دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان معمایی پشت این سکوت اثر فاطمه مهدیان

رمان پشت این سکوت

  • زبان فارسی
  • 16.5K 👁
  • 101 ❤️
  • 261 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

مروارید فکر می‌کرد بالاخره یاد گرفته بود با زندگی کنار بیاید. کارش را دوست داشت، زخم‌های قدیمی‌اش را پشت لبخندهای روزمره پنهان کرده بود و پذیرفته بود که بعضی آدم‌ها باید فقط در حد خاطره بمانند. اما یک شب، با یک تصمیم کوتاه، از کنار یک اتفاق بی‌تفاوت نگذشت. از همان لحظه، آرامش زندگی‌اش فرو ریخت. رخدادهایی که ظاهراً به هم ربطی نداشتند، مثل تکه‌های یک پازل کنار هم نشستند و هرچه تصویر کامل‌تر می‌شد، حقیقت هولناک‌تر می‌شد. آدم‌هایی وارد زندگی‌اش شدند که نیت هیچ‌کدامشان روشن نبود و گذشته‌ای که سال‌ها از آن گریخته بود، دوباره روبه‌رویش ایستاد. حالا مروارید فقط یک چیز می‌داند: بعضی سؤال‌ها اگر بی‌جواب بمانند، آرامش را می‌بلعند و بعضی جواب‌ها اگر پیدا شوند، دیگر چیزی از آدم برای آرام ماندن باقی نمی‌گذارند. بعضی رازها دیر یا زود خودشان را نشان می‌دهند؛ اما دانستنشان همیشه نجات‌بخش نیست. گاهی فقط ثابت می‌کنند آدم سال‌ها با دروغ زندگی کرده است.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

