لیست کلیه پارتهای رمان سکانس عاشقانه : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 83
-
رمان سکانس عاشقانه - پارت 1
تمام شخصیتها و اتفاقات این رمان غیر واقعی و بر پایهی تخیل نویسنده میباشد. هیچکدام از شخصیتهای این رمان که به عنوان هنرمند از آنها نام برده شده در عالم تلویزیون و سینما وجود خارجی ندارند. فصل 1 با دستی لرزان از میلهی اتوبوس گرفته بودم و مرتب سر عقب میچرخاندم. دائم نگران بودم ...
بروزرسانی در : ۳۱۶ روز پیش
-
رمان سکانس عاشقانه - پارت 2
صدای مردانهی دیگری را شنیدم که با لحنی آرامتر جواب میداد: ـ فرزاد با داد و بیداد که چیزی درست نمیشه. این همه دختر اینجا اومده و رفته. بینشون خیلی دخترای بااستعداد بودن. وقتی خودت سختگیری میکنی گناه من چیه؟ یک لحظه خواستم برگردم و روز دیگری آنجا آیم اما از ترس اینکه پدرم بفهمد و مانع...
بروزرسانی در : ۳۱۶ روز پیش
-
رمان سکانس عاشقانه - پارت 3
نام و نام خانوادگیام را یادداشت کرد. اینبار شمارهام را برایش خواندم. وقتی داشت شمارهام را یادداشت میکرد با اضطراب لبم را گزیدم و نگران شدم!... یعنی نظرش در مورد فیلمنامهام چه بود؟... حس میکردم اعتماد به نفسم به سرعت در حال پایین آمدن است!... چطور جرئت کرده بودم فیلمنامهام را به چن...
بروزرسانی در : ۳۱۶ روز پیش
-
رمان سکانس عاشقانه - پارت 4
چند ثانیه روی صورتم مکث کرد بعد با لحنی پرقدرت که از اطمینان قلبیاش برمیخاست، جواب داد: ـ تو دقیقاً ستارهی قصهی منی! چهار ماهه فیلم من به خاطر پیدا نشدن بازیگر زن خوابیده. امروز که پشت در دیدمت به دلم افتاد خدا دختر قصهی من رو رسوند! پس علت اینکه وقتی مرا پشت در دید نگاهش روی صورتم خش...
بروزرسانی در : ۳۱۶ روز پیش
-
رمان سکانس عاشقانه - پارت 5
با رسیدن به خانه، عمه بهناز را دیدم که با چادر معمولی جلوی در به انتظارم ایستاده بود. چقدر دوستش داشتم!... همیشه نگرانم بود و هوایم را داشت. عمه بهناز عمهی من نبود! تقریباً مادرم بود. از زمانی که همسرش از دنیا رفته ازدواج نکرده و زحمت بزرگ کردن مرا کشیده بود. عمه آنقدر همسر مرحومش را دوست داشت ...
بروزرسانی در : ۳۱۶ روز پیش
-
رمان سکانس عاشقانه - پارت 6
پدرم مقابلمان نشست و کمی از دیس برای خودش برنج کشید. با مهربانی پرسید: ـ خب چرا حرف نمیزنید؟ موضوع صحبتتون چی بود که تا من اومدم نصفه موند؟ شروع به شوخی با عمه و سر به سر گذاشتن من کرد. تا ناهارمان تمام شود، داشتیم میگفتیم و میخندیدیم و انگار هیچ غمی در دنیا نداشتیم تا اینکه عمه که کنترل ...
بروزرسانی در : ۳۱۶ روز پیش
-
رمان سکانس عاشقانه - پارت 7
چشمانش سرخ بود و به نظر میرسید حالت طبیعی نداشت. با ترسی فروخورده گفتم: ـ معلومه که نگرانت شدم. ناگهان فریاد زد: ـ توام یه روزی مثل اون زن منو ول میکنی میذاری میری. پس بیخود ادای دخترای خوبو برای من درنیار. به عمه نگاه کردم که شاهد این مقایسهی ناعادلانه بود. به ناگاه لحنم به تلخی نش...
