سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت شصت و دوم :
نازگل
هوا بوی سوختۀ شاخههای نمدار میداد. غروب بود، همون ساعتی که خستگی روز، مثل پتویی سنگین میاوفته رو دوش آدم.
مادرم مهربس توی تنور نان میچسبوند. دستهاش پینه بسته بود، اما دلش، هنوز مهربونترین پناه عالم بود.
منم داشتم از حیاط رد میشدم که صدای سرفهای خشدار، باعث شد قدمهام سست شه.
– دختر خان.
ببخشید مزاحم شدم. یکی با شما کار داره، هماین دور و بر.
لطفا صبر کنید...
