خلاصه رمان :
مروارید فکر میکرد بالاخره یاد گرفته بود با زندگی کنار بیاید. کارش را دوست داشت، زخمهای قدیمیاش را پشت لبخندهای روزمره پنهان کرده بود و پذیرفته بود که بعضی آدمها باید فقط در حد خاطره بمانند. اما یک شب، با یک تصمیم کوتاه، از کنار یک اتفاق بیتفاوت نگذشت. از همان لحظه، آرامش زندگیاش فرو ریخت. رخدادهایی که ظاهراً به هم ربطی نداشتند، مثل تکههای یک پازل کنار هم نشستند و هرچه تصویر کاملتر میشد، حقیقت هولناکتر میشد. آدمهایی وارد زندگیاش شدند که نیت هیچکدامشان روشن نبود و گذشتهای که سالها از آن گریخته بود، دوباره روبهرویش ایستاد. حالا مروارید فقط یک چیز میداند: بعضی سؤالها اگر بیجواب بمانند، آرامش را میبلعند و بعضی جوابها اگر پیدا شوند، دیگر چیزی از آدم برای آرام ماندن باقی نمیگذارند. بعضی رازها دیر یا زود خودشان را نشان میدهند؛ اما دانستنشان همیشه نجاتبخش نیست. گاهی فقط ثابت میکنند آدم سالها با دروغ زندگی کرده است.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان پشت این سکوت - پارت 52
سارا سکوت کرد. بعد، بیآنکه نگاهم کند، از جا بلند شد و جعبهی کفشی را از زیر تخت بیرون کشید. آن را مقابل خودش گذاشت و دستهایش را روی درش نگه داشت. مکثش طولانیتر از چیزی بود که انتظار داشتم؛ انگار هنوز برای روبهرو شدن با محتویاتش آماده نبود. وقتی بالاخره درب جعبه را برداشت، موبایلی با قاب سیاه ...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
-
رمان پشت این سکوت - پارت 51
سارا را آرام روی لبهی تخت نشاندم. شانههایش هنوز از لرزشهای پیدرپی تکان میخورد و انگشتهایش را چنان در هم گره زده بود که گویی تنها با همان فشار میتوانست خودش را سر پا نگه دارد. به آشپزخانه رفتم و لیوانی آب آوردم. کنارش نشستم و آن را میان دستهایش گذاشتم. نگاهم لحظهای روی صورتش ماند؛ بیصبرا...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
-
رمان پشت این سکوت - پارت 50
چشمهای سارا در یک لحظه از اشک پر شد و لبهایش را به هم فشرد. سیب گلویش چند بار بالا و پایین رفت؛ انگار با تمام توانش تلاش میکرد بغضش را فرو بخورد و نگذارد چیزی از آنچه در دل داشت، بیرون بریزد. آب گلویش را به سختی قورت داد و سعی کرد خودش را نگه دارد، اما لبهایش لرزید و چند ثانیه بعد، بغضش شکست ...
بروزرسانی در : ۸ روز پیش
-
رمان پشت این سکوت - پارت 49
در را باز کردم و وارد شدم. ذهنم آنقدر درگیر اتفاقات چند ساعت گذشته بود که مسیر سه طبقه را بیآنکه متوجه شوم طی کردم. وقتی به پشت درِ واحدمان رسیدم، تازه فهمیدم تمام این مدت، بدون فکر کردن به چیزی جز آنچه دیده بودم، خودم را به خانه رساندهام. هنوز کلید را داخل قفل نچرخانده بودم که درِ واحد از داخ...
بروزرسانی در : ۸ روز پیش
ثمین
در پارت 520الان یعنی سارا و رامین با هم رابطه داشتند؟؟
۳ روز پیشالمیرا
0آره دیگه معنی جمله اش همین بود
۲ روز پیشفاطمه
در پارت 511به نظرم همه اتفاقا زیر سر الیناس
۵ روز پیشیاسمن
4روزتون مبارک دخترا :)
۵ روز پیشریحان
1روز شما هم مبارک عزیزم
۵ روز پیشیاسمن
1مرسی مهربونم 🫶🏻
۵ روز پیشریحان
1😍❤️❤️❤️فداتون
۵ روز پیشریحان
1روز شما هم مبارک نویسنده جان،پارت قشنگی بود لطفا ی خبر از حال رادوین بده
۵ روز پیشریحان
1عجب مارمولکی بوده الینا پس تو قتل همه اونایی ک تو بیمارستان فوت کردن دست داشته بنظر میاد رادوین هم بازیچه دستش شده
۵ روز پیشیاسمن
در پارت 505وای یعنی الینا با سازمان همدسته؟.. بیچاره رادوین فکرنکنم بدونه با کی نامزد کرده
۷ روز پیشجولیا
1جونشون نجات داده
۷ روز پیشریحان
1اوه خدای من یعنی الینا همدست اوناست!!
۱ هفته پیشمهسا
1بدبخت شدن فریبا عجب مارمولکی بوده ها
۱ هفته پیشمهسا
1باورم نمیشه یعنی همه چیز زیر سر الینا بوده😳😳
۱ هفته پیشیاسمن
در پارت 484عالی👌🏻 یه پارت هدیمون نشه؟ :)
۱ هفته پیشیاسمن
در پارت 474یعنی کار کی میتونه باشه آتیش سوزی :/
۱ هفته پیشدختر صحرا
در پارت 481خداقوت نویسنده جان
۱ هفته پیشدختر صحرا
در پارت 471خوبه یکسری مدارک پیدا کردن
۱ هفته پیشریحان
1فاطمه جان چند تا پارت طولانی پشت سر هم بده یکم گره گشایی بشه از داستان
۱ هفته پیشهناسه
در پارت 482❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
۲ هفته پیشریحان
1فدای سرت عزیزم لطفا توصیف اتفاقات رو یکم کمتر کن مثلا این پارت همش به سوختن وسایلی ک تو اون خونه بوده پرداخته از اصل داستان خیلی فاصله داریم شاید بهتر بود وضعیت رادوین برا مخاطب مشخص میشد
۲ هفته پیشارزو
1فکر کنم باید از الینا بپرسیم زودتر از نویسنده به نتیجه میرسیم😂😂
۲ هفته پیشریحان
0فکر کنم ما هم تو اون جنگل گم شدیم کلاف سردرگمی شده😂
۲ هفته پیشارزو
0گل گفتی گیج شدیم حسابیا
۲ هفته پیش

ریحان
0عزیزم لطفا هر روز پارت بزار۵۲ پارت گذشته من مخاطب هنوز برام هیچ معمایی گره گشایی نشده اینجوری سخته کامنت گذاشتن