پارت هشتاد و سوم :

فرزاد به تهران برگشت و دو روز بعد به همراه خانواده به قشم آمد و این‌‌بار مراسم خواستگاری بسیار آبرومندانه برگزار شد. پدرم دیگر بهانه‌‌تراشی نکرد و مادر فرزاد با احترام با ما رفتار کرد. عمه از اینکه از او دور می‌‌شدم ناراحت بود اما اعتراف کرد تنها کسی که می‌‌توانست مرا خوشبخت کند فرزاد بود و از این بابت راضی و خشنود بود. پری‌‌ناز برای عرض تبریک با من تماس گرفت. صدایش آنقدر ناراحت و ا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • بهار

    0

    خیلی قشنگ بود. خسته نباشین. همیشه موفق باشین.

    ۲ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم بهار جان. خوشحالم رمان رو دوست داشتی عزیزم ❤️

    ۲ ماه پیش
  • 🤍فاطمه🤍

    0

    نظری ندارم !اخه میگن حرف نداره و منم حرفی ندارم رمان بسیار زیبا و دل انگیزی بود🫠 بازم میگم حرف نداره چون با حرف نمی تونم توصیفش کنم 🌹

    ۳ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم از لطفت فاطمه جون. خوشحالم رمان رو دوست داشتی عزیزم. خواننده های خوبی مثل شما هم حرف ندارن 🧡😍🌹

    ۳ ماه پیش
  • نازی

    0

    سلام خانم نعمتی رمانتون خیلی قشنگ بود باهاش خندیدم و گریه کردم عالی بود خیلی نویسنده با احساسی هستید امید وارم موفق باشید🥰🥰

    ۳ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    سلام نازی جون. ممنونم از لطفت عزیزم. خوشحالم رمان رو تا انتها دنبال کردی و دوست داشتی و سپاس از مهربونیت ❤️

    ۳ ماه پیش
  • Maniya

    0

    سلام خانوم نعمتی نویسنده عزیز بابت رمان قشنگتون ازتون خیلی مچکرم باور کنید من این رمانتون دیشب چند پارتش خوندم بقیه اشم که قفل بود بی صبرانه با سکه عضو شدم و یه روزه خوندم خیلی رمان قشنگ و قلم فوق العاده زیبایی بود فقط از دست این بهزاد خیلی حرص خوردم قلمتون مانا و ماندگار باشه و خسته نباشید

    ۵ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم. خوشحالم رمان به دلت نشسته. ممنونم نظرات قشنگ و مهربونت رو برام فرستادی. آره، موافقم. بهزاد تا آخر رمان حسابی خواننده ها رو حرص می ده ولی آخرش تسلیم عشق فرزاد و لاله می شه 😍 بازم ممنونم عزیزم از لطفی که به من و رمان خودت داشتی. سلامت و موفق باشی 🩷🌹

    ۵ ماه پیش
  • شادان

    0

    که دنبال لوکیشن خوب واسه فیلم باشه یا همچین چیزی به نظرم میتونست یه دیدار خیلی جذاب و رویایی رقم بزنه

    ۵ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    خیلی خیال‌پردازیت رو دوست داشتم. واقعا جذاب و رویایی می‌شد اما به نظرم یه کم از واقعیت دور بود که فرزاد دقیقا برای فیلمبرداریش بیاد قشم و اتفاقی لاله رو هم اونجا ببینه.

