رمان ساعت های خواب رفته
- به قلم ساغر و تبلور
- ⏱️۶ ساعت و ۱۲ دقیقه
- 85.5K 👁
- 344 ❤️
- 254 💬
جاوید اصلانی که پدر و مادرش از سران یک گروهک تروریستی هستن به دنبال خون خواهی مادرش و برای انتقام از افسر وظیفه شناس پلیس در قالب مردی مذهبی و بسیجی وارد زندگی سرگرد تقوی می شود و برای انتقام دختر کوچک و ساده دل سرگرد تقوی گزینه ی مناسبی است.دختری که تاوان شغل پدرش را در زیر دستان جاوید سادیسمی به بدترین شکل ها پس می دهد.
بلند شدم ...
_شما نمازتون ببندین ..الان من میرم پیداش میکنم ...
و سریع از پله های مسجد پایین امدم ..
هوا تاریک و روشن بود ..
تو حیاط مسجد کسی نبود ...
چشم دنبال کلید بود ..
چند پسر بچه کوچیک داشتن کنار حوض مسجد بازی میکردن ...
چیزی اون ته حیاط برق زد ..خوشحال به طرفش رفتم ...که همون لحظه یک جفت پوتین سربازی روی
اون شی ایستاد ..
جلو رفتم ..سر بلند کردم ..
هیبت پسری مقابلم بود ...با یک شلوار پلنگی سربازی و پیراهن افتاده روی شلوار ...ریش و سیبیل تقریباً
روشن و موهای به طرف بالا ..یکم صورتش افتاب سوخته بود و چشمهای عجیب ..عجیب چون از
نگاهش تمام تنم لرزید ...
سریع سر پایین انداختم و لب گزیدم ..حرارت کل صورتم گرفت
_ببخشید اینجا پایگاه بسیج مسجد امام حسین ....
وای صداش یک جوری بود ...سر بلند کردم ..
قد بلندش و هیکل رشیدش ...سایه انداخته بود روی من ...
با صدای خفه ای
اره گفتم ..
و بعد دیدم به طرف وردی مسجد رفت ..
وقتی رفت ...نگاهم به کلید افتاد که همینطور برق می زد ...
جاویــــــد
صدای ارکستر و سنفونیک فضای باغ عمو گشتاسبو فرا گرفته بود زنای لخت و نیمه برهنه تو هم می
لولیدند زن رقاصه با لباس ریش ریش قرمز کمرشو می لرزوند و پاهای سفیدشو به نمایش می ذاشت جاهل نماها اون وسط گاهی میرفتن رو سن و با
رقاصه گربه رقصونی می کردن و پیک پیک ویسکی و عرق سگی سر می کشیدن....
زنو و مردا هم اون وسط بی نصیب نموندن و رفتن تو بغل هم...
پیک ویسکیمو دست گرفتم و با رقص رفتم اون وسط...
دوسه تا دختر بلوند و خوش اندام دور مو گرفتم اونی که از همه قشنگتر بود و کشیدم تو بغلم باهاش
رقصیدم....پیک شرابمو گرفتم طرف لبای سرخشو یه زره ازش نوشید بقیه شو خودم سر کشیدم اونو
ول کردم و رفتم سراغ یه دختر مومشکی و بلند قد اونو هم بغل کردم دستمو گذاشتم تو گودی کمرش و
بدنشو خم کردم و گردنشو بوس کردم و یه ذره باش رقصیدم...ر فتم سمت بعدی که یکی از نگهبانای
عمارت عمو گشتاسب با هیکل یوغور گنده اش اومد و با انگشت زد رو شونه ام...
جاوید خان ....گرشاسب خان منتظرتونن...
_اوهوم...الان میام...
نگهبان رفت...
رفتم سمت دختری که موهای لخت و سیاهش تا کمرش بود و یه لباس پوشیده بود تا باالای زانوش اسمش مستانه بود......استیل قشنگی داشت رفتم
سمتشو گفتم....
_جووووونم چه چیزی هستی جیگر طلا...
خندید و دستشو انداخت دور گردنم چشات قشنگ می بینن شاپسر...
_امشب بیا تو اتاق میخوایم با هم حال کنیم اساسی.....هستی
_چه جورم کی بهتر از جاوید خوش هیکلم ....من میمیرم برات جاوید جون....
_دل نبند بانو...جاوید رهگذره ....
لباشو جمع کرد و گفت:
_خیلی لوسی جاوید....
_منتظرتم برو دخیل ببند که امشب شب توئه ... مستانه...چشمک زدم و ازش فاصله گرفتم...
رفتم سمت اتاق گشتاسب...مثل میر غضب نشسته بود رو مبل سلطنتی و پاشو انداخته بود رو پاش...
_به به خان عمو جانه ظلو سلطان احوال شریف....
