دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان معمایی پشت این سکوت اثر فاطمه مهدیان

رمان پشت این سکوت

  • زبان فارسی
  • 20.6K 👁
  • 104 ❤️
  • 334 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

مروارید فکر می‌کرد بالاخره یاد گرفته بود با زندگی کنار بیاید. کارش را دوست داشت، زخم‌های قدیمی‌اش را پشت لبخندهای روزمره پنهان کرده بود و پذیرفته بود که بعضی آدم‌ها باید فقط در حد خاطره بمانند. اما یک شب، با یک تصمیم کوتاه، از کنار یک اتفاق بی‌تفاوت نگذشت. از همان لحظه، آرامش زندگی‌اش فرو ریخت. رخدادهایی که ظاهراً به هم ربطی نداشتند، مثل تکه‌های یک پازل کنار هم نشستند و هرچه تصویر کامل‌تر می‌شد، حقیقت هولناک‌تر می‌شد. آدم‌هایی وارد زندگی‌اش شدند که نیت هیچ‌کدامشان روشن نبود و گذشته‌ای که سال‌ها از آن گریخته بود، دوباره روبه‌رویش ایستاد. حالا مروارید فقط یک چیز می‌داند: بعضی سؤال‌ها اگر بی‌جواب بمانند، آرامش را می‌بلعند و بعضی جواب‌ها اگر پیدا شوند، دیگر چیزی از آدم برای آرام ماندن باقی نمی‌گذارند. بعضی رازها دیر یا زود خودشان را نشان می‌دهند؛ اما دانستنشان همیشه نجات‌بخش نیست. گاهی فقط ثابت می‌کنند آدم سال‌ها با دروغ زندگی کرده است.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

