سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت هشتاد :
یکتا از جا بلند شد، نفسش تند شده بود. چشمانش برق میزد، اما نه از عشق از حرص و سرخوردگی.
– باشه یاور... باشه، وقتش نیست!
تو هنوزم تو گذشتهای، با خیال یه دختر گمشده سر میکنی.
من میرم بخوابم...
خودت بمون با خاطرههات!
بیآنکه نگاهش کند، برگشت. صدای بسته شدن در، تکهای سکوت در اتاق انداخت.
یاور سرش را روی پشتی تخت گذاشت. چشمهایش را بست... اما ذهنش نمیخواست آراÙ
لطفا صبر کنید...
