دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان معمایی و عاشقانه گورستان پیوندها جلد دوم رمان دلیما اثر نگین حلاف

رمان گورستان پیوندها (جلد دوم دلیما)

  • زبان فارسی
  • 8.2K 👁
  • 202 ❤️
  • 96 💬

خلاصه رمان گورستان پیوندها (جلد دوم دلیما)

بعد از پایان دلیما، پیوند با چشمانی درمان‌شده و حافظه‌ای خالی در عمارت عرفان بیدار می‌شود؛ پزشکی که می‌گوید او را نجات داده، اما پیوند هیچ‌چیز از ماه‌های گذشته را به یاد نمی‌آورد. درحالی‌که ذهن پیوند میان واقعیت و توهم فرو می‌ریزد، صدای امید، توهم قدیمی‌اش دوباره زنده شده و حضور آدونیس بیش از آن‌چه می‌نماید مرموز است. هرچه بیشتر حقیقت درمان، ناپدیدشدن گذشته و نیت عرفان آشکار می‌شود، پیوند در می‌یابد شاید نجات، نام دیگری برای اسارت باشد و شاید حافظه‌ی او تنها چیزی نباشد که از او گرفته‌اند. در خانه‌ای که هیچ‌کس نمی‌گوید چرا آن‌جاست و هیچ‌کس توضیح نمی‌دهد چه بر سرش آمده، پیوند فقط یک سوال دارد: اگر درمانش آغاز حقیقت بوده… پس پایانش چه می‌تواند باشد؟

قسمتی از متن رمان گورستان پیوندها (جلد دوم دلیما)