    ۵ ماه پیش
  • شادان

    0

    من دو تا ایده داشتم ، یکی اینکه حالا که لاله کلا خودشو از همه چی دور کرده بود دیگه ارتباط و خبری از فیلمشون و ..نداشت اما یه جایی مثل قشم پر از مسافر و ادمهای مختلف من به نظرم فرزاد میتونست با انتشار فیلم باعث شناخته شدن لاله بشه و همین باعث شه از مشتری های رستوران کسی عکسی چیزی از لاله منتشرکنه

    ۵ ماه پیش
  • شادان

    0

    که فرزاد از اون طریق متوجه بشه که لاله توی قشم هست و ادامه ی ماجراها برای ایده فیلمنامه چون لاله اصرار داشت خیلی براش وقت گذاشته و یکی از بهترین کارهاشه با دور شدن لاله از فرزاد اون دوباره بشینه فیلمنامه رو بخونه و اون باعث شه به این فکر بیافته بره جاهای مختلف دنبال یه بازیگر خوب برای اون فیلمنامه

    ۵ ماه پیش
  • شادان

    0

    من حتی شنیدم بعضی فیلمها که خوب فروش میرن تیم تولید و اینا میرن سفر تفریحی به مناسبت موفقیتشون و فرزاد که اصلا توی این حال و هوا نیست به زور یوسف اینا بره قشم و حالا اونجا اتفاقی درمورد یه رستوران خوب بشنون و برن اونجا لاله رو ببینه 😅فکر کنم من خیلی دیگه فیلم و سریال میبینم

    ۵ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    صحنه های خیلی قشنگی از این رمان تو ذهنت ساختی. ایده ی اینکه یوسف بعد از فروش بالای فیلمشون به زور فرزاد رو می بره قشم و می رن همون رستورانی که لاله توش کار می کنه و دیدار غافل گیرانه ی فرزاد و لاله، برام فوق جذاب بود! ممنونم از ایده های بکر و خوبت 😍

    ۵ ماه پیش
  • شادان

    0

    خیلی خوشحال شدم از اینکه ایده هامو دوست داشتین، من کلا عاشق رمان خوندنم ، برای رمان نگین قلبم خیلی خیلی مشتاقانه دنبال میکنم و منتطر اثار خوبتون هستم . اگه جایی نیاز داشتید نظر و ایده های یه معتاد رمان رو هم بشنوید خوشحال میشم بیشتر براتون از رویاهام درمورد کارکتر های رمان هاتون بگم 🥰😍

    ۵ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    خیلی ایده‌هات رو دوست داشتم. قوه‌ی تخیل قوی داری و در حد یه نویسنده‌ی حرفه‌ای ایده می‌دی. باعث افتخار منه خواننده‌ی فعال و پرانرژی مثل شما رمان‌هام رو دنبال می‌کنه. خیلی هم عالی! شنیدن ایده‌های جذابتون کلی ذهنم رو برای نوشتن تحریک می‌کنه 😍

    ۵ ماه پیش
  • شادان

    0

    یه دیداری مثل دیدار ستاره و محمد توی فیلم که به نظرم نقطه اوج داستان بود اون سکانس عاشقانه. البته میدونم شما قصد داشتید جدی بودن فرزاد رو به پدر لاله نشون بدید که دیدارشون جور دیگه ای رقم خورد اما از نظر من یاداوری خاطرات خوب قسمتای اوج داستان هم میتونه خیلی برای مخاطب لذت بخش باشه

    ۵ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    بله، متوجه شدم. دوست داشتید سکانس عاشقانه ای که تو فیلم بین محمد و ستاره اتفاق افتاد برای خود فرزاد و لاله تو واقعیت رخ بده تا دیدارشون تو اوج شکل بگیره. تصور ذهنیتون رو واقعا دوست داشتم. همون طور که خودتون دیدید فرزاد برخلاف لاله شخصیت عجولی داشت.

    ۵ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    مطمئنا فرزاد نمی‌نشست تا لاله سر راهش قرار بگیره. خودش رو به آب و آتیش زد و پیداش کرد تا هم به لاله هم به پدرش نشون بده مرد زندگی لاله‌س.

