سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت هفتاد و هفتم :
راوی
باد، گوشههای پردهی راهرو را تکان میداد. عمارت در سکوت سنگینی غلتیده بود و یاور، با پالتویی نیمهدوخته بر دوش، در آستانهی در ایستاده بود. فانوس دستیاش، سایهاش را کشانکشان روی دیوار انداخته بود.
مهربس از پلهها پایین آمد. با موهایی آشفته و صدایی لرزان که انگار از دل خاکستر بیرون آمده باشد:
– ارباب... شما... شما واقعاً میخواید برید؟
یاور مکث کرد. برگشت، با Ù
لطفا صبر کنید...