عقربه‌ی ساعت مچی‌ام از دوازده گذشته بود.
از پشت میزم برخاستم. کمرم از ساعت‌ها خمیدگی روی آن برگه‌های نفرت انگیز تیر میکشید؛ دستم را پشت کمرم گذاشتم و اندکی به عقب کشیدم تا گرفتگی عضلاتم تسکین یابد. سپس برگه‌ها را جمع کردم و از اتاق بیرون رفتم. راهروی دفتر روزنامه در این ساعت خالی از سکنه بود؛ تنها صدای گام‌هایم بود که در سکوت راهرو می‌پیچید.
از درب اصلی بیرون آمدم. هوا سرد بود، از آن سرمایی که تا مغز استخوان نفوذ می‌کند. کوچه خلوت بود، جوریکه صدای کفش‌هایم روی آسفالت، غریبه به گوشم می‌رسید.
چراغ‌های زردِ کم‌سو، تنها چیزی بودند که در آن خیابانِ به‌خواب‌رفته هنوز روشن مانده بودند. بند کیفم را بر شانه جابه‌جا کردم و قدم در پیاده‌رو گذاشتم.هنوز چند گامی بیش نرفته بودم که فریادی سکوت شب را شکافت:
ـ ولم کنین…!
خشکم زد.ناخوداگاه سرم به‌سوی صدا چرخید. در انتهای کوچه، زیر نور لرزان تیر چراغ برق، سه مرد گرداگرد نفر چهارمی حلقه زده بودند. یکی یقه‌اش را چنگ زده بود، دیگری با مشت به شکم و صورتش می‌کوبید، سومی شتاب‌زده جیب‌هایش را می‌کاوید.
قلبم برای لحظه‌ای از تپش بازایستاد؛ سپس، بی‌محابا، به‌کوبیدن ادامه داد.
پاهایم از فرمانِ ذهنم سرپیچی می‌کردند. عقلم فریاد می‌زد که فرار کنم، اما تن‌ام به زمین میخکوب مانده بود. بی‌اراده، بند کیفم را در مشتم فشرد.
یکی از آن مردان دست به‌سوی جیبش برد. لحظه‌ای، گویی زمان از حرکت بازایستاد. برقی زیر نور چراغ درخشید.
چاقو بود.نمی‌دانم دهانم برای چه گشوده شد، اما هیچ صدایی از آن بیرون نیامد. تنها می‌توانستم بنگرم؛ تیغه که در پهلوی مرد فرو رفت، ناله‌ای خفه، و پیکری که چون عروسکی بی‌جان بر آسفالت افتاد.
آن سه به‌سوی خودرویی که در تاریکی در انتظارشان بود، گریختند. درب های خودرو به‌شدت بسته شد، لاستیک‌ها بر آسفالت جیغ کشیدندو صدای موتور، همچون کابوسی، در دل شب محو شد.
همه‌ی این ماجرا، از فریاد نخست تا دور شدن خودرو، شاید بیست ثانیه بیشتر طول نکشید؛ کوتاه‌تر از آن‌که کسی حتی بیدار شود و بفهمد چه رخ داده.
سکوت بازگشت؛ همان سکوتِ سنگین و آزاردهنده. اما این‌بار، دوامش کوتاه بود. صدای گشوده‌شدن پنجره‌ای در طبقه‌ی دوم ساختمان روبه‌روی دفتر مجله سکوت را شکست؛ سپس صدایی دیگر، از بالکنی مجاور. حالا که همه‌چیز تمام شده بود، حالا که دیگر خطری در کار نبود، دل‌ها جرئت پیدا کرده بودند.
چند سایه، از پشت پنجره‌ها، به‌آرامی به بیرون خیره شدند؛ نجواهایی مبهم، پرسش‌هایی که به گوشم می‌رسید بی‌آنکه بفهمم دقیقاً چه می‌گویند. هیچ‌کدام پایین نیامدند. فقط تماشا می‌کردند، از فاصله‌ای امن، اکنون که تماشا کردن دیگر خطری نداشت.
این تأخیرِ آن‌ها، این شجاعتِ دیرهنگام، تلخ‌تر از سکوتِ نخستین‌شان بود.
نفسی را که نمی‌دانم از چه زمانی در سینه حبس کرده بودم، بیرون دادم. دستانم می‌لرزید، زانوهایم سستی گرفته بود؛ اما نیرویی از اعماق وجودم مرا از ایستادنِ بی‌عمل بازمی‌داشت.
سرانجام، پاهایم به‌حرکت درآمدند.کنار مرد زانو زدم. سرمای آسفالتِ خیس، مستقیم در استخوان‌هایم نشست.گفتم:
ـ آقا… صدام رو میشنوید؟
پاسخی نبود؛ تنها پلک‌هایش نیمه‌گشوده شدند.پیراهنش را کنار زدم. زخمی زیر دنده‌ی چپش بود که بی‌وقفه خون از ان جاری بود. دستانم می‌لرزید،انتهای شالم را با دست پاره کردم و روی زخمش قرار دادم.با صدای لرزان گفتم:
ـ ببخشید… میدونم درد داری… اما باید جلوی خون‌ریزی را بگیرم.
گوشی‌ام را با دست ازادم از کیفم بیرون آوردم. دستان خون‌آلوده ام بر صفحه ‌لغزید؛ سرانجام تماس برقرار شد:
ـمورد اورژانسیتان را بفرمایید.
آرامشِ صدای زن، در آن لحظه، آتشم می‌زد.غریدم:
ـ خواهش می‌کنم… اینجا یکی چاقو خورده… خون‌ریزی شدیدی داره
ـ آدرس دقیق محل حادثه را بفرمایید.
دندان‌هایم را بر هم فشردم.دم و بازدم عمیقی انجام دادم و پاسخ دادم:
ـ عسگریه… ‌مادی هفت.
دوباره صدای زن در کمال ارامش در گوشم پیچید:
- نیروها اعزام شدند...روی محل رخم رو فشار بدید تا ده دقیقه دیگه نیروهای ما به محل میرسند...
تماس قطع شد. توجهم بار دیگر به‌سوی مرد بازگشت. نفس‌هایش کوتاه‌تر و بریده‌تر شده بود.چشمانش به‌دشواری گشوده شد، مستقیم بر چهره‌ام دوخته شد.لب زد:
ـ تو…
روی صورتش خم شدم و نفس زنان گفتم:
ـ حرف نزن...چند دقیقه دیگه امبولانس میرسه..
دستش، با واپسین رمقش به‌درون کتش برد و فلشی کوچک از آن بیرون اورد.متعجب به حرف امدم:
ـ این چیه؟
نگاهم میان دست لرزانش و چهره‌ی رنگ‌باخته‌اش در نوسان بود.به سختی لب هایش را تکان داد :
ـ پنهانش کن…
نفسش به خس‌خس افتاده بود.ادامه داد:
ـ نزار دستشون بیفته..…
توضیح دیگری نداد. فلش را از میان انگشتان سردش گرفتم و در جیب مانتویم فرو بردم. در همان لحظه، صدای آژیر آمبولانس در کوچه پیچید.دو تن از عوامل اورژانس، با برانکارد، از راه رسیدند.
ـ خانم.. لطفاً عقب وایسید...
دستم را از روی زخم مرد برداشتم و خودم را عقب کشیدم.. به دستانم که نگریستم، غرقِ خون خشک‌شده بود. مرد تکنسین پانسمانِ اولیه را به‌سرعت انجام داد و با کمک هم مرد را بر روی برانکارد گذاشتند.هنگامی که او را می‌بردند، قدمی به‌پیش گذاشتم.گفتم:
ـ منم می‌ام.
ـ از بستگانش هستید؟
ـ نه… من فقط چاقو خوردنشو دیدم..
نگاهی کوتاه معنی داری میان دو مرد تکنسین ردوبدل شد:
ـ بسیار خب... سوار شوید....احتمالاً پلیس در بیمارستان از شما توضیح میخواد

