خلاصه رمان :
مروارید فکر میکرد بالاخره یاد گرفته بود با زندگی کنار بیاید. کارش را دوست داشت، زخمهای قدیمیاش را پشت لبخندهای روزمره پنهان کرده بود و پذیرفته بود که بعضی آدمها باید فقط در حد خاطره بمانند. اما یک شب، با یک تصمیم کوتاه، از کنار یک اتفاق بیتفاوت نگذشت. از همان لحظه، آرامش زندگیاش فرو ریخت. رخدادهایی که ظاهراً به هم ربطی نداشتند، مثل تکههای یک پازل کنار هم نشستند و هرچه تصویر کاملتر میشد، حقیقت هولناکتر میشد. آدمهایی وارد زندگیاش شدند که نیت هیچکدامشان روشن نبود و گذشتهای که سالها از آن گریخته بود، دوباره روبهرویش ایستاد. حالا مروارید فقط یک چیز میداند: بعضی سؤالها اگر بیجواب بمانند، آرامش را میبلعند و بعضی جوابها اگر پیدا شوند، دیگر چیزی از آدم برای آرام ماندن باقی نمیگذارند. بعضی رازها دیر یا زود خودشان را نشان میدهند؛ اما دانستنشان همیشه نجاتبخش نیست. گاهی فقط ثابت میکنند آدم سالها با دروغ زندگی کرده است.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان پشت این سکوت - پارت 37
نگاهم روی صفحهی روشنِ گوشی ثابت ماند؛ نامِ اخوان روی آن دیده میشد. نمیخواستم جواب بدهم، اما بعد از آنچه دیشب اتفاق افتاده بود، نمیتوانستم تماسش را نادیده بگیرم. چارهی دیگری نداشتم. انگشتم را روی آیکون سبز کشیدم و گوشی را کنار گوشم گذاشتم.گفتم: -الو..سلام..بفرمایید... صدای اخوان از آن سوی خط ...
بروزرسانی در : ۱۷ ساعت پیش
-
رمان پشت این سکوت - پارت 36
سارا بیهوا دستش را روی پیشانیام گذاشت. ذهنم هنوز درگیرِ هجومِ فکرهایی بود که راهِ گریزی از آنها پیدا نمیکردم، اما سرمایِ انگشتانش ناگهان این آشوب را شکافت؛ برای لحظهای کوتاه، صدای افکارم خاموش شد و حضورِ او، واقعیتر از هر چیزی، مرا به فضای اطرافم بازگرداند. صدایش آرامتر شده بود، اما نگرانی...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان پشت این سکوت - پارت 35
چند ثانیه فقط خیره ماندم؛ انگار ذهنم برای پذیرفتنِ چیزی که چشمهایم میدیدند،به چند لحظه بیشتر نیاز داشت. سارا را دیدم؛ زنده بود، برخلافِ چیزی که تمامِ این مدت در ذهنم تصور کرده بودم. از لحظهای که سربازها او را با خود برده بودند، مدام به این فکر میکردم که بعد از تمامشدنِ کارشان، درست مثلِ آن م...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
-
رمان پشت این سکوت - پارت 34
زانوهایم سست شدند؛ مثلِ تکهچوبی که از میانه ترک برداشته باشد و دیگر نتواند وزنِ خودش را تحمل کند. روی زمینِ سردِ اتاق افتادم و دستهایم را روی لبهی کشویِ خالی گذاشتم. نگاهم درونِ آن حفرهی بیمحتوا ثابت مانده بود و ذهنم برای چند ثانیه از هر فکری خالی شد. بعد از آن همه اتفاق، عجیب بود که اینبار...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
آخرین اطلاعیهی رمان پشت این سکوت
سلام لازم دیدم یک توضیح در رابطه با پارت جدید بدم دوستان عزیزم تناقض دیالوگ سارا در این پارت و پارت قبلی یکی از کدهای داستان است اشتباه نوشتاری نیست🌹