    ۵ ماه پیش
  • شادان

    0

    به نظرم چون فضای این رمان توی هنر و فیلم و اتفاقات اینجوری سپری میشد اگه اینچنین دیداری رخ میداد هم از فضای رمان به دور نبود

    ۵ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    بله، خیلی هم دور از ذهن نبود. در واقع تقدیر این دو نفر رو به هم می رسوند 😍

    ۵ ماه پیش
  • شادان

    0

    شاید این سلیقه ی من فقط باشه اما من خیلی دوست دارم وقتی شخصیت جدیدی توی داستان میاد بیشتر ازش بدونم ، یا اومدنش منجر به اتفاق خاصی بشه ، مثلا توی این رمان فرنوش و عرفان دوتا شخصیتی بودن که میتونستن خیلی تاثیرگذار باشن اما خب فقط یه معرفی ساده و سریع هم کنار گذاشته شدن.

    ۵ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    حق با شماست. عرفان و فرنوش جا داشت بیشتر تو داستان باشن. علت اینکه حضورشون کمرنگ بود این بود که من از اول تو ذهنم تعداد صفحات مشخصی رو برای این رمان در نظر گرفتم و خب طبیعتا این دو شخصیت چون شخصیت های فرعی بودن کم تر بهشون پرداخت شد اما تو رمان های دیگه م که پرصفحه ترن

    ۵ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    به شخصیت های فرعی هم پر و بال دادم. مثل سهند تو عطر، دایی حسام تو عشق باشکوه، شهاب تو نگین قلبم.

    ۵ ماه پیش
  • شادان

    0

    بله ، درسته و همینم باعث میشد مخاطب خیلی بهتر اون شخصیت ها رو تو داستان قبول کنه

    ۵ ماه پیش
  • شادان

    0

    ببخشید من اینهمه نظر دادم ، داستان خودش خیلی خوب و قشنگ بود و من دوستش داشتم و دوست داشتم تصورات خودم از اتفاقات رو بهتون منتقل کرده باشم

    ۵ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    خواهش می کنم عزیزم. اتفاقا نویسنده دوست داره از تصورات خواننده در مورد رمانش باخبر شه. هم براش جالبه هم تو رمان های بعدی کمکش می کنه. ممنونم دقیق رمان رو می خونید و نظراتتون رو می فرستید. این چند روز مرتبا در مورد رمان ها صحبت کردیم و این صحبت ها خیلی عالی و سازنده بود ❤️

    ۵ ماه پیش
  • شادان

    0

    زمانی که ارتباط فرزاد با لاله قطع شده بود و دنبالش میگشت فرزاد دوتا برگ برنده خوب داشت یکی اکران فیلمشون که مثلا از طریق اون لاله شناخته بشه و توی مجازی فرزاد بتونه پیداش کنه یکی دیگه هم اون فیلمنامه ای بود که نویسنده اش لاله بود به نظرم میتونست اونم بهونه ای خوب باشه که مثلا فرزاد بیاد به قشم

    ۵ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    لاله ارتباطش رو کاملا با فرزاد قطع کرده بود. چه تو فضای واقعی چه مجازی. فرزاد هیچ راهی جز اینکه خودش فکر کنه و حدس بزنه چطور می تونه لاله رو پیدا کنه نداشت. چون لاله تصمیم خودش رو گرفته بود. قید فرزاد رو به خاطر آرامش خاطر پدرش زده بود.

    ۵ ماه پیش
  • شادان

    0

    مخصوصا اونجا که فرزاد طرف پریناز رو گرفت تو کافه و از لاله میخواست نظرشونو قبول کنه به نظرم خیلی جا داشت لاله بیشتر از سختی های پدرش بگه برای تنها بزرگ کردنش یا فرزاد از رابطه ای که هیچوقت نتونسته بود با باباش داشته باشه بگه و یکم مخاطب با خانواده فرزادم اشنا تر بشه

    ۵ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    تو اون قسمت از رمان فرزاد با طرفداریش از پری‌ناز، لاله رو تو شوک و ناراحتی عمیقی برد و لاله هم در جواب فرزاد اون حرفای تلخ رو زد و فرزاد رو از خودش رنجوند. تو اون لحظه لاله زحمات پدرش یادش نبود. هر دو عصبانی بودن و انتظار درک شدن از هم داشتن.

