سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت شصت و سوم :
مهربس
باد از لای شاخههای خشکیدهی حیاط میپیچید، در دل تاریکی زوزه میکشید.
شعلهی چراغ پیهسوز لب پنجره، مدام میلرزید، مثل دل من.
ساعتها گذشته بود.
از وقتی دخترم رفته…
از وقتی اون مردِ لاغر و چشمدراز، با صدای کشدارش گفت "یکی باهاتون کار داره"…
و حالا...
نه صدایی از پشت کلبه بلند شده بود، نه سایهای برگشته بود.
– نازگل…
مادر، کجایی آخه؟
لطفا صبر کنید...
