سکانس عاشقانه به قلم راضیه نعمتی
پارت هشتاد و یک :
روز بعد جمعه بود و کنار دریا یک مراسم شاد برگزار میشد. رستوران خلوت بود چون همه به کنار دریا رفته بودند. من ناراحت و افسرده از دست پدرم روی یک صندلی خالی در رستوران نشسته بودم و به آیندهی نامعلومم با فرزاد میاندیشیدم. فرزاد تا آخر عمر میتوانست در قشم بماند تا پدرم راضی شود؟... نه! مطمئناً صبر و ظرفیت او هم حدی داشت!... گیج و درمانده بودم و نمیدانستم چه کار کنم که آهنگ پیامک گو
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0تاموافقت کنه پدرمونو در اورد😂😂😂