پارت شصت و دوم :


نازگل
هوا بوی سوختۀ شاخه‌های نم‌دار می‌داد. غروب بود، همون ساعتی که خستگی روز، مثل پتویی سنگین می‌اوفته رو دوش آدم.
مادرم مهربس توی تنور نان می‌چسبوند. دست‌هاش پینه بسته بود، اما دلش، هنوز مهربون‌ترین پناه عالم بود.
منم داشتم از حیاط رد می‌شدم که صدای سرفه‌ای خش‌دار، باعث شد قدم‌هام سست شه.
– دختر خان.
ببخشید مزاحم شدم. یکی با شما کار داره، هم‌این دور و بر.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!