پارت هشتاد و دوم :

با غم سنگینی که به یکباره به سینه‌‌ام هجوم آورده بود، گفتم:
ـ بابا چی داری می‌‌گی؟ مگه من می‌‌تونم تو رو تنها تو این جزیره بذارم و برم؟ و از اون مهم‌‌تر! انقدر شأن و منزلت دخترت برات پایینه که داری این شرط رو براش تعیین می‌‌کنی؟
فرزاد به پدرم که چهره‌‌ی گرفته‌‌ای داشت و معلوم بود در چه پریشانی روحی به سر می‌‌برد، نگاه کرد و گفت:
ـ بهزاد خان! این کارو با ما نکن. رضایت تو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه ❤️

    1

    خوب خدارو شکر به خیر خوشی به هم می رسند 💖💜💜💖

    ۵ ماه پیش
  • میم

    2

    خدارو شکر بالاخره رضایت داد،بالاخره اینا بهم می رسن 😍

    ۵ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    😍

    ۵ ماه پیش
  • ساناز

    0

    💜🩷🤍💛🧡💚🩶💙🩵🤎❤️

    ۵ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    خب خدا رو شکر ما خنده ی بهزادم دیدیم

    ۵ ماه پیش
کپی شد!