ریحان
0دلم سوخت برا مروارید یکه و تنها شده
۱۶ ساعت پیشهناسه
در پارت 362مرموز و نامهفوم شده داستان. نویسنده جون خسته نباشی عالی بود اما پارت ها رو طولانی تر کن یا زود به زود پارت بذار لطفا تا از خماری رمان قشنگت درببایم🤩🤩😘😘
دیروزفاطمه
در پارت 360خیلی نامفهوم شد😐😐
۲ روز پیشحدیث
0اره چرا موبایل دست سارا بود
۲ روز پیشلیلا
0من هنگ کردم🙃🤯
۲ روز پیشهناسه
در پارت 351۴ روز دیگه برا ادامه خیلی دیره.لطفا لطفا نویسنده مهربون زودتر این رمان شاهکارت رو برامون بفرست2
۳ روز پیشفریناز
0چه بلایی سر راننده آمد خب الان اون میاد میگه سارا دروغ میگه چرا سارا داره دروغ میگه نمیفهممش
۳ روز پیشهناسه
در پارت 342نکنه سارا هم باهاشون همدست بوده و میخوایته نابودش کنه🫨🫨🤯🤯
۴ روز پیشفریناز
0اگه بود که توی جنگل ازشون فرار نمیکرد
۳ روز پیشدختر صحرا
در پارت 351مغزش رو شست و شو دادن
۳ روز پیشفریناز
0نمیشه ببین انگار یک روز یادش نی شایدم این برداشت رو از حرفش کردم
۳ روز پیشدختر صحرا
در پارت 341سارا چجوری ..وای مغزم
۴ روز پیشریحان
0پارت قشنگی بود مرسی عزیزم،سارا چطور سالم برگشته دفتر مجله؟چطور از وضعیت بهم ریختگی خونه خبر نداره؟
۵ روز پیشراضیه
0سارا رو گرفتن اصلا نباید اینجا باشه شاید جاسوسی چیزیه سارا
۵ روز پیشریحان
0اره احتمالش هست جاسوس باشه اخه دزدا هم چیزی از اتاق سارا برنداشتن
۵ روز پیشراضیه
1سارا همون اولم مشکوک بود چرا باید پروندشو بده مروارید پیگیری کنه 🤔🤔یا خیلی خسته است یا واقعا جاسوسه و در حال جاسوسی
۵ روز پیشریحان
0اصلا سارا چرا به پلیس اطلاع نداده از خونه سرقت شده؟اینکه مروارید اطلاع نداده و خونه رو جمع و جور کرده شاید اهدافی پشتشه ک واکنش مروارید به دزدی رو بسنجن یادمه سارا اخرین بار تو جنگل اون پلیسا دنبالش کردن اون مرده رو کشتن ولی سارا معلوم نشد کجا رفته خب خود رامین هم مشکوکه
۵ روز پیشدختر صحرا
در پارت 322ماشین چی میشه؟یه موقع با اون پیداشون نکنن؟
۷ روز پیشارشیدا
1فکر کنم ماشین برای گیر افتادنش بعدا استفاده بشه
۶ روز پیشراضیه
0الینا حتما ماشین رو برمی داره و گرنه لو میرن و داستان تموم میشه
۵ روز پیشریحان
0سارا هم مشکوکه
۵ روز پیشدختر صحرا
در پارت 330واقعا داستان عالیه محشره ..تمام جزئیات مهمه و ممنون که میگین تو داستان
۵ روز پیش
فاطمه مهدیان | نویسنده رمان
سلام عزیزم 🌹 بخاطر تک تک نظراتت ممنونم ❤️باعث دلگرمیه😘
۵ روز پیشیاسمن
در پارت 332ب نظرم نمیتونه کار *** باشه آخه فلش ب چه درد *** میخوره
۶ روز پیشارشیدا
1به نظرم یک نفر برای رد گم کردن هم طلاها و برده هم فلش رو
۶ روز پیشیاسمن
در پارت 330دقیقا منم همین فکر و میکنم
۶ روز پیش

Melody 💕
در پارت 371واای یعنی چی قشنگ معلومه ترسوندنشون آخه راننده استعفا داده ولی سارا چش شده مغزش رو شست شو دادن یا چی؟؟!! رادوین چی اون یادش میاد نویسنده من خیلی آدمیم که تحت تاثیر قرار می گیرد و احتمالا بعد از این دیگه رمانو رو نخونم بااینکه جذابه فکرم درگیر میشه هنگ هنگم🫠🥲😁