بروزرسانی در : ۳۱۶ روز پیش
-
رمان سکانس عاشقانه - پارت 8
آه از نهاد عمه برخاست و جواب داد: ـ چی بگم عمه جون؟ اون زمان پریناز یه دختر جوون پر شر و شور بود که عاشق بابات شده بود. مرتب به محل کار بابات رفت و آمد میکرد که دل باباتو ببره. بالاخره هم موفق شد و دل بابات پیشش گیر کرد. آقام خدابیامرز راضی نبود. میگفت این دختر بیاصل و نسبه. خانوادهی د...
بروزرسانی در : ۳۱۶ روز پیش
-
رمان سکانس عاشقانه - پارت 9
ساعت دقیقاً دو ظهر بود که از تاکسی پیاده شدم. چند قدم جلوتر آمدم. سرم را بالا بردم و نگاهی به سردر شرکت انداختم. توی دلم گفتم: «خدایا یعنی قسمت میشه من با این شرکت همکاری کنم؟ خیلی دلم میخواد منو تو خودشون راه بدن.» با توکل به خدا قدم به ساختمان گذاشتم. همراه عدهای سوار آسانسور شدم و در ط...
بروزرسانی در : ۳۱۶ روز پیش
-
رمان سکانس عاشقانه - پارت 10
داشتم جدی نگاهش میکردم که با شنیدن این تعریف از خودش تعجبی کمرنگ در چهرهام نمایان شد! با شنیدن صدای بلند خندهاش فهمیدم شوخی کرده و من هم لبخند محوی بر لب نشاندم. کم کم جدی شد و شروع به صحبت در مورد فیلمنامهام کرد: ـ من هیچ نقدی رو فیلمنامهت ندارم. نگارشت عالی بود. دیالوگها حرف نداشت ...
بروزرسانی در : ۳۱۶ روز پیش
-
رمان سکانس عاشقانه - پارت 11
هنوز هم سعی داشت مرا راضی کند و تصور میکرد موفق میشود. با نومیدی از ساختمان بیرون آمدم. شاید دل ناراضی پدرم اجازه نمیداد وارد این حرفه شوم. باد سردی میوزید و سرمای بدی در تنم پیچیده بود. با قدمهایی تند به طرف ایستگاه اتوبوس راه افتادم تا زودتر از آن شرکت فریبکار دور شوم که ناگهان بند کی...
بروزرسانی در : ۳۱۵ روز پیش
-
رمان سکانس عاشقانه - پارت 12
همان لحظه یک اتوبوس از راه رسید. با عجله به طرف اتوبوس دویدم تا خودم را از دستش نجات دهم که با صدای جدی و مصمم او از پشت سر پاهایم بیحرکت ماند: ـ خیلی خب. باشه. قبول! فقط برای فیلمنامهت قرارداد میبندیم. حالا بیا برگردیم. بر جا میخکوب شدم!... یعنی آن همه اصرارش به ناگاه پوچ شد؟... برگشتم ...
بروزرسانی در : ۳۱۴ روز پیش
-
رمان سکانس عاشقانه - پارت 13
چقدر از اینکه تا این حد به من آزادی عمل میداد خشنود بودم. تازه داشتم میفهمیدم او چه جوان بادرک و شعوری است و من در موردش اشتباه میکردم. نام چند بازیگر معروف را بردم که فرزاد اطلاع داد دو نفر از آنها در یک مجموعهی تلویزیونی مشغول به کار هستند و معلوم نیست پیشنهاد بازی در فیلم مرا بپذیرند...
