردار نبود. عین یه حیوون پست فطرت سیلی توی صورتم زد و شدت سیلیش من رو بیش از پیش به لبه ی تخت نزدیک کرد. پتوم رو کنار زد. با لباس بیمارستان توی تخت خوابیده بودم و پاهام برهنه بود. با لذت به وسط پاهام خیره شد و گفت:
-عجب چیزی هستی پرنسس کوچولو.
دست لرزونم رو کش آوردم، فقط یه ذره دیگه. فقط یه ذره ی لعنتی دیگه. یالا لونا تو می تونی. تو می تونی دختر فقط یکم دیگه مونده. و سر انگشتم لبه ی
لطفا صبر کنید...