_این مسخره بازیها چیه جاوید هرشب بساط دنمل و دیمبوت به راهه ...مثل اینکه یادت رفته ما کارای
مهمتری از این مهونی های رنگاوارگ داریم...بی خیال...گشتاسب خان...منم تفریحات خودمو دارم هر
شب باید یکی کنارم باشه اینو که می دونی ....
_سیگار برگش ضخیمشو از جعبه ی نقره کوبش در آورد با فندک روشنش کرد...دودشو داد بیرون و
گفت:
_پدرتو به زودی انتقال میدن به یزدتاریخ دقیقشو هنوز نفوذی ها اطلاع ندادن باید از چنگ پاسدارای
آیت الله خمینی درش بیاریم....اگه بره تو زندان سیاسی دیگه دسمتمون بهش نمی رسه
....کسی که پرونده ی
پدرت زیر دستشه از اون پاسداری جان بر کف حکومته... از اینا که تا پای جونش مقابله می کنه....
خندیدم و گفتم از این ریشوها...
_دقیقا..تاریخ دقیقشو بعدا بهت اطلاع می دم... باید نجاتش بدیم نقشه رو تو زمان مشخص بهت
زینب
1عاشق کسی که اون همه شکنجه ش کرده و زجرش داده نمیشه! و حتی اگر هم عاشقش باشه، اونقدری روح و روانش بهم ریخته که نمونه با اون آدم ادامه بده و از طرفی؛ آدم از یه سوراخ دوبار گزیده نمیشه و حتی از ریسمان سیاه و سفید هم می ترسه...!
۱ ماه پیشزینب
0موضوع کلی رمان پخته و جالب و بود و با یکم کار کردن بیشتر می تونست بهتر از این هم بشه. شخصیت ها اونطور که باید روشون کار نشده بود و کم و کاستی هایی داشتن. به نظرم بزرگترین نقطه ضعف رمان؛ عاشق موندن هوریا بود! تو واقعیت و از لحاظ علمی، روانشناسی، عقلی و واقعی هیچ زنی...
۱ ماه پیششادان
1دست نویسنده دردنکنه،رمان قشنگی بود برای من.ولی کلا از خیلی نظرات به نظرم اشکال داشت اون یارو ریس بیمارستانه خیلی چرت بود نقشش تو داستان..اون قسمتی هوریا جاوید رو رضا به پدرش معرفی کرد خیلی هیجان انگیز شد ..اما از اینکه جاوید با اسم خودش بدون هیچ محاکمه ای میومد ایران و می رفت عجیب بود
۲ ماه پیشHani
1اینکه الکی کش پیدا نکرده بود و در عین ادا کردن حق مطلب خیلی طولانی نبود، خیلی خوبه. از ثبات شخصیت کاراکترها، مخصوصا جاوید که تا آخر خودش موند و یهویی دچار تحولات آنچنانی نشد خوشم اومد، ولی بعضی جاها دیالوگ ها به هم نمیخورد، مثلا رضا رفت دنبال جاوید، ولی سر از خونه آسدجواد درآورد و نرفت پیش جاوید
۲ ماه پیشرستا
0رمان عالی بود نویسنده خیلی پخته نوشته بود شروع عالی و پایان غیر قابل وصف خوب بود من بعضی قسمت ها قشنگ فکر میکردم داخل رمان دارم میبینم چی میشه خلاصه رمان عالی بود اونم به خاطر ذهن خلاق و پر نویسنده
۳ ماه پیشسحر
1رمان زیبایی بود ، ممنون از نویسنده
۴ ماه پیشنرگس
1عالی بود ممنون بابت رمان قشنگتون
۴ ماه پیشملیکا
1خیلی دوسش داشتم عالی بود
۵ ماه پیشفیروزه
1رمان خوبی بود ولی وقتی جاویدبرگشت ایران نباید محاکمه میشد؟
۵ ماه پیشمهتا
1خیلی عالی بود
۵ ماه پیشیاس
0رمان خوبی بود اما از نوع به پایان رسوندنش خوشم نیومد
۵ ماه پیشghazal
2یعنی می تونم بگم زیبا ترین، خوشگل ترین، فوق العاده ترین و... رمانی بود که خوندم همه چیزش عالییییی بود
۶ ماه پیششادی
1پیشنهاد نمیکنم خیلی جالب نبود
۶ ماه پیش...
2ذهن نویسنده چیز جالبی بود هر سکانس رمان یه ایده و اتفاق جدید بود اصلا فک نمی کردم اون شروع یه پایان اونطوری باشه فک می کردم مسخرس اما اصلا خیلی قوی بود قلم هم اوکی بود ولی دلم می خواست هوریایی که تونسته بود جاویدو ادم کنه کاش بچشم از اول درست تربیت می کرد منظور از دلم می خواست ینی تصورم این بود
۸ ماه پیش
پریسا
0خوب بود ارزش خواندن داشت