خلاصه رمان پشت این سکوت
مروارید فکر میکرد بالاخره یاد گرفته بود با زندگی کنار بیاید. کارش را دوست داشت، زخمهای قدیمیاش را پشت لبخندهای روزمره پنهان کرده بود و پذیرفته بود که بعضی آدمها باید فقط در حد خاطره بمانند. اما یک شب، با یک تصمیم کوتاه، از کنار یک اتفاق بیتفاوت نگذشت. از همان لحظه، آرامش زندگیاش فرو ریخت. رخدادهایی که ظاهراً به هم ربطی نداشتند، مثل تکههای یک پازل کنار هم نشستند و هرچه تصویر کاملتر میشد، حقیقت هولناکتر میشد. آدمهایی وارد زندگیاش شدند که نیت هیچکدامشان روشن نبود و گذشتهای که سالها از آن گریخته بود، دوباره روبهرویش ایستاد. حالا مروارید فقط یک چیز میداند: بعضی سؤالها اگر بیجواب بمانند، آرامش را میبلعند و بعضی جوابها اگر پیدا شوند، دیگر چیزی از آدم برای آرام ماندن باقی نمیگذارند. بعضی رازها دیر یا زود خودشان را نشان میدهند؛ اما دانستنشان همیشه نجاتبخش نیست. گاهی فقط ثابت میکنند آدم سالها با دروغ زندگی کرده است.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان پشت این سکوت - پارت 22
بدنم با شدت به اب کوبید شد و پیش از آنکه حتی فرصتِ کنم به بلایی که سرم امده فکر کنم، مرا در خودش بلعید. سرمای آب، مثلِ هزاران سوزنِ ریز، در تنم فرو رفت و نفسم را برید. شوکِ آن سرما آنقدر شدید بود که برای لحظهای تمامِ حواسم از کار افتاد. غرشِ رودخانه، که بیرون از آب بلند و سهمگین بود، زیرِ س...
بروزرسانی در : ۲۲ ساعت پیش
-
رمان پشت این سکوت - پارت 21
سرباز چند لحظه به سارا خیره ماند، بیآنکه چیزی بگوید. همان لحظه، صدای خشخشِ بوتهها از سمتِ دیگری بلند شد. خشخشِ بوتهها بیشتر شد و مردی با لباسِ آتشنشانی، لنگلنگان از میانِ آنها بیرون آمد. لباسش پاره و سیاه از دوده بود و خون از بازوی زخمیاش روی دستش راه افتاده بود. یک دستش را به بازوی دیگر...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان پشت این سکوت - پارت 20
قدمهایش آهسته و سنجیده بود؛ انگار پیش از هر حرکت، مسیر را بررسی میکرد تا کمترین فشار و تکان به بدنم وارد شود. سرم را نزدیکِ شانهاش نگه داشته بودم و انگشتانم لباسش را چنگ زده بودند؛ تنها چیزی که در آن لحظه میتوانستم به آن تکیه کنم. چند دقیقهای میشد که دیگر صدای شلیکها به گوش نمیرسید. جای ...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
-
رمان پشت این سکوت - پارت 19
دستم را به زمین تکیه دادم تا بلند شوم، اما رادوین پیش از آنکه بتوانم تکان بخورم، دستش را روی شانهام گذاشت و مرا سر جایم نگه داشت: ـ نمیفهممت دقیقا داری چیکار میکنی؟...تو حالت خوب نیست.. نگاهش نکردم. فقط سعی کردم دوباره خودم را از زمین جدا کنم.گفتم: ـ باید برم. دستش کمی محکمتر روی شانهام نشس...
بروزرسانی در : ۶ روز پیش
فریبا
در پارت 220احساس میکنم مروارید ازاین شل هاس ک منتظره یکی تکونش بده وگرنه عین ماست ی جا میمونه
۱۲ ساعت پیشحمیذه
در پارت 220اررهه بدبخت😂😂
۴ ساعت پیشدختر صحرا
در پارت 202وای سارا گیر این دیوونه ها افتاد
۵ روز پیشافرا
در پارت 201به فنا رفت
۵ روز پیشمهسا
در پارت 201کی به فنا رفت🙄😐
۳ روز پیشساناز
در پارت 201سارا دیگه دوستش
۲ روز پیشمهسا
در پارت 200آهان فهمیدم😌☺
۶ ساعت پیشفریبا
در پارت 221واقعا از نویسنده ممنونم ک تمام اتفاقات رو ب این زیبایی نوشته ک تو ذهنم ب خوبی ب تصویر کشیده میشه
۱۲ ساعت پیشدختر صحرا
در پارت 220خداقوت نویسنده جان
۱۳ ساعت پیشدختر صحرا
در پارت 220شایدم رادوین بوده ولی انگار از هم جدا شدن
۱۳ ساعت پیشدختر صحرا
در پارت 220نکنه لی لی نجاتش داد
۱۳ ساعت پیشدختر صحرا
در پارت 221نویسنده جوری افتادن تو رودخانه رو به تصویر کشیده که گفتم حتما قبلش خودش یه بار پریده تجربه داره
۱۳ ساعت پیشفریبا
در پارت 100رمان ب شدت جذابه . آدم نمیتونه بیخیالش بشه.
۲۰ ساعت پیشاتنا
0رادوین چی شد😭 نمرده باشه
۲۰ ساعت پیشزهره
در پارت 211اوو اوو قطعا طوریشون نمیشه مگه نهه
دیروزمحدثه
در پارت 211اگه از ارتفاع بیفتن قطعا سالم نمیمونن
دیروزدختر صحرا
در پارت 211تیر نخورده باشن؟
۲ روز پیشسرونار
در پارت 211یکبار ممکنه نخوره بار دوم فکر نکنم آنقدر خوش شانس باشه
دیروزدختر صحرا
در پارت 211سارا چی شد؟بیچاره
۲ روز پیشدختر صحرا
در پارت 212وویی بدبخت آتش نشانه
۲ روز پیشیاسمن
در پارت 214وای یعنی چی میشه😟
۲ روز پیش

یاسمن
در پارت 220کاش رادوینم نجات پیدا کنه🥺