دوست داشتی؟
رمان قاتل کیه؟ اثر آریانا عاشوری زاده

رمان قاتل کیه؟

  • زبان فارسی
  • 95K 👁
  • 244 ❤️
  • 550 💬

خلاصه رمان طنز قاتل کیه؟

دریا دختر شوخ طبع و پر هیاهویی که پدرش برا یه ماموریت به خارج از کشور میره و دریا رو به یه خانواده ی مورد اعتماد و سرمایه دار میسپاره ساواش پسر اون خانواده با وجود دریا توی خونه مخالفه و جفتشون ضد هم هستن. در همین حین دریا پی قاتل مادرش میگرده و با واقعیت های غیر قابل باوری رو به رو میشه یه رمان فوق العاده کلکلی که هرکسی باید بخونتش!

قسمتی از متن رمان قاتل کیه؟

- اگه پام طوریش می شد چی گوسفند؟
چهره اش واقعاً محسور کننده بود اما سعی می کردم زیاد نگاهش نکنم.
- اون وقت دیگه پا روی دم من نمی ذاری!
واقعاً دست خودم نبود حس می کردم کسی می‌خواد حقم رو بخوره که اینقدر آمپرم چسبید.
بلند گفتم:
- دُم؟
با قهقهه ای که زدم کفری شد و ادامه دادم:
- ببین هرکول من دمی نمیبینم مگه تو‌ حیوونی که دم داشته باشی داری خودت رو حیوون خطاب می کنی کو دمت؟
از اون‌ جایی که کم آورده بود و اعصابش خرد بود با یه پوزخند مرموزانه گفت:
- می‌خوای ببینی؟
چشم غره ای رفتم و‌ رنگ از رخسارم پرید بعد از کمی مکث گفتم گفتم:
- آدم کم‌ شعور!
- خسته ای برو کمی استراحت کن شاید حالت بهتر بشه!
یعنی الان بهم توهین کرد؟
- اصلاً می خوام تا صبح اینجا بشینم تورو سننه؟
تا خواست چیزی بگه خاله اومد و یا تعجب و حیرت گفت:
- چیشده؟
خاله با دیدن دستم یه نگاه به من انداخت یه نگاه به پسرش منم ملتمسانه و مظلومانه خاله رو نگاه می کردم.
- ساواااااااااش؟
پس اسم این هرکول بد قلق ساواش بود الکی شروع کردم به لرزوندن دستم!
خاله دستم رو گرفته بود با دلسوزی نگاه می کرد نگاهی به ساواش انداختم از نگاه عصبیش تن و بدنم لرزید و پشت خاله قایم شدم و دستم رو به لبم زدم و یه بوس واسش فرستادم و پوزخند از سر خباثت زدم.
بدجور حرصش گرفته بود خاله نزدیکش رفت و گفت:
- ببین دختر مردم رو نیومده به چه روزی انداختی می دونستم آخر یه دست گلی به آب می دی می دونستم!
- خیلی سر به هواست و فکر کنم سر و گوشش خیلی میجنبه بهتره بیشتر مراقب مهمونمون باشیم.
این رو گفت و لبخند مرموزی زد و دستش رو تو جیبش کرد و چرخید و سمت اتاقش رفت.
اون لبخند مرموز اشاره ای به دم مخفیش که نداشت، داشت!؟
روی صندلی میز ناهارخوری نشستم که خاله پماد ضد سوختگی رو آورد و به دستم زد واقعاً با دلسوزی تمام و خیلی با ملایمت و آروم داشت پماد رو به دستم می زد.
یه لحظه واقعاً مامانم رو به جاش تصور کردم چی می شد مامان منم زنده بود؟
نگاهی بهم انداخت و گفت:
- درد داری عزیزم؟
- یه کم خاله جان!
توی چشم هاش دلسوزی موج می زد.
- غمت نباشه این کرم معجزه می کنه، صد بار بهش گفتم قهوه نخور!
