پارت هفتاد و هفتم :

راوی
باد، گوشه‌های پرده‌ی راهرو را تکان می‌داد. عمارت در سکوت سنگینی غلتیده بود و یاور، با پالتویی نیمه‌دوخته بر دوش، در آستانه‌ی در ایستاده بود. فانوس دستی‌اش، سایه‌اش را کشان‌کشان روی دیوار انداخته بود.
مهربس از پله‌ها پایین آمد. با موهایی آشفته و صدایی لرزان که انگار از دل خاکستر بیرون آمده باشد:
– ارباب... شما... شما واقعاً می‌خواید برید؟
یاور مکث کرد. برگشت، با Ù

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۰۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️