- چی داری میگی؟
دستش را روی بازویم می‌گذارد تا متوقفم کند، اما من آن‌قدر لرزان و ضعیفم که حتی آن لمس کوچک، تعادلم را به‌هم می‌زند.
روی زمین پرت می‌شوم و نگاه عرفان حالا دیگر فقط نگران نیست، عصبی‌ست.
نفس می‌کشم. تند، کوتاه و پی‌در‌پی. هوا بوی عطر اسطوخودوس می‌دهد و ناگهان، با بالا رفتن آستین لباس سفیدم، روی دستم متوجه‌ی چیزی می‌شوم.
ردهایی از سوزن. نقطه‌های کوچک با کبودی‌های اطرافش.
دستم را روی کبودی‌ها می‌گذارم. نه... خیلی زیادند.
مثل جای گاز گرفتن حیوانی که با ظرافت تمام درد را تزریق کرده باشد.
صدایم می‌لرزد اما دیگر نمی‌توانم ساکت باشم. گوشه‌ی میز را می‌گیرم و آرام تن ضعیفم را بلند می‌کنم. به کبودی‌ها خیره‌ام... می‌پرسم:
- اینا چیه؟
و وقتی عرفان جواب نمی‌دهد، تکرار می‌کنم، بلندتر:
- این‌همه رد سوزن چیه؟
و باز هم وقتی چیزی نمی‌گوید عربده می‌کشم:
- با من چه غلطی کردی؟
سرم داغ شده و وحشت به جان و تنم خیمه زده. بلند می‌گویم:
- چرا چشمام خوب شدن؟
دست‌هایم را به‌زور بالا می‌گیرم، انگار خودم هم باورم نمی‌شود.
- چطوری؟ با چی؟ با این سوزن‌ها؟ موهام واسه همین کوتاهن؟ چرا چیزی یادم نمیاد؟
می‌پرسم:
- چرا موهامو بریدی؟
و دیگر جیغ‌مانند می‌گویم:
- باهام چی‌کار کردی؟!
پاهایم سست می‌شوند. دستانم را مشت می‌کنم اما خیلی می‌لرزند. نفسم بالا نمی‌آید. زیر لب، انگار با خودم حرف می‌زنم:
- یه‌کاری کردی. یه چیزایی دادی بهم. یه چیزایی ازم گرفتی.
بعد بلند می‌گویم:
- چرا هیچی یادم نمیاد؟!
عرفان جلو می‌آید، با دست‌های بالا، مثل کسی که بخواهد خرگوش زخمی‌ای را آرام کند. اما من عقب می‌روم و پشتم به دیوار می‌خورد. دیوار سرد است؛ اما ذهنم داغ.
- چه بلایی سرم آوردی؟
- پیوند گوش بده، فقط باید آروم باشی، نمی‌فهمی الان چی... .
- نه. تو نمی‌فهمی!
نگاهم به در است. به پنجره. به مسیرهای احتمالی فرار.
نفس‌هایم تند شده. ریه‌هایم نه هوا، که هجوم می‌بلعند.
هجومِ سؤال، هجومِ درد، هجومِ گم‌گشتگی.
سینه‌ام بالا و پایین می‌رود، بی‌آن‌که بداند برای چه زنده مانده است. زمزمه می‌کنم. اول آهسته و بی‌جان، انگار نامی را از دل خواب صدا می‌زنم:
- آدونیس... .
عرفان اخم می‌کند و نزدیک‌تر می‌آید. انگار دوست ندارد نامش را به زبان بیاورم، اما نامش را تکرار می‌کنم. بلندتر. شکسته‌تر.
- آدونیس کجاست؟
عرفان انگشتانش را از پشت، در هم قفل می‌کند. چشم ازم نمی‌گیرد. نگاهش عصبی‌ و لحنش عاصی‌ست.
- حال آدونیس خوبه.
لرزش به لبانم می‌افتد. نام او، در دهان عرفان... انگار دارد روحش را قرض می‌گیرد.
- اگه بخوای... .
مکث می‌کند، گوشی‌اش را با بی‌میلی از جیب درمی‌آورد.
- همین الان بهش زنگ می‌زنم.
دهانم باز می‌ماند. حس می‌کنم دارم در خلأ فرو می‌روم.
انگار که بین من و واقعیت، پرده‌ای افتاده.
تمام تکه‌های معما دارند بر سرم آوار می‌شوند و هیچ‌کدام شبیهِ حقیقت نیستند.
- آدونیس... کوش؟
با انگشت شست و اخمی عمیق، در گوشی‌اش چیزی را بالا پایین می‌‌کند. آن دستش هم در جیبش فرو کرده و معلوم است بدجور روی مخش رفته‌ام.
بینی‌‌اش همچنان به خاطر ضربه‌ای که به صورتش زدم سرخ است.
هنوز منتظرم اما زبانم باز نمی‌شود. مغزم نمی‌کشد. بوی سوپ، هنوز توی هوا مانده. بوی دروغ، از عرفان بلند شده و صدای آدونیس... هنوز نیامده.
عرفان با همان اخم‌های مضحک‌اش، لبخندی بر لب می‌زند.
- بفرما... می‌خوای گوشیمو رو اسپیکر بذارم؟ هوم؟
صدایم در نمی‌آید و فقط نگاهش می‌کنم. خیلی به من نزدیک شده، انگار تنها بیست سانتی‌متر با او فاصله دارم. به گمانم برای اولین بار است که از سکوت خودم و این همه نزدیکی، می‌ترسم.
شماره‌ای را می‌گیرد. شماره‌ای که نمی‌بینم، اما بوق می‌خورد. یک بار، دو بار، سه بار... .
عرفان دستش را کنار سرم روی دیوار می‌گذارد و بیشتر به سمت صورتم خم می‌شود. صدای بوق ممتد مثل نبضی فلج‌شده، در هوا پخش می‌شود.
و بعد... .
- الو؟
صدایی در اسپیکر پیچیده می‌شود. صدای آدونیس. خواب‌آلود است و گرفته.
- سلام آدی! چطوری؟
عرفان با لحنی حرف می‌زند که هم زیادی شاد است و هم زیادی نچسب:


بیشتر بخوانید

نظرات رمان گورستان پیوندها (جلد دوم دلیما)

  • Yana

    0

    دومین باریه که دلیما رو از اول تا آخر خوندم و چندمین باریه که فهمیدم این کتاب چقدرر به دلم میشه یعنی درواقع شگفت زده ام میکنه