- حتما شبا هم بیدار میمونه آره؟
سری به معنای تاسف تکون داد.
- قهوش همیشه دستشه انگار شیشه شیره از خودش جدا نمیکنه هی میگم نخور نخور واست ضرر داره ولی بزرگ شده فکر می‌کنه عاقله پسره ی سرکش.
با تصور شیشه شیر تو دست ساواش با اون هیکل جذاب و دلفریب واقعاً خنده ام گرفته بود.
- شب ها خوابش نمیبره هر شب تا سر و ته حیاط و متر نکنه نمیاد داخل، بعضی وقت ها هم دو لیوان می‌خوره و دیگه بدتر تا صبح حیاط و متر می‌زنه نگرانم طوریش بشه این پسر!
تو دلم گفتم هیچ کوفتش نمیشه اینی که من دیدم تا صد تا مثل ما رو‌ نکشه که چیزیش نمیشه که... گوساله!
ولی سعی کردم جلو خودم رو بگیرم و با ظاهری ناراحت بگم:
- حالا اشکال نداره خودتون رو ناراحت نکنید.
خاله با افسوس سری تکون داد و گفت:
- خوب دیگه تموم شد اگه دلت می‌خواد برو استراحت کن... ام دریا راستی یه دسته کلید توی کشوی کنار تختته که راحت تر باشی البته فکر نکنم نیازی باشه چون دربانا درو برات باز می‌کنن ولی برای راحتیه خودت هستش.
با لبخند از خاله تشکر کردم رفتم تو اتاقم.
یکسره مشغول وارسی خونه بودم وای که چقدر این خونه به آدم آرامش می داد خیلی زیبا بود طراحیش خارق العاده بود.
دم سازندش گرم!
خاله واسه شام صدام زد، انقدر سرم تو این در و اون در اتاق بود که نفهمیدم کی هوا تاریک شد، فکر کنم دوباره با اون گوساله دلفریب رو به رو شم!
وارد حال شدم و روی صندلی میز ناهار خوری نشستم ساواش هم یه لباس چیریکی آستین بلند که احساس می کردم چند سایزی واسش کوچیکه
چون داشت تو تنش پاره می شد و سینه اش بر آمده شده بود تنش بود هرکوله دیگه.
یه جوری نگاهم می‌کرد انگار ارث باباش رو خوردم خداروشکر فقط می‌خوام شصت روز بمونم، شصت روز ناقابل!
نفسش صدادار بیرون فرستاد و مشغول غذا خوردن شد، خواستم لیوان آبی که روی میز بود رو بردارم که دستم خورد تموم آب سمت ساواش ریخت با عصبانیت قاشق و چنگالش رو توی بشقاب انداخت و گفت:
-مثل اینکه نه تنها آداب صحبت کردن حتی آداب غذا خوردن هم بلد نیستی.
به چشم هاش زل زدم.
-مثل اینکه نه تنها آداب راه رفتن حتی آداب مهمونداری رم بلد نیستی.
- آداب مهمون داری رو بلدم اما من میدونم مهمون گستاخ رو چیکارش کنم.
چشم هام رو‌ تو حدقه چرخوندم.
- ببین کارواش خان...
تک سرفه ای زد و گلوش رو صاف کرد و گفت:
- ساواش هستم نه کارواش لفظتون رو‌ درست کنید خانم محترم روی اسمم حساسم.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان قاتل کیه؟
  • ♡بی کار بی عار

    4

    راستش میگن که اخرش بد میشه و دریا میمیره تصمیم گرفتم نخونم چون همیشه رمانایی میخونم که پایانش خوش باشه لطفا اگر کسی رمانی میشناسه که خیلی قشنگ باشه و پایانش خوش باشه و عاشقانه باشه ♡

    ۶ ماه پیش
  • ...

