سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت هفتاد و نهم :
یاور نگاهش را از پنجره گرفت. برگشت سمت یکتا. چشمهایش نه فریاد داشت، نه التماس… فقط آن تلخی عمیق مردی را داشت که چیزی در گذشتهاش جا مانده.
– آره… مهمه.
مهمه چون اون فقط یه کلفت نبود... نازگل از وقتی به این عمارت اومد، توی حیاط باهام گل یا پوچ بازی میکرد، از دیوار بالا میرفت، از ترس ارباب بهم پناه میآورد... اون یه تیکه از بچگیِ من بود که گم شد...
– یکتا... تو فقط صدای خندهی ب
لطفا صبر کنید...
