سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت هفتاد و پنجم :
راوی
یاور، شبیه اسمش، پشتوانه بود. اما نه از آن جنس پشتوانههایی که نرمی و گرما ازشان ببارد. نه. او مثل صخرهای بود در دل کوه، که وقتی تکیهات به آن است، باید بلد باشی در سکوتت فریاد بزنی.
مردی بود با شانههایی پهنتر از قاب درِ عمارت، با قامتی که هر وقت وارد میشد، سایهاش از آفتاب زودتر میرسید.
تن صدایش، بم و سنگین بود؛ صدایی که لازم نبود بلند باشد تا همه ساکت شونØ
لطفا صبر کنید...