    7

    رمان مگس خیلی قشنگ بود از نظر من

    ۶ ماه پیش
  • نازی

    3

    اه منم میگم رمان مگس خیلی خوبه عالیه

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    پسر تقلبی قشنگه

    ۴ ماه پیش
  • Neg

    0

    رمان دروغ شیرین و باورم کن و قرعه به نام سه نفر توی ژانر کلکلی و عاشقانه قشنگن آخرشونم خوب تموم میشه

    ۳ ماه پیش
  • نگار

    0

    رمان مگس،دانشجوهای شیطون،دزدشیطون پلیس مغرور،قرعه به نام سه نفر،دخترای شیطون پسرای مغرور اینا رو پیشنهاد میکنم بهت بخونی💙💙

    ۱ هفته پیش
  • نسیم

    2

    توصیه نمی کنم

    ۲ ماه پیش
  • صنم

    1

    نویسنده عزیز خیلی افتضاح فضاسازی کرده بودی مثلا گل شقایق یه گل خودرو هست که در صحرا رشد میکنه نه در حیاط خانه ثرومندان و موارد بسیار دیگه...

    ۲ ماه پیش
  • Rihana

    1

    من پا به پای دریا گریه کردم چرا آخرش اینجوری شد نمیخوامممم کاش یه فصل دوم بنویسی توش یه جوری دریا رو زنده کنی بخدا حالم بد شد🥲

    ۲ ماه پیش
  • مهتاب

    1

    بد تموم شد

    ۲ ماه پیش
  • برو بمیر

    4

    دادا چرا کشتیش میذاشتی حدقل بگه دوست دارم بوسش میکرد بعد اون دنیا 🗿

    ۲ ماه پیش
  • زینب

    4

    افتضاح بود حیف وقتی که گذاشتم واسش😏

    ۳ ماه پیش
  • معصومه

    5

    رمان یکم بد نوشته شده است من وقتی این رمان رو خوندم فکر کردم آخرش خیلی قشنگ میشه اما این رمان یکم گیج میزد چون یهویی وسط رمان یه شخصیت دیگه می اومد از نظر من باید میگفتن دایی دریا چی شد و آخرش چطور سعید آدم بده شده است و دریا از رویای خیالیش سر از کافه در آورد چطور از دست آدم های سعید فرار کرد

    ۳ ماه پیش
  • افتضاح بود یعنی چی

    4

    چرا باید اینجوری تموم بشه واقعا که دیونه میکنی دیگه ادمو وقتی بلد نیستید چیزی بنویسید ننویسد

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه

    5

    افتضاح ترین رمانی بود که خوندم ، از این ور میپرید میرفت داستان دیگه سعیدی که انقدر خوب بود چطور خاعن شده باید کمی شک و شوعبه به وجود می اومد که دریا شک کنه ن اینقدر ...... اخرشم خیلی ناراحت کننده تموم شد

    ۴ ماه پیش
  • Zahra

    1

    اره واقعا من بعضی جاهاش نمی فهمیدم چیشد کجا رفت داستان

    ۴ ماه پیش
  • گندمم

    2

    وایی اولین رمانی بود ک انقد متفاوت تموم شد من واقعا خوشم اومد چون یجورایی دنیای بی رحم مارو نشوون دادی تو رمانای دیگه هیچوقت *** یا مرگ شخصیتایه داستان پیش نمیومد حتی منم گفتم هیچی نمیشه ولی دسخوش اصلا انتظارشو نداشتم و اولین رمانیه ک دارم براش نظر مینویسم واقعا دمت گرم قلمت عالی بود ادامه بده

    ۴ ماه پیش
  • نفس

    1

    نباید اینجوری میشود امیدوارم ادامه داشته باشه

    ۴ ماه پیش
  • نفس

    3

    چرا اینجوری شد من چقدر واسه دریا گریه کردم که اخرش به ساواش برسه این شد

    ۴ ماه پیش
  • مبینا

    0

    قشنگ بود اما جا داشت که بهتر هم بشه

    ۴ ماه پیش
  • mahaa

    5

    اصلنننن نباید اینقد بد تمومش میکرد... باید بهش شاخ و برگ میداد و تهش یه پایان قشنگ انگار وقتمو حدر دادم بنظرم نخونید

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!