لیست کلیه پارتهای رمان شیاطین مقدس : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 87
-
رمان شیاطین مقدس - پارت 1
یک ماه از وقتی که پدرم کشته شده میگذره و حالا نوبت من رسیده که به قتل برسم! **** زمزمه هایی توی شهر پیچیده، از این که یک گروه قاتل سریالی آدم ها رو توی خونه ی خودشون به قتل می رسونند. آخرین چیزی که به یاد دارم صدای جیغ لاستیکها و دودی که بلند شد بینیام رو سوزوند. ماشین روی زمین چندین بار غلت ...
بروزرسانی در : ۲۸۷ روز پیش
-
رمان شیاطین مقدس - پارت 2
-تعجب کردیم وقتی که با وجود رسیدن نامه به دستت، اینقدر دیر وارد عمل شدی! گیج و منگ لنگ لنگان دنبالش به راه افتادم و حتی نمی دانستم چرا دنبال او درحال حرکتم اما گفتم: -چی؟ چه نامه ای؟ چه عملی؟ از حرکت ایستاد با تعجب به سمتم چرخید و دستش را یکهو بالای چشمم انداخت پلکم را بالا داد و گفت: -سالم...
بروزرسانی در : ۲۸۷ روز پیش
-
رمان شیاطین مقدس - پارت 3
-سوالای زیادی توی ذهنته لونا، اما مهم ترین اون ها جواب سوالی که باید بدونی. تو دیگه از سایمونها هستی و باید با قوانین و شرایط زندگی خاندان سایمونها خودت رو وقف بدی! لبم را تر کردم تا سوالی بپرسم اما حرفم را برید و گفت: -و توی قانون سایمون ها اولین چیزی که مهمه، اینه که هیچوقت پات رو از جنگل ب...
بروزرسانی در : ۲۸۷ روز پیش
-
رمان شیاطین مقدس - پارت 4
دستش را روی موهایم کشید آنها را از توی پیشانیام کنار زد و گفت: -باید بخوابی عزیزم، حالت خوب نیست. فشارت افتاده، قبل از اینکه برسی به دکتر زنگ زده بودم. الان میاد بالا سرت. قبل از آنکه بگذارد اعتراضی کنم، از اتاق محو شد. نفسم را از سینه بیرون دادم و به سقف تخت نگاهی انداختم. رگههای طلایی در ص...
بروزرسانی در : ۲۸۷ روز پیش
-
رمان شیاطین مقدس - پارت 5
-پسر منه، استورم. باعث ناراحتیت شده؟ گیج رفتم و پلک هایم روی هم افتاد و زمزمه کردم: -نه...من..من خیلی گیجم. دستش را روی موهایم احساس کردم که نوازشگونه میکشید و زمزمهی دورش که به گوشم رسید: -وقته خوابه کوچولوی زیبا. پلک هایم روی هم افتاد و توی عالم بیخبری فرو رفتم. نمیدانم چندساعت طول...
بروزرسانی در : ۲۸۷ روز پیش
-
رمان شیاطین مقدس - پارت 6
لنگ لنگان خودم را به تلفن رساندم و برداشتم اما هرچقدر فکرمیکردم، هیچ شمارهای به ذهنم نمی رسید. لعنت به حافظهی نداشتهی من، باید چیکار میکردم؟ همان لحظه تقهای به خورد و با هول و ولا چرخیدم و به وینتر که در چهارچوب در ایستاده بود و نگاه کردم. گوشی روی گوشم خشک شده بود و چشم در چشم هم، خیره...
بروزرسانی در : ۲۸۷ روز پیش
-
رمان شیاطین مقدس - پارت 7
دست هایم را در هم پیچیدم و تشکری کردم. خدمتکار با پیشبند و یک میز چرخدار که پر از ظرف و غذا بود به سمت میز آمد و با انرژی زیاد گفت: -خب خب خب وقت شامه. صدای شکمم بلند شد و از خجالت سرخ شدم و دستم را روی معده ام گذاشتم و فشردم. خدمتکار خم شد و ظرف ها را با مهارت و سرعت روی میز چید و در همان ح...
