خلاصه رمان معمایی پشت این سکوت
مروارید فکر میکرد بالاخره یاد گرفته بود با زندگی کنار بیاید. کارش را دوست داشت، زخمهای قدیمیاش را پشت لبخندهای روزمره پنهان کرده بود و پذیرفته بود که بعضی آدمها باید فقط در حد خاطره بمانند. اما یک شب، با یک تصمیم کوتاه، از کنار یک اتفاق بیتفاوت نگذشت. از همان لحظه، آرامش زندگیاش فرو ریخت. رخدادهایی که ظاهراً به هم ربطی نداشتند، مثل تکههای یک پازل کنار هم نشستند و هرچه تصویر کاملتر میشد، حقیقت هولناکتر میشد. آدمهایی وارد زندگیاش شدند که نیت هیچکدامشان روشن نبود و گذشتهای که سالها از آن گریخته بود، دوباره روبهرویش ایستاد. حالا مروارید فقط یک چیز میداند: بعضی سؤالها اگر بیجواب بمانند، آرامش را میبلعند و بعضی جوابها اگر پیدا شوند، دیگر چیزی از آدم برای آرام ماندن باقی نمیگذارند. بعضی رازها دیر یا زود خودشان را نشان میدهند؛ اما دانستنشان همیشه نجاتبخش نیست. گاهی فقط ثابت میکنند آدم سالها با دروغ زندگی کرده است.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان پشت این سکوت - پارت 8
به سمت درب اصلی اپارتمان رفتم و بیحوصله دستم را داخل کیف بردم تا کلید ورودی را بردارم. نبود.اخمی روی صورتم نشست. این بار با دقت بیشتری همهی جیبهای کیفم را گشتم. زیپ بزرگ، جیب داخلی، جیب کوچک کنار کیف، بعد یکییکی وسایل را بیرون آوردم؛ کیف پول، دفترچهی یادداشت، خودکار، شارژر، هدفون و چند برگه...
بروزرسانی در : ۴ ساعت پیش
-
رمان پشت این سکوت - پارت 7
درب شیشهای بیمارستان پشت سرم با صدایی آرام بسته شد، موجی از هوای سرد شب به صورتم خورد. بیاختیار چشمهایم را بستم و نفسم را آهسته بیرون دادم.هوای بیرون با هوای سنگین و خفهی راهروهای بیمارستان فرق داشت، اما سینهام هنوز همانقدر سنگین بود؛ انگار تمام آن دیوارهای سفید، تمام بوی الکل، خون و مرگ، ه...
بروزرسانی در : ۴ ساعت پیش
-
رمان پشت این سکوت - پارت 6
الینا چند قدم دیگر جلو آمد و کنار رادوین ایستاد. بوی ملایم عطر شیرینش با بوی الکل و مواد ضدعفونیکنندهی راهرو در هم آمیخته بود و تضادی عجیب که برای لحظهای ذهنم را از آشوبی که در آن غرق بودم بیرون کشید. نگاه الینا آرام میان من و رادوین چرخید. لبخند گرمی بر لب داشت، اما کنجکاوی پنهان در چشمهایش ...
بروزرسانی در : ۴ ساعت پیش
-
رمان پشت این سکوت - پارت 5
رادوین سکوت را شکست.لبخند محوی زد؛ لبخندی که بیشتر از شادی، خستگی و ناباوری در آن موج میزد. انگار هنوز ذهنش نمیتوانست اتفاقی را که افتاده بود، کنار هم بچیند. آرام، تقریباً زیر لب گفت: ـ هیچوقت... فکر نمیکردم دوباره ببینمت… نگاهش هنوز روی صورتم مانده بود؛ همان نگاه عمیقی که سالها پیش هم عادت ...
بروزرسانی در : ۴ ساعت پیش
