پارت هفتاد و چهارم :

شب‌ها دیگر برای یاور معنای خواب نداشت.
نازگل، رعیتش بود. دخترِ یکی از وفادارترین خدمه های عمارتش. و حالا ناپدید شده بود، انگار که زمین قورتش داده باشد.
ظهر روزی، آفتابِ سوزان تیرماه روی سنگفرش‌های عمارت برق می‌زد.
یاور مقتدر از پله‌ها پایین می‌آمد که چشمش به مهربس افتاد؛ گوشه‌ی حیاط، زیر سایه‌ی درخت زردآلو نشسته بود،شانه‌هایش از گریه تکان می‌خورد.
یاور، بی‌درنگ Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️