بروزرسانی در : ۲۸۷ روز پیش
-
رمان شیاطین مقدس - پارت 8
صحنه های زد و خورد و کتک هایی که به من و مادرم می زد در ذهنم تداعی شد. پلک محکمی زدم و نفس در سینه ام حبس شد. -چیزی یادت اومد دخترخونده؟ سرم را بالا آوردم و گیج زمزمه کردم: -چی؟ نه. وقتی آخرین ظرف توسط الیزا روی میز گذاشته شد قبل از این که بچرخد و برود، وینتر با صدای محکمی گفت: -همین جا ل...
بروزرسانی در : ۲۸۷ روز پیش
-
رمان شیاطین مقدس - پارت 9
ناخودآگاه بغض در گلویم نشست و با مظلومیت و ترس به آن ها نگاه کردم و توی خودم جمع شدم. قبل از این که بیهوش شوم چندین صحنه ی مختلف به ذهنم هجوم آورد و چنان سنگین بودند که باعث شدند از حال بروم. الیزا مرتب و پشت سرهم به صورتم آب خنک می پاشید و کمی از داغی درونم کم کرده بود. -خوبی؟ سرم را تکان د...
بروزرسانی در : ۲۸۷ روز پیش
-
رمان شیاطین مقدس - پارت 10
به حدی صدایم ضعیف و گرفته بود که خودم هم به سختی شنیدم. اما وینتر با خونسردی تمام گفت: -نمی دونم عزیزم، استورم وقتی که درحال گذر از جاده بود ماشینی رو دید که گوشه ی جاده چپ شده و دود از اون ماشین بلند می شد. و وقتی نزدیک شد با دیدن چهره ات تو رو سریع شناخت. امان ندادم و سوال بعدی را پرسیدم: -...
بروزرسانی در : ۲۸۷ روز پیش
-
رمان شیاطین مقدس - پارت 11
استورم کنار گوشم با صدای آهسته ای گفت: -رسم خانوادگی ما اینه که تا وقتی همه شام نخوردیم کسی نمی تونه میز رو ترک کنه. ابرویی بالا انداختم و با صدای آهسته تری گفتم: -و من نمی دونستم که شما چنین قانون هایی دارین. سرش را تکان داد و نیم نگاهی به موهایم انداخت و گفت: -موهای قشنگی داری. دستم را...
بروزرسانی در : ۲۸۶ روز پیش
-
رمان شیاطین مقدس - پارت 12
به سویم چرخید و آستین لباسش را بالا داد. آرنج هایش را به زانو زد و دست راستش را جلو برد و روی یک مهره ی سفید ثابت نگه داشت و چشمان آبی روشنش که حقا برازنده ی اسمش، زمستانی و یخی بودند را بالا آورد و به چشمانم زل زد. مهره را بین انگشتانش چرخاند و با صدایی بم و آهسته گفت: -قانون سادهست، لونا. فقط...
بروزرسانی در : ۲۸۵ روز پیش
-
رمان شیاطین مقدس - پارت 13
بحث را باز هم عوض می کند و می گوید: -حتی نمی دونستی داری چی کار می کنی درسته؟ خنده ای تصنعی می زنم و می گویم: -فقط تظاهر رو شروع کردم و دستام خودشون بازی رو پیش بردن. -زمانی که فقط 9 یا 10 سالت بود، خیلی خوب بازی می کردی. توی این بازی استاد بودی. سرم را بالا می آورم و با چشم های تنگم نگاه...