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

4.5 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 110 رای
5 ★
57%
4 ★
38%
3 ★
5%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان پشت این سکوت

  • ریحان

    0

    عزیزم لطفا هر روز پارت بزار۵۲ پارت گذشته من مخاطب هنوز برام هیچ معمایی گره گشایی نشده اینجوری سخته کامنت گذاشتن

    ۱۶ ساعت پیش
  • ثمین

    در پارت 520

    الان یعنی سارا و رامین با هم رابطه داشتند؟؟

    ۳ روز پیش
  • المیرا

    0

    آره دیگه معنی جمله اش همین بود

    ۲ روز پیش
  • فاطمه

    در پارت 511

    به نظرم همه اتفاقا زیر سر الیناس

    ۵ روز پیش
  • یاسمن

    4

    روزتون مبارک دخترا :)

    ۵ روز پیش
  • ریحان

    1

    روز شما هم مبارک عزیزم

    ۵ روز پیش
  • یاسمن

    1

    مرسی مهربونم 🫶🏻

    ۵ روز پیش
  • ریحان

    1

    😍❤️❤️❤️فداتون

    ۵ روز پیش
  • ریحان

    1

    روز شما هم مبارک نویسنده جان،پارت قشنگی بود لطفا ی خبر از حال رادوین بده

    ۵ روز پیش
  • ریحان

    1

    عجب مارمولکی بوده الینا پس تو قتل همه اونایی ک تو بیمارستان فوت کردن دست داشته بنظر میاد رادوین هم بازیچه دستش شده

    ۵ روز پیش
  • یاسمن

    در پارت 505

    وای یعنی الینا با سازمان همدسته؟.. بیچاره رادوین فکرنکنم بدونه با کی نامزد کرده

    ۷ روز پیش
  • جولیا

    1

    جونشون نجات داده

    ۷ روز پیش
  • ریحان

    1

    اوه خدای من یعنی الینا همدست اوناست!!

    ۱ هفته پیش
  • مهسا

    1

    بدبخت شدن فریبا عجب مارمولکی بوده ها

    ۱ هفته پیش
  • مهسا

    1

    باورم نمیشه یعنی همه چیز زیر سر الینا بوده😳😳

    ۱ هفته پیش
  • یاسمن

    در پارت 484

    عالی👌🏻 یه پارت هدیمون نشه؟ :)

    ۱ هفته پیش
  • یاسمن

    در پارت 474

    یعنی کار کی میتونه باشه آتیش سوزی :/

    ۱ هفته پیش
  • دختر صحرا

    در پارت 481

    خداقوت نویسنده جان

    ۱ هفته پیش
  • دختر صحرا

    در پارت 471

    خوبه یکسری مدارک پیدا کردن

    ۱ هفته پیش
  • ریحان

    1

    فاطمه جان چند تا پارت طولانی پشت سر هم بده یکم گره گشایی بشه از داستان

    ۱ هفته پیش
  • هناسه

    در پارت 482

    ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️

    ۲ هفته پیش
  • ریحان

    1

    فدای سرت عزیزم لطفا توصیف اتفاقات رو یکم کمتر کن مثلا این پارت همش به سوختن وسایلی ک تو اون خونه بوده پرداخته از اصل داستان خیلی فاصله داریم شاید بهتر بود وضعیت رادوین برا مخاطب مشخص میشد

    ۲ هفته پیش
  • ارزو

    1

    فکر کنم باید از الینا بپرسیم زودتر از نویسنده به نتیجه میرسیم😂😂

    ۲ هفته پیش
  • ریحان

    0

    فکر کنم ما هم تو اون جنگل گم شدیم کلاف سردرگمی شده😂

    ۲ هفته پیش
  • ارزو

    0

    گل گفتی گیج شدیم حسابیا

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️