عقربه‌ی ساعت مچی‌ام از دوازده گذشته بود.
از پشت میزم برخاستم. کمرم از ساعت‌ها خمیدگی روی آن برگه‌های نفرت انگیز تیر میکشید؛ دستم را پشت کمرم گذاشتم و اندکی به عقب کشیدم تا گرفتگی عضلاتم تسکین یابد. سپس برگه‌ها را جمع کردم و از اتاق بیرون رفتم. راهروی دفتر روزنامه در این ساعت خالی از سکنه بود؛ تنها صدای گام‌هایم بود که در سکوت راهرو می‌پیچید.
از درب اصلی بیرون آمدم. هوا سرد بود، از آن سرمایی که تا مغز استخوان نفوذ می‌کند. کوچه خلوت بود، جوریکه صدای کفش‌هایم روی آسفالت، غریبه به گوشم می‌رسید.
چراغ‌های زردِ کم‌سو، تنها چیزی بودند که در آن خیابانِ به‌خواب‌رفته هنوز روشن مانده بودند. بند کیفم را بر شانه جابه‌جا کردم و قدم در پیاده‌رو گذاشتم.هنوز چند گامی بیش نرفته بودم که فریادی سکوت شب را شکافت:
ـ ولم کنین…!
خشکم زد.ناخوداگاه سرم به‌سوی صدا چرخید. در انتهای کوچه، زیر نور لرزان تیر چراغ برق، سه مرد گرداگرد نفر چهارمی حلقه زده بودند. یکی یقه‌اش را چنگ زده بود، دیگری با مشت به شکم و صورتش می‌کوبید، سومی شتاب‌زده جیب‌هایش را می‌کاوید.
قلبم برای لحظه‌ای از تپش بازایستاد؛ سپس، بی‌محابا، به‌کوبیدن ادامه داد.
پاهایم از فرمانِ ذهنم سرپیچی می‌کردند. عقلم فریاد می‌زد که فرار کنم، اما تن‌ام به زمین میخکوب مانده بود. بی‌اراده، بند کیفم را در مشتم فشرد.
یکی از آن مردان دست به‌سوی جیبش برد. لحظه‌ای، گویی زمان از حرکت بازایستاد. برقی زیر نور چراغ درخشید.
چاقو بود.نمی‌دانم دهانم برای چه گشوده شد، اما هیچ صدایی از آن بیرون نیامد. تنها می‌توانستم بنگرم؛ تیغه که در پهلوی مرد فرو رفت، ناله‌ای خفه، و پیکری که چون عروسکی بی‌جان بر آسفالت افتاد.
آن سه به‌سوی خودرویی که در تاریکی در انتظارشان بود، گریختند. درب های خودرو به‌شدت بسته شد، لاستیک‌ها بر آسفالت جیغ کشیدندو صدای موتور، همچون کابوسی، در دل شب محو شد.
همه‌ی این ماجرا، از فریاد نخست تا دور شدن خودرو، شاید بیست ثانیه بیشتر طول نکشید؛ کوتاه‌تر از آن‌که کسی حتی بیدار شود و بفهمد چه رخ داده.
سکوت بازگشت؛ همان سکوتِ سنگین و آزاردهنده. اما این‌بار، دوامش کوتاه بود. صدای گشوده‌شدن پنجره‌ای در طبقه‌ی دوم ساختمان روبه‌روی دفتر مجله سکوت را شکست؛ سپس صدایی دیگر، از بالکنی مجاور. حالا که همه‌چیز تمام شده بود، حالا که دیگر خطری در کار نبود، دل‌ها جرئت پیدا کرده بودند.
چند سایه، از پشت پنجره‌ها، به‌آرامی به بیرون خیره شدند؛ نجواهایی مبهم، پرسش‌هایی که به گوشم می‌رسید بی‌آنکه بفهمم دقیقاً چه می‌گویند. هیچ‌کدام پایین نیامدند. فقط تماشا می‌کردند، از فاصله‌ای امن، اکنون که تماشا کردن دیگر خطری نداشت.
این تأخیرِ آن‌ها، این شجاعتِ دیرهنگام، تلخ‌تر از سکوتِ نخستین‌شان بود.
نفسی را که نمی‌دانم از چه زمانی در سینه حبس کرده بودم، بیرون دادم. دستانم می‌لرزید، زانوهایم سستی گرفته بود؛ اما نیرویی از اعماق وجودم مرا از ایستادنِ بی‌عمل بازمی‌داشت.
سرانجام، پاهایم به‌حرکت درآمدند.کنار مرد زانو زدم. سرمای آسفالتِ خیس، مستقیم در استخوان‌هایم نشست.گفتم:
ـ آقا… صدام رو میشنوید؟
پاسخی نبود؛ تنها پلک‌هایش نیمه‌گشوده شدند.پیراهنش را کنار زدم. زخمی زیر دنده‌ی چپش بود که بی‌وقفه خون از ان جاری بود. دستانم می‌لرزید،انتهای شالم را با دست پاره کردم و روی زخمش قرار دادم.با صدای لرزان گفتم:
ـ ببخشید… میدونم درد داری… اما باید جلوی خون‌ریزی را بگیرم.
گوشی‌ام را با دست ازادم از کیفم بیرون آوردم. دستان خون‌آلوده ام بر صفحه ‌لغزید؛ سرانجام تماس برقرار شد:
ـمورد اورژانسیتان را بفرمایید.
آرامشِ صدای زن، در آن لحظه، آتشم می‌زد.غریدم:
ـ خواهش می‌کنم… اینجا یکی چاقو خورده… خون‌ریزی شدیدی داره
ـ آدرس دقیق محل حادثه را بفرمایید.
دندان‌هایم را بر هم فشردم.دم و بازدم عمیقی انجام دادم و پاسخ دادم:
ـ عسگریه… ‌مادی هفت.
دوباره صدای زن در کمال ارامش در گوشم پیچید:
- نیروها اعزام شدند...روی محل رخم رو فشار بدید تا ده دقیقه دیگه نیروهای ما به محل میرسند...
تماس قطع شد. توجهم بار دیگر به‌سوی مرد بازگشت. نفس‌هایش کوتاه‌تر و بریده‌تر شده بود.چشمانش به‌دشواری گشوده شد، مستقیم بر چهره‌ام دوخته شد.لب زد:
ـ تو…
روی صورتش خم شدم و نفس زنان گفتم:
ـ حرف نزن...چند دقیقه دیگه امبولانس میرسه..
دستش، با واپسین رمقش به‌درون کتش برد و فلشی کوچک از آن بیرون اورد.متعجب به حرف امدم:
ـ این چیه؟
نگاهم میان دست لرزانش و چهره‌ی رنگ‌باخته‌اش در نوسان بود.به سختی لب هایش را تکان داد :
ـ پنهانش کن…
نفسش به خس‌خس افتاده بود.ادامه داد:
ـ نزار دستشون بیفته..…
توضیح دیگری نداد. فلش را از میان انگشتان سردش گرفتم و در جیب مانتویم فرو بردم. در همان لحظه، صدای آژیر آمبولانس در کوچه پیچید.دو تن از عوامل اورژانس، با برانکارد، از راه رسیدند.
ـ خانم.. لطفاً عقب وایسید...
دستم را از روی زخم مرد برداشتم و خودم را عقب کشیدم.. به دستانم که نگریستم، غرقِ خون خشک‌شده بود. مرد تکنسین پانسمانِ اولیه را به‌سرعت انجام داد و با کمک هم مرد را بر روی برانکارد گذاشتند.هنگامی که او را می‌بردند، قدمی به‌پیش گذاشتم.گفتم:
ـ منم می‌ام.
ـ از بستگانش هستید؟
ـ نه… من فقط چاقو خوردنشو دیدم..
نگاهی کوتاه معنی داری میان دو مرد تکنسین ردوبدل شد:
ـ بسیار خب... سوار شوید....احتمالاً پلیس در بیمارستان از شما توضیح میخواد

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

آخرین اطلاعیه‌ی رمان پشت این سکوت

فاطمه مهدیان : ۱۶ ساعت پیش

سلام لازم دیدم یک توضیح در رابطه با پارت جدید بدم دوستان عزیزم تناقض دیالوگ سارا در این پارت و پارت قبلی یکی از کدهای داستان است اشتباه نوشتاری نیست🌹

4.5 از 5
بر اساس 106 رای
5
57%
4
39%
3
5%
2
0%
1
0%
امتیاز شما
5 از 5
برای تغییر امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید

