شیاطین مقدس به قلم حدیث افشارمهر
پارت دوم :
-تعجب کردیم وقتی که با وجود رسیدن نامه به دستت، اینقدر دیر وارد عمل شدی!
گیج و منگ لنگ لنگان دنبالش به راه افتادم و حتی نمی دانستم چرا دنبال او درحال حرکتم اما گفتم:
-چی؟ چه نامه ای؟ چه عملی؟
از حرکت ایستاد با تعجب به سمتم چرخید و دستش را یکهو بالای چشمم انداخت پلکم را بالا داد و گفت:
-سالمی؟ زنده ای خواهر خونده؟
با تعجب زمزمه کردم:
-خواهر خونده؟ من که تک فرزندم.
سری با اطمینان تکان داد و گفت:
-پس حافظه ات رو همچنان داری.
پلک محکمی زدم و گفتم:
-خودمم نفهمیدم چطور این جمله رو گفتم، اما انگار داره برمیگرده.
آهان کوتاهی گفت و به راهش ادامه داد. در مشکی رنگ و با شیشه های کوچک و قهوه ای رنگش توسط یک خانم با لباس خدمتکاری باز شد و با دیدن من اشک در چشمانش جمع شد و داد کشید:
-آقا دخترمون اومده.
صدایش چند بار در ذهنم تکرار شد. دخترمون اومده؟ منظورشان من بودم؟ از روی سکوی سفید رنگ بالا رفتم و جلوی در همراه آن مرد بیست و شش هفت ساله ای که به گمانم برادر ناتنی ام باشد از حرکت ایستادم. دست به سینه ایستاد و گفت:
-همیشه از این مقدمات و این کارها خوشم نمیومد.
-چه مقدماتی؟
اشاره ای به در انداخت و گفت:
-حالا می بینی.
خدمتکار هیجان زده وقتی برگشت که یک کیک دستش بود، یک کیک سفید با ربان های مشکی ساتن و با هیجان گفت:
-به خونه ی اصلی خودت خوش اومدی عزیزدلم.
همین متن را روی کیک با خط قرمز و زیبایی نوشته بودند. دست هایم در هم قفل بود و شنیدن این موضوع مو به تنم سیخ کرد. تمام تنم حس ناآشنایی و غربت می داد. زن نگاهش را بین من و تک شمع روی کیک چرخاند و گفت:
-فوتش کن دیگه، همراه کــلــی آرزوی قشنگ.
ناچار خم شدم و چشم هایم را بستم و در دل گفتم:
-امیدوارم قاتل پدرم رو پیدا کنم.
و قبل از این که چشم باز کنم بادی وزید و شمع خود به خود خاموش شد. سرم را بالا گرفتم و به دری که کنار رفته و قامت مردی که توی چهارچوب در پدیدار شده بود نگاه کردم. قد بلند، سینه ی سپر و شکم شش تیکه ای که پیراهن مشکی براق آستین بلندش را آن عضلات برجسته کم مانده بود تکه پاره کند، تتوهای که روی دست چپش بود و با آن در را گرفته، موهای مشکی لخت و پوست برنزه، همه ی همه باعث شدند که به آن صورت بی نقص و جذاب و خواستنی، تا چند ثانیه بی آن که پلک بزنم خیره بمانم.
-خوش اومدی به خونت، دختر خونده ی من.
با چیزی که گفت گوش هایم سوت کشید. او پدر خوانده ی من بود؟ مردی که به زور سنش به سی و اندی می رسید پدر خوانده ی من بود؟ چقدر برای یک پدر بودن جذاب و دلربا و خواستنی بود!
سرم تیر شدیدی کشید و دستم را به پیشانی ام گرفتم و یک سکانس از گذشته توی ذهنم نقش بست.
وقتی که یک نامهی خونین را توی دستم گرفتم و به خطوط ناخوانای نامه نگاهی میانداختم.
سرم را بالا آوردم و نفس زنان گفتم:
-تو پدر خونده ی منی؟
دستش را جلو آورد بازویم را گرفت و با نگرانی که در چشمانش لانه کرده بود گفت:
-مثل این که حالت خوب نیست عزیزم، وقتشه یکم استراحت کنی.
چرا احساس میکردم تمام این رفتارها، تمام این اتفاقاتی که درحال رخ دادن بود همه و همه مصنوعی و غیر واقعی بودند؟
سرم گیج می رفت و چشمانم سیاهی، دستم را به چهارچوب در گرفتم و اب دهانم را قورت دادم و گفتم:
-اینجا کجاست؟
درحالیکه بازویم را به داخل به زور میکشید، نگاهی به اطراف انداخت و با صدای بم و گیرایی که داشت، انگار که یک دوبلور یا مجری خبری بود گفت:
-به عمارت سایمونها خوش اومدی!
سرم را بالا گرفتم و به شکوه و بزرگی سقف و لوستر و تمام چیزهای تاریخی و عتیقهای که داشت نگاهی انداختم. ثروت از در و دیوار این خانه می بارید.
-سایمونها؟
چرا این اسم به هیچ عنوان برایم اشنا نبود؟ لنگ لنگان جلو رفتم.
پدرخوانده که هنوز هم اسمش را نمیدانستم دست در جیب شلوار مشکی و اتو کشیدهاش کرد و گفت:
-لیزا برای دخترمون یه ویلچر بیار.
بزور سرپا بودم و چقدر نیاز به این ویچلر داشتم اما با خجالت گفتم:
-نه نیازی نیست.
اما لیزا، خدمتکار خانه سریعا وارد انبار زیر پله شد و لحظه ای بعد با ویلچر برگشت.
روی آن نشستم و فکرمیکردم حالا نیل کمکم میکند اما دستهایش آهسته دور دستههای ویلچر چرخید و آن را به راه انداخت.
نمی دانم چرا حضور این مرد قفسه ی سینه ام را سنگین و نفسم را تنگ میکرد.
شاید چون من هیچکدام از آنها را نمیشناختم.
کاغذدیواریهای کهنه و زرشکی رنگ با رگه های طلایی و مشکی، نقاشی های عتیقه و قاب عکس های طلایی همگی نشانهی قدیمی بود این کاخ ارزشمند را نشان میداد.
همانطور که ویلچر را به سمت جلو هل میداد، شروع به توضیح کرد:
لطفا صبر کنید...

هانیه
0وای چقد پدر خونده جون و کراشی با این توصیف های نویسنده 😅🤪😍