    ۱ هفته پیش
  • شکوفه

    0

    سلام من جلداولشوپیدانمیکنم اگه میشه راهنمایی کنید

    ۱ ماه پیش
  • ملیکا

    0

    اسم جلد اول دلیما هست توی قسمت آثار نویسنده می تونی پیداش کنی

    ۲ هفته پیش
  • نگار

    0

    آخ که حرف نداشت چرا آنقدر خوب بود من افسردگی میگیرم که از دوریش وایی آخرش فقط یعنی من داشتم ذوق میکرد ولی تصمیم پیوند خیلی خوب بود چون عرفان واقعا عاشق بود نگین بازم میگم که خیلی ازت ممنونم خیلی خوب بود🥰💙💙

    ۲ هفته پیش
  • نگار

    0

    خیلیی باحال بود واقعا قشنگ بود واقعا تو بیشتر صحنه ها بغض کردم بخصوص آخرش وای عالی بنظر خیلی خوب بود وخب بنظرم پیوند تصمیم درستی گرفت و عرفان واقعا عاشق بود مرسی نگین عالی بود🥰💙💙

    ۲ هفته پیش
  • پارمیدا

    0

    وای وای خیلیی خفن و زیبا بود دمت گرم نویسنده قلم عالیی بود😭💆🏻 ♀️

    ۴ هفته پیش
  • .T.S

    0

    رمان موق العاده ای بود ، مخصوصا پایان رو خیلی دوست داشتم . قلم نویسنده ساده و زیبا بود و واقعا حس رو انتقال میداد من خودم سر این رمان خیلی گریه کردم ، واقعا از نویسنده ممنونم🌷🌷

    ۱ ماه پیش
  • سحر

    1

    عرفان فقط یک دیوانه ی عاشق بود

    ۲ ماه پیش
  • 540°

    0

    واقعا چرا پیوند برگشت؟ فقط یه حالت داره که بتونم پیوندو درک کنم، اونم اینکه برگشته برا کشتن عرفان

    ۳ ماه پیش
  • سانیا

    0

    من خیلی میخواستم برگرده:) درواقع عرفان با همه بدیاش عاشق پیوند بود ولی وای دلم میخواد ادونیس بکشمن

    ۲ ماه پیش
  • سانیا

    0

    الان جلد سومش اومده؟ اسمش چیه؟

    ۲ ماه پیش
  • احدی

    1

    خالق سبکی جدید در نوشتن رمان که باارزش و ماندگار خواهد بود... با آرزوی موفقیت های پر تکرار 💝

    ۳ ماه پیش
  • نگین حلاف | نویسنده رمان

    خیلی ممنونم ازتون.. باعث افتخاره صاحب سبک باشم🤝🏻

    ۳ ماه پیش
  • آیلین

    0

    فوق العاده بودی نگین حس میکنم یه تیکه از من برای همیشه لابالای ورقه های گورستان پیوند ها جا میمونه بیصبرانع منتظر اون روزم که بین کتاب های کتاب خونم آثار تورم داشته باشم و این عرفان روانشناس اراد؟

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    من دلیما رو خیلی دوست داشتم...هم شبت آرام و هم دلیما خیلی قشنگن... معلومه که روز به روز چقدر داری پیشرفت میکنی✨🫠

    ۳ ماه پیش
  • نگین حلاف | نویسنده رمان

    عزیزدلممم... باعث افتخاره که نگاه قشنگت رو توی دلیما هم داشتم. فکر کنم تفاوت دلیما و شبت آرام کاملاً محسوسه :))

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    ایده ی رمان جالب بود،و خب ادم تا لحظه ی اخر کشش داره رمان رو بخونه...یعنی از ایده ش خوشم اومد✨هرچند فکر نکنم بخاطر اسپویل کل رمان چون کامنتا رو خوندم بتونم تا اخر بخونمش ولی جدی خیلی خوب بود و ایده ش قوی بود

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    من کمی پیش دلیما رو تموم کردم و اومدم جلد دومش رو شروع کردم...وقتی یه رمان تموم شده خیلی ذهنمو درگیر میکنه میرم کامنتاش رو میخونم...و خب حقیقتا کاش نمیخوندم😂🙂خیلی غیررقابل پیش بینی...و حقیقت هیچکدومشونو حدس نمیزدمم

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    0

    منو دارم شبت آرام رو میخونم که اومدم این رمانتم خوندم که خب خیلی خوب بود موفق باشی نگین جان

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!