سکانس عاشقانه به قلم راضیه نعمتی
پارت هشتاد و دوم :
با غم سنگینی که به یکباره به سینهام هجوم آورده بود، گفتم:
ـ بابا چی داری میگی؟ مگه من میتونم تو رو تنها تو این جزیره بذارم و برم؟ و از اون مهمتر! انقدر شأن و منزلت دخترت برات پایینه که داری این شرط رو براش تعیین میکنی؟
فرزاد به پدرم که چهرهی گرفتهای داشت و معلوم بود در چه پریشانی روحی به سر میبرد، نگاه کرد و گفت:
ـ بهزاد خان! این کارو با ما نکن. رضایت تو
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

فاطمه ❤️
1خوب خدارو شکر به خیر خوشی به هم می رسند 💖💜💜💖