دوست داشتی؟
رمان ساعت های خواب رفته اثر ساغر و تبلور

رمان ساعت های خواب رفته

  • زبان فارسی
  • 91.9K 👁
  • 363 ❤️
  • 300 💬

خلاصه رمان عاشقانه ساعت های خواب رفته

جاوید اصلانی که پدر و مادرش از سران یک گروهک تروریستی هستن به دنبال خون خواهی مادرش و برای انتقام از افسر وظیفه شناس پلیس در قالب مردی مذهبی و بسیجی وارد زندگی سرگرد تقوی می شود و برای انتقام دختر کوچک و ساده دل سرگرد تقوی گزینه ی مناسبی است.دختری که تاوان شغل پدرش را در زیر دستان جاوید سادیسمی به بدترین شکل ها پس می دهد.

قسمتی از متن رمان ساعت های خواب رفته

_قدقامت صلاه ...
بلند شدم ...
_شما نمازتون ببندین ..الان من میرم پیداش میکنم ...
و سریع از پله های مسجد پایین امدم ..
هوا تاریک و روشن بود ..
تو حیاط مسجد کسی نبود ...
چشم دنبال کلید بود ..
چند پسر بچه کوچیک داشتن کنار حوض مسجد بازی میکردن ...
چیزی اون ته حیاط برق زد ..خوشحال به طرفش رفتم ...که همون لحظه یک جفت پوتین سربازی روی
اون شی ایستاد ..
جلو رفتم ..سر بلند کردم ..
هیبت پسری مقابلم بود ...با یک شلوار پلنگی سربازی و پیراهن افتاده روی شلوار ...ریش و سیبیل تقریباً
روشن و موهای به طرف بالا ..یکم صورتش افتاب سوخته بود و چشمهای عجیب ..عجیب چون از
نگاهش تمام تنم لرزید ...
سریع سر پایین انداختم و لب گزیدم ..حرارت کل صورتم گرفت
_ببخشید اینجا پایگاه بسیج مسجد امام حسین ....
وای صداش یک جوری بود ...سر بلند کردم ..
قد بلندش و هیکل رشیدش ...سایه انداخته بود روی من ...
با صدای خفه ای
اره گفتم ..
و بعد دیدم به طرف وردی مسجد رفت ..
وقتی رفت ...نگاهم به کلید افتاد که همینطور برق می زد ...
جاویــــــد
صدای ارکستر و سنفونیک فضای باغ عمو گشتاسبو فرا گرفته بود زنای لخت و نیمه برهنه تو هم می
لولیدند زن رقاصه با لباس ریش ریش قرمز کمرشو می لرزوند و پاهای سفیدشو به نمایش می ذاشت جاهل نماها اون وسط گاهی میرفتن رو سن و با
رقاصه گربه رقصونی می کردن و پیک پیک ویسکی و عرق سگی سر می کشیدن....
زنو و مردا هم اون وسط بی نصیب نموندن و رفتن تو بغل هم...
پیک ویسکیمو دست گرفتم و با رقص رفتم اون وسط...
دوسه تا دختر بلوند و خوش اندام دور مو گرفتم اونی که از همه قشنگتر بود و کشیدم تو بغلم باهاش
رقصیدم....پیک شرابمو گرفتم طرف لبای سرخشو یه زره ازش نوشید بقیه شو خودم سر کشیدم اونو
ول کردم و رفتم سراغ یه دختر مومشکی و بلند قد اونو هم بغل کردم دستمو گذاشتم تو گودی کمرش و
بدنشو خم کردم و گردنشو بوس کردم و یه ذره باش رقصیدم...ر فتم سمت بعدی که یکی از نگهبانای
عمارت عمو گشتاسب با هیکل یوغور گنده اش اومد و با انگشت زد رو شونه ام...
جاوید خان ....گرشاسب خان منتظرتونن...
_اوهوم...الان میام...
نگهبان رفت...
رفتم سمت دختری که موهای لخت و سیاهش تا کمرش بود و یه لباس پوشیده بود تا باالای زانوش اسمش مستانه بود......استیل قشنگی داشت رفتم
سمتشو گفتم....
_جووووونم چه چیزی هستی جیگر طلا...
خندید و دستشو انداخت دور گردنم چشات قشنگ می بینن شاپسر...
_امشب بیا تو اتاق میخوایم با هم حال کنیم اساسی.....هستی
_چه جورم کی بهتر از جاوید خوش هیکلم ....من میمیرم برات جاوید جون....
_دل نبند بانو...جاوید رهگذره ....
لباشو جمع کرد و گفت:
_خیلی لوسی جاوید....
_منتظرتم برو دخیل ببند که امشب شب توئه ... مستانه...چشمک زدم و ازش فاصله گرفتم...
رفتم سمت اتاق گشتاسب...مثل میر غضب نشسته بود رو مبل سلطنتی و پاشو انداخته بود رو پاش...
_به به خان عمو جانه ظلو سلطان احوال شریف....
_این مسخره بازیها چیه جاوید هرشب بساط دنمل و دیمبوت به راهه ...مثل اینکه یادت رفته ما کارای
مهمتری از این مهونی های رنگاوارگ داریم...بی خیال...گشتاسب خان...منم تفریحات خودمو دارم هر
شب باید یکی کنارم باشه اینو که می دونی ....
_سیگار برگش ضخیمشو از جعبه ی نقره کوبش در آورد با فندک روشنش کرد...دودشو داد بیرون و
گفت:
_پدرتو به زودی انتقال میدن به یزدتاریخ دقیقشو هنوز نفوذی ها اطلاع ندادن باید از چنگ پاسدارای
آیت الله خمینی درش بیاریم....اگه بره تو زندان سیاسی دیگه دسمتمون بهش نمی رسه
....کسی که پرونده ی
پدرت زیر دستشه از اون پاسداری جان بر کف حکومته... از اینا که تا پای جونش مقابله می کنه....
خندیدم و گفتم از این ریشوها...
_دقیقا..تاریخ دقیقشو بعدا بهت اطلاع می دم... باید نجاتش بدیم نقشه رو تو زمان مشخص بهت