    ۵ ماه پیش
  • شادان

    0

    به نظرم توی روند داستان خیلی پدر فرزاد میتونست تاثیر گذار باشه ، فرزاد خیلی خوب حال لاله رو درک میکرد وقتی نمیخواست پریناز جایی تو زندگیش داشته باشه. چون خودشم رابطه ی خوبی با مادرش نداشت و از اون طرف چون پدرشم نقش زیادی توی زندگیشون نداشت براش سخت بود درک این همه صبر لاله در برابر پدرش

    ۵ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    کاملا درسته. فرزاد چون به نبود پدرش تو زندگیش عادت داشت نمی‌تونست این همه صبر و احترام لاله رو نسبت به پدرش درک کنه و در مورد مادر هم بله، هر دو از این ناحیه آسیب دیده بودن. لاله مادری داشت که ترکش کرده بود و فرزاد مادری داشت که تو زندگیش بود اما بود و نبودش فرقی نداشت.

    ۵ ماه پیش
  • شادان

    0

    این چندمین رمانیه که دارم با قلم زیبای شما میخونم، خسته نباشید، توی این رمان شخصیت موردعلاقه ام لاله بود ، خیلی تکلیفش باخودش مشخص بود ، زودتحت تاثیر بقیه قرار نمیگرفت، فرزاد هم خیلی شخصیتش خوب توصیف شده بود ، من تنها نکته ای که توی رمانهای شما برام جالبه اینکه خیلی تمرکزتون روی شخصیت اصلیهاست.

    ۵ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم از محبتتون. سلامت باشید. چقدر خوب که گفتید شخصیت مورد علاقه‌تون کی بوده. لاله نسبت به شخصیت‌های دیگه‌ی رمان‌هام صبورتر و عاقل‌تره.

    ۵ ماه پیش
  • شادان

    0

    خیلی رمان قشنگی بود. خیلی خیلی خوشم میومد از لاله که احترام پدرشو نگه میداشت ..درسته خیلی حرص میخوردم از دست کارای پدرش ولی به نظرم واقعا خیلی شخصیت خوبی داشت و همش سعی میکرد پدرشو درک کنه

    ۵ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    خوشحالم این رمان هم مورد پسندتون واقع شد عزیزم. بله، لاله احترام پدرش رو تا آخر نگه داشت تا بدون رضایت اون ازدواج نکنه و دلش رو نشکنه چون می دونست پدرش علی رغم قوی نشون دادن خودش چه ضربه ی سختی از زندگی خورده و جایی برای ضربه ی بعدی نداره.

    ۵ ماه پیش
  • هستی

    0

    عالییییی بود واقعا عالی بود هم قلم نویسنده خیلی خوب بود هم اینکه داستان به شدت خوب و غیر قابل پیش بینی بود 🎀🎀

    ۶ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم هستی جان که رمان رو خوندی و نظرات قشنگت رو برام فرستادی. خوشحالم رمان باب میلت بود عزیزم ❤️

    ۶ ماه پیش
  • وفا

    0

    واقعا عالی بود قلمتون مانا، واقعا لذت بردم از رمان زیباتون، واقعا این دو روز با شخصیت ها زندگی کردم و با ناراحتیشون ناراحت و با خوش حالیشون ذوق کردم... در کل دستتون درد نکنه منتظر رمان های بعدی با قلم شما هستم.

    ۶ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم از لطفتون. خوشحالم رمان رو دوست داشتید و با شخصیت ها ارتباط خوبی برقرار کردید 😊 تشکر بابت اینکه نظرات خوبتون رو برام ارسال کردید و منتظر رمان بعدی می مونید 🙏🌹

    ۶ ماه پیش
کپی شد!