پارت هشتاد و یک :

روز بعد جمعه بود و کنار دریا یک مراسم شاد برگزار می‌‌شد. رستوران خلوت بود چون همه به کنار دریا رفته بودند. من ناراحت و افسرده از دست پدرم روی یک صندلی خالی در رستوران نشسته بودم و به آینده‌‌ی نامعلومم با فرزاد می‌‌اندیشیدم. فرزاد تا آخر عمر می‌‌توانست در قشم بماند تا پدرم راضی شود؟... نه! مطمئناً صبر و ظرفیت او هم حدی داشت!... گیج و درمانده بودم و نمی‌‌دانستم چه کار کنم که آهنگ پیامک گو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    تاموافقت کنه پدرمونو در اورد😂😂😂

    ۷ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    😄

    ۷ ماه پیش
  • میم

    5

    این دیگه چه موافقتی بود،همون صد رحمت به مخالفتش،این یعنی طردش کرد از خانواده 😠😔🙏🏻

    ۷ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    دقیقا معنی طرد شدن می داد 👌

    ۷ ماه پیش
  • ساناز

    0

    ❤️🤎🩵💙🩶💚🧡💛🤍🩷💜

    ۷ ماه پیش
  • ناشناس

    1

    یعنی انقدر بی رحم؟؟؟

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️