بیشتر بخوانید
نظرات رمان ساعت های خواب رفته
  • Fatemeh

    0

    خیلی بین جمله هاش.. اینجوری نقطه گذاشته بودن، غلط املایی هم زیاد داشت، اصلا نتونستم راحت بخونمش👎🏻

    ۱۹ ساعت پیش
  • ریحان

    1

    خیلیییی مسخره و آبکی بود حیف وقتم مگه میشع اون همه چاقو بکشه کتکش بزنه بچش نیفتهبه دور از واقعیت بود و مسخره

    ۴ ماه پیش
  • Sahar

    0

    خب عزیزم وقتی چاقو ها رو سطحی بکشه فقط روی پوست هیچ اتفاقی نمی افته

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    خوب بود میتونست طولانی تر بشه

    ۲ ماه پیش
  • ثمین

    0

    یکی بهترین رمان هایی بود که خوندم و واقعا عالی بود ممنون از نویسنده❤

    ۲ ماه پیش
  • حلما

    0

    این رمان و چند سال پیش خوندم خیلی قشنگیه و دوباره خوندمش واقعا دست نویسنده درد نکنه برای قلم زیبا و روونش

    ۲ ماه پیش
  • رها محجوب

    1

    ممنون از نویسنده ،رمان خوبی بود

    ۲ ماه پیش
  • دریا

    0

    قشنگ بود دوسش داشتم ، لطفا رمان های دیگه از این نویسنده هم بزارید

    ۲ ماه پیش
  • مریم

    0

    لطفا رمان های دیگه هم از این نویسنده بذارید جفتش و خوندم

    ۲ ماه پیش
  • مریم

    0

    نسبت ب رمان های دیگه ک خوندم قشنگ بود اما نسبت ب رمانه دیگه ی همین نویسنده بنظرم اون بهتر بود اسمش آلاله بود در کل میخام همه ی کتاب های این نویسنده رو بخونم قلمش خیلی خوبه

    ۲ ماه پیش
  • عقیله

    1

    وای من اصلا نمی تونم جاوید رو ببخشم چقدر همه اوکی بودن و راحت کنار اومدن سر یه سوتفاهم رسما گند زد به زندگی یکی ولی خوشحالم که رمان خوب تموم شد

    ۳ ماه پیش
  • بهار

    0

    دوست داشتم قشنگ بود

    ۳ ماه پیش
  • ساری

    0

    واقعا قشنگ بود بسیار بسیار زیبا و پر مفهوم✨️🎀

    ۳ ماه پیش
  • آرزو

    0

    رمان خیلی زیبایی بود

    ۳ ماه پیش
  • ساغرم

    0

    عالی .تامام😂😂😂😂لذت بردم .خسته نباشید نویسنده جان .قلم چاقویی داری

    ۳ ماه پیش
  • فری

    2

    رمان خیلی خوبی بود با یه موضوع غیر تکراری و زیبا پایان خوبی هم داشت تقریبا همه چی روشن و کامل شد

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!