نظرات رمان پشت این سکوت

  • Melody 💕

    در پارت 371

    واای یعنی چی قشنگ معلومه ترسوندنشون آخه راننده استعفا داده ولی سارا چش شده مغزش رو شست شو دادن یا چی؟؟!! رادوین چی اون یادش میاد نویسنده من خیلی آدمیم که تحت تاثیر قرار می گیرد و احتمالا بعد از این دیگه رمانو رو نخونم بااینکه جذابه فکرم درگیر میشه هنگ هنگم🫠🥲😁

    ۱۳ ساعت پیش
  • ریحان

    0

    دلم سوخت برا مروارید یکه و تنها شده

    ۱۶ ساعت پیش
  • هناسه

    در پارت 362

    مرموز و نامهفوم شده داستان. نویسنده جون خسته نباشی عالی بود اما پارت ها رو طولانی تر کن یا زود به زود پارت بذار لطفا تا از خماری رمان قشنگت درببایم🤩🤩😘😘

    دیروز
  • فاطمه

    در پارت 360

    خیلی نامفهوم شد😐😐

    ۲ روز پیش
  • حدیث

    0

    اره چرا موبایل دست سارا بود

    ۲ روز پیش
  • لیلا

    0

    من هنگ کردم🙃🤯

    ۲ روز پیش
  • هناسه

    در پارت 351

    ۴ روز دیگه برا ادامه خیلی دیره.لطفا لطفا نویسنده مهربون زودتر این رمان شاهکارت رو برامون بفرست2

    ۳ روز پیش
  • فریناز

    0

    چه بلایی سر راننده آمد خب الان اون میاد میگه سارا دروغ میگه چرا سارا داره دروغ میگه نمیفهممش

    ۳ روز پیش
  • هناسه

    در پارت 342

    نکنه سارا هم باهاشون همدست بوده و میخوایته نابودش کنه🫨🫨🤯🤯

    ۴ روز پیش
  • فریناز

    0

    اگه بود که توی جنگل ازشون فرار نمیکرد

    ۳ روز پیش
  • دختر صحرا

    در پارت 351

    مغزش رو شست و شو دادن

    ۳ روز پیش
  • فریناز

    0

    نمیشه ببین انگار یک روز یادش نی شایدم این برداشت رو از حرفش کردم

    ۳ روز پیش
  • دختر صحرا

    در پارت 341

    سارا چجوری ..وای مغزم

    ۴ روز پیش
  • ریحان

    0

    پارت قشنگی بود مرسی عزیزم،سارا چطور سالم برگشته دفتر مجله؟چطور از وضعیت بهم ریختگی خونه خبر نداره؟

    ۵ روز پیش
  • راضیه

    0

    سارا رو گرفتن اصلا نباید اینجا باشه شاید جاسوسی چیزیه سارا

    ۵ روز پیش
  • ریحان

    0

    اره احتمالش هست جاسوس باشه اخه دزدا هم چیزی از اتاق سارا برنداشتن

    ۵ روز پیش
  • راضیه

    1

    سارا همون اولم مشکوک بود چرا باید پروندشو بده مروارید پیگیری کنه 🤔🤔یا خیلی خسته است یا واقعا جاسوسه و در حال جاسوسی

    ۵ روز پیش
  • ریحان

    0

    اصلا سارا چرا به پلیس اطلاع نداده از خونه سرقت شده؟اینکه مروارید اطلاع نداده و خونه رو جمع و جور کرده شاید اهدافی پشتشه ک واکنش مروارید به دزدی رو بسنجن یادمه سارا اخرین بار تو جنگل اون پلیسا دنبالش کردن اون مرده رو کشتن ولی سارا معلوم نشد کجا رفته خب خود رامین هم مشکوکه

    ۵ روز پیش
  • دختر صحرا

    در پارت 322

    ماشین چی میشه؟یه موقع با اون پیداشون نکنن؟

    ۷ روز پیش
  • ارشیدا

    1

    فکر کنم ماشین برای گیر افتادنش بعدا استفاده بشه

    ۶ روز پیش
  • راضیه

    0

    الینا حتما ماشین رو برمی داره و گرنه لو میرن و داستان تموم میشه

    ۵ روز پیش
  • ریحان

    0

    سارا هم مشکوکه

    ۵ روز پیش
  • دختر صحرا

    در پارت 330

    واقعا داستان عالیه محشره ..تمام جزئیات مهمه و ممنون که میگین تو داستان

    ۵ روز پیش
  • فاطمه مهدیان | نویسنده رمان

    سلام عزیزم 🌹 بخاطر تک تک نظراتت ممنونم ❤️باعث دلگرمیه😘

    ۵ روز پیش
  • یاسمن

    در پارت 332

    ب نظرم نمیتونه کار *** باشه آخه فلش ب چه درد *** میخوره

    ۶ روز پیش
  • ارشیدا

    1

    به نظرم یک نفر برای رد گم کردن هم طلاها و برده هم فلش رو

    ۶ روز پیش
  • یاسمن

    در پارت 330

    دقیقا منم همین فکر و میکنم

    ۶ روز پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️