سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت هفتاد و ششم :
یاور
سکوت شب، مثل پتوی خفهکنندهای افتاده بود روی سینهی عمارت.
باد، نرم روی پنجرهی اتاقم میکوبید و پردهی سنگین مخمل، گهگاه تکان میخورد، گویی دارد نجوا میکند چیزی را...
نشسته بودم. تنها.
پشت میز، دستم تکیه بر شقیقه، نگاهم مات پنجره.
چراغ رومیزی خاموش بود. نمیدانم چند ساعت گذشته بود، فقط میدانستم که فکر، ولکنِ سرم نبود.
نازگل…
صدای خندههایش.
لطفا صبر کنید...
