سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت هفتاد و چهارم :
شبها دیگر برای یاور معنای خواب نداشت.
نازگل، رعیتش بود. دخترِ یکی از وفادارترین خدمه های عمارتش. و حالا ناپدید شده بود، انگار که زمین قورتش داده باشد.
ظهر روزی، آفتابِ سوزان تیرماه روی سنگفرشهای عمارت برق میزد.
یاور مقتدر از پلهها پایین میآمد که چشمش به مهربس افتاد؛ گوشهی حیاط، زیر سایهی درخت زردآلو نشسته بود،شانههایش از گریه تکان میخورد.
یاور، بیدرنگ Ø
لطفا صبر کنید...
