پارت شصت و سوم :


مهربس
باد از لای شاخه‌های خشکیده‌ی حیاط می‌پیچید، در دل تاریکی زوزه می‌کشید.
شعله‌ی چراغ پیه‌سوز لب پنجره، مدام می‌لرزید، مثل دل من.
ساعت‌ها گذشته بود.
از وقتی دخترم رفته…
از وقتی اون مردِ لاغر و چشم‌دراز، با صدای کش‌دارش گفت "یکی باهاتون کار داره"…
و حالا...
نه صدایی از پشت کلبه بلند شده بود، نه سایه‌ای برگشته بود.
– نازگل…
مادر، کجایی آخه؟

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۹۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!