خلاصه رمان پشت این سکوت
مروارید فکر میکرد بالاخره یاد گرفته بود با زندگی کنار بیاید. کارش را دوست داشت، زخمهای قدیمیاش را پشت لبخندهای روزمره پنهان کرده بود و پذیرفته بود که بعضی آدمها باید فقط در حد خاطره بمانند. اما یک شب، با یک تصمیم کوتاه، از کنار یک اتفاق بیتفاوت نگذشت. از همان لحظه، آرامش زندگیاش فرو ریخت. رخدادهایی که ظاهراً به هم ربطی نداشتند، مثل تکههای یک پازل کنار هم نشستند و هرچه تصویر کاملتر میشد، حقیقت هولناکتر میشد. آدمهایی وارد زندگیاش شدند که نیت هیچکدامشان روشن نبود و گذشتهای که سالها از آن گریخته بود، دوباره روبهرویش ایستاد. حالا مروارید فقط یک چیز میداند: بعضی سؤالها اگر بیجواب بمانند، آرامش را میبلعند و بعضی جوابها اگر پیدا شوند، دیگر چیزی از آدم برای آرام ماندن باقی نمیگذارند. بعضی رازها دیر یا زود خودشان را نشان میدهند؛ اما دانستنشان همیشه نجاتبخش نیست. گاهی فقط ثابت میکنند آدم سالها با دروغ زندگی کرده است.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان پشت این سکوت - پارت 15
دانههای عرق از شقیقهام به سمت گردنم سرازیر شدند و در ترکیب با دودی که روی پوستم نشسته بود، حسی چسبناک و آزاردهنده ایجاد کردند.ترس با تمام قدرت در وجودم جولان میداد. بوی چوبِ سوخته و مادهای تند و ناشناخته، که نمیتوانستم حدس بزنم چیست، در بینیام پیچیده بود و کمکم حالت تهوعی خفیف در گلویم ب...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان پشت این سکوت - پارت 14
صدایی مهیب، از پشت سرم، هوا را شکافت؛ چنان ناگهانی که پیش از آنکه مغزم فرصتِ فهمیدن پیدا کند، تمام بدنم، برای کسری از ثانیه، خشک و بیحرکت ماند. زمین زیر پایم تکان شدید خورد، گویی خودِ خاک نیز از آن غرش هراسیده باشد. در کسری از ثانیه، ذهنم هیچ تصویری نساخت؛ تنها خلأیی سفید و ازاردهنده، جایی که ...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
-
رمان پشت این سکوت - پارت 13
ماشین سرعتش را کم کرد. بوی خاکستر و چوب سوخته حالا غلیظتر شده بود، طوری که حتی از پشت شیشهی بسته هم نفسم را میگرفت. مسیر باریکتر شد و درختها انبوهتر، انگار جنگل هر لحظه ما را عمیقتر به درون خویش میکشید. کمی جلوتر، میان مه و دود، طرح یک حصار سیمی نمایان شد؛ حصاری بلند که دور بخشی از جنگل...
بروزرسانی در : ۶ روز پیش
-
رمان پشت این سکوت - پارت 12
هیچ کلمه ی قانعکنندهای به ذهنم نمیرسید تا جمله ی ناتمام را تمام کنم .هر توضیحی میدادم، فقط آتش بحث را شعلهورتر میکرد. چند لحظه به سارا نگاه کردم و در نهایت تنها کلمهای که توانستم به زبان بیاورم، این بود: ـ باشه. سارا چیزی نگفت. فقط نگاهش را از من گرفت، کیف لب تابش را روی شانهاش انداخت...
بروزرسانی در : ۶ روز پیش
یاسمن
در پارت 155فقط منم حس میکنم رادوین یه حسی ب مروارید داره🫠 نمیدونم شاید دارم اشتباه میکنم
دیروزهانا
در پارت 151من اصلا ازش خوشم نیومده طرف داره نامرد میکنه ولی اهل خیانته
دیروزیاسمن
در پارت 152عزیزم خب هر کی یه نظری داره برا هرکسی فرق میکنه .. از کجا معلوم داره خیانت میکنه شاید فقط ب عنوان یه دوست میبینتش ن چیز دیگه ای
۲۴ ساعت پیشدختر صحرا
در پارت 151آقا رادوین نامزد داره خیر کله اش 😏
۲ روز پیشافرا
در پارت 151خیانت در خیانت آدم کثیفیه انگار
۲ روز پیشهانا
در پارت 151تهوع اوره اصلا درکی از تعهد نداره
دیروزلیلا
1عکس لی لی خودمونه داخل روح جنگل😍😍یعنی لی لی هم هست😍😍
۲ روز پیشرزی
1اوه راست میگی الان یعنی این جلد دومه؟؟
۲ روز پیشدختر صحرا
1وای گفتی تو پارت آخر جنگل روح اون جد آتیش گرفت نکنه اومدن همونجا😶
۲ روز پیشرزی
1اگه این باشه که عالی میشهه❤️🤭
۲ روز پیشدختر صحرا
1رمان های خانم مهدیان همگی حرف ندارن
۲ روز پیشزهرا
در پارت 151وای چه باحاله.عالی بود.نقش اصلی مرواریدورادمین هستند😁🤗🥳❤💜💜👏🙏
۲ روز پیشمهتا
در پارت 151زیاد دلخوش نکن من زیاد به این نویسنده اعتماد ندارم خیلی سورپرایز میکنه
۲ روز پیشاسرا
در پارت 151عجب نفس منهم آزادشد😁حالااینجاچکارمیکرد🙏
۲ روز پیشفرشته
در پارت 141بی صبرانه منتظر ادامه ی این رمان جذاب هستم😍 بهترینی بانو جانم❤️
۲ روز پیشفرشته
در پارت 141رمانی که نمی تونی از خوندنش دست برداری❤️
۲ روز پیشفرشته
در پارت 141وای خدای من🥺 یعنی چی میشه؟ چه جای حساسی تموم شد🥺💔
۲ روز پیشفرشته
در پارت 131وای.. یعنی اینجا چه خبره؟ هیجانی تر و جذاب تر شده😍 این رمان فوق العاده هست❤️
۲ روز پیشفرشته
در پارت 121چه رمان محشریه😍❤️
۲ روز پیشفرشته
در پارت 111رمانی حرفه ای و فوق العاده جذاب و دلبر😍❤️
۲ روز پیشدختر صحرا
در پارت 141نگفتم جنگلش دارک تره
۲ روز پیشدختر صحرا
در پارت 131رادوین رو بردن
۲ روز پیش

bela
در پارت 151واای چه هیجان انگیز خیلی جذاب و دارکه😄❤️ 🔥 ولی من نگران سارام چیشدکجارفت حالش خوبه یاچی؟!🥺❤️ 🩹