بروزرسانی در : ۲۸۴ روز پیش
-
رمان شیاطین مقدس - پارت 14
انگشتانم روی لبه خشک کاغذ یخ زد. مغزم از کار افتاده بود و نگاه من هنوز به جملههای بعدی قفل مانده بود. نام خانوادگی، آدرس، حتی تصاویر واضح آن خانه… همهشان قلبم را به تپش میانداختند. همان خانهای که جسد جک در آن پیدا شده بود، همانجایی که برای من تبدیل به جهنم شده بود. اثر ضربات چاقو… پلیس درحا...
بروزرسانی در : ۲۸۰ روز پیش
-
رمان شیاطین مقدس - پارت 15
او با احترام دستش را جلو آورد و گفت: -من ویل سایمون هستم، پسر وینتر سایمون. دهانم باز مانده بود. گفتم: -هان؟ با همان جدیت قبلی دستم را فشرد و گفت: -تازه از سفر کاری برگشتم، موقع خوش آمد و استقبالت به این خونه حضور نداشتم. با صدایی آرام و متحیر گفتم: -خوشبختم ویل، منم لونا هستم... همونطور ک...
بروزرسانی در : ۲۷۹ روز پیش
-
رمان شیاطین مقدس - پارت 16
از حرکت ایستاد. کلید را از جیبش بیرون آورد و گفت: -به زودی عکس من هم روی دیوار در ادامه ی نسل های پیشین قرار می گیره. ابرویم بالا رفت و به دستش خیره شدم که کلید را در قفل چرخاند. در دل زمزمه کردم: چرا توی خونه خودش، اتاقش رو قفل میکنه؟ کنجکاویام درباره این مرد بیشتر شد، اما چیزی نگفتم. شانها...
بروزرسانی در : ۲۷۳ روز پیش
-
رمان شیاطین مقدس - پارت 17
علمکردش درست شبیه من بود؛ با مکث. وارد اتاق شد و گفت: -اینجا چی کار می کنی لونا؟ به اطراف نگاه کرد. خونسرد گفتم: -فقط می خواستم توی نت بچرخم، اما انگار این خونه با این عظمتش اینترنت نداره! سرش را تکان داد و گفت: -ما ترجیح می دیم یکم سنتی تر باشیم و از فضای مجازی فاصله بگیریم. زیاد به اینترنت ایم...
بروزرسانی در : ۲۷۱ روز پیش
-
رمان شیاطین مقدس - پارت 18
. . یک لحظه از شخص پشت آن چشمان در خودم جمع شدم و سرم را چرخاندم و به دستش نگاه کردم. انگشتانش را آهسته جمع کرد و سپس مشت کرد و گفت: -دوست ندارم معذب بشی. جوابش را ندادم و فقط گفتم: -اما من معتقدم که عشق میتونه معجزه کنه و زندگیت رو جوری عوض کنه که اون زندگی سیاه و سفید قبلی به راحتی از یاد بره....
بروزرسانی در : ۲۷۰ روز پیش
-
رمان شیاطین مقدس - پارت 19
ویل با کلافگی دست به کمر شد و گفت: -خوش قد و بالای من، چه خبر از ناهار امروز؟ الیزا با کلافگی سبد پر از آرد را روی میز بزرگی که از چوب گردو وسط آشپزخانه بود، گذاشت و گفت: -پسر عزیزم، اگه ذرهای به من امون بدی، میخوام به مناسبت برگشتت برات پای سیب بپزم. ویل همانطور که به سمت الیزا میرفت، یکهو ...
بروزرسانی در : ۲۶۶ روز پیش
-
رمان شیاطین مقدس - پارت 20
پس او همسر مرحوم جناب وینتر بود. زن فوقالعاده زیبایی بود. وینتر هم چیزی از او کم نداشت و نتیجهی آنها پسرانی شده بود که چهرههایشان بهطرز عجیبی مناسب دنیای مدلینگ بود. نگاهی به انعکاس خودم در شیشه انداختم؛ من هم موهای بلوند و پری داشتم. پوست سفید، چند ککومک روی گونه و وسط بینی، چشمهای طوسی ت...
بروزرسانی در : ۲۶۵ روز پیش