بروزرسانی در : ۳۱۳ روز پیش
-
رمان سکانس عاشقانه - پارت 14
عمه همانطور که سوزن را میان انگشتان باریکش نگه داشته بود سر بالا برد و نگران به پدرم چشم دوخت: ـ داداش سلام! کی اومدی؟ پدرم کلافه جواب داد: ـ همین الآن! جمع کن این بساط دوخت و دوزت رو. مگه بیپول موندی که دائم از این و اون سفارش میگیری؟ عمه با صدای لرزان از استرس پرسید: ـ چی شده؟ مگه خد...
بروزرسانی در : ۳۱۲ روز پیش
-
رمان سکانس عاشقانه - پارت 15
فصل 2 ساعت نه صبح بود که چشمانم را باز کردم. سرما و سوز هوا خواب را از چشمانم گرفته بود. پتو را کنار زدم و سمت پنجره آمدم. یک نفر دیشب پنجرهی اتاقم را باز گذاشته بود. احتمالاً عمه! دیشب سردرد گرفته بود و میگفت خانه گرم است. پنجره را بستم و سمت آینه چرخیدم. موهایم را که به یکسو رها شده بود،...
بروزرسانی در : ۳۱۱ روز پیش
-
رمان سکانس عاشقانه - پارت 16
جو آنقدر بد و خفه بود که دلم میخواست همان لحظه برگردم اما با یادآوری اینکه فرزاد دعوتم کرده و اکنون منتظرم است از فکر برگشتن منصرف شدم. منشی با دیدن من لبخند زد و اشاره کرد سمتش روم. با قدمهایی که سعی داشتم سر و صدا ایجاد نکند به سوی او رفتم. مقابل میز ایستادم و با لبخندی کمرنگ و صدایی آهسته...
بروزرسانی در : ۳۱۰ روز پیش
-
رمان سکانس عاشقانه - پارت 17
کمی بعد دختر اول قدم به اتاق گذاشت. فرزاد در حالتهای مختلف از او تست گرفت اما بازی دختر آنقدر ضعیف بود که از نگاه فرزاد خواندم همان لحظهی اول او را رد کرد هر چند برخوردش با او خیلی خوب بود. دختران بعدی هم به نوبت آمدند. هیچکدام انگار حرف فرزاد را نمیفهمیدند!... چیزی که او میخواست نمی...
بروزرسانی در : ۳۰۹ روز پیش
-
رمان سکانس عاشقانه - پارت 18
زمانی که به خانه رسیدم نمیدانستم چطور موضوع بازیگر شدنم را با عمه و پدرم در میان بگذارم. میدانستم هر دو مخالف جدی این شغل هستند اما اینبار قصد نداشتم به خاطر نرنجاندن قلب پدرم رؤیاهایم را سرکوب کنم! با شنیدن صدای عمه به خود آمدم: ـ لاله! کی اومدی؟ ـ همین الآن! عمه لباس بیرون بر تن داشت ک...
بروزرسانی در : ۳۰۸ روز پیش
-
رمان سکانس عاشقانه - پارت 19
فصل 3 اولین روز فیلمبرداری برای من فوقالعاده جذاب و هیجانانگیز بود و در عین حال استرسزا. با اینکه بارها و بارها دیالوگهایم را تمرین کرده بودم اما اضطراب زیادی داشتم و میترسیدم نتوانم آن بازی که فرزاد میخواست از خودم به اجرا بگذارم. در سکانس اول فیلم من با آقای بازیگر مسنی که همیشه پا...
بروزرسانی در : ۳۰۷ روز پیش
-
رمان سکانس عاشقانه - پارت 20
دیر وقت بود که به خانه برگشتم. عمه از سر شب منتظرم بود. در طول راه مرتب با گوشیام تماس گرفته و پرسیده بود کی به خانه میرسم. من هم امید میدادم زود میرسم اما آنقدر در ترافیک ماندم که حسابی دیر شد. وقتی رسیدم هنوز آثار نگرانی در چهرهاش پیدا بود. ـ چرا انقدر دیر کردی؟ ـ ببخشید عمه. تو ت...
بروزرسانی در : ۳۰۶ روز پیش
