شیاطین مقدس به قلم حدیث افشارمهر
پارت هشتاد و چهارم :
شوکه از چیزی که شنیدم، بی حرکت موندم. مایکل، مایکل که از من متنفر بود. مایکلی که هر روز ازارم می داد و با اخم و تخم نگام می کرد. فکر می کردم سرگرمی موردعلاقش دیدن مرگ منه. اما حالا...
-نمی خوام بلایی سرت بیاد لونا. کسی که قرار بود تو رو بکشه من بودم. از همون زمان دبیرستان. اما وقتی شناختمت، وقتی از نزدیک باهات کلکل می کردم و سر به سرت می ذاشتم فهمیدم که تو با این جماعتی که زوری قاطیشون شدی فر
لطفا صبر کنید...
