دوست داشتی؟
رمان پرستش اثر سحر بانو۶۹

رمان پرستش

  • زبان فارسی
  • 86.6K 👁
  • 204 ❤️
  • 144 💬

خلاصه رمان عاشقانه پرستش

تو تاریکی که دست و پا میزنم..به هیچی نمیرسم.. جز همون سیاهی و سیاهی و ترس..ترس از تاریکی..دنیای من سیاه.. واسه اینکه نترسم..به هرچیزی که سر راهم باشه چنگ میزنم..هر چیزی..حتی یه قلب سنگی..حتی اگه اون قلب سنگی واسه من دردسر بشه..حتی اگه اون یه تیکه سنگ تو سینه یه مرد مغرور باشه..من بهش چنگ میزنم.. من..پرستش..اون قلب سنگی رو …نرمش میکنم..حتی اگه...

قسمتی از متن رمان پرستش

با خنده دندون نمایی گفت_رو اعصابته؟
نگاهش کردم..شدیدا رو اعصاب بود..
وحید_میخوای نخورم؟
_اگه ممکنه..
ادمسش و از شیشه ماشین انداخت بیرون..صدای بلند ضبط و فقط یکم کم کرد و گفت_تو امروز یه چیزیت هست..
کاشکی گیر نده..حوصله ندارم..
_گفتم که..خوبم..
وحید_پس چرا نمیخندی؟
_به چی باید بخندم؟
وحید_به زندگی..به این فکر کن که من و تو دیگه مال همیم..کنار هم..
چه مسئله مهمی واقعا..البته خنده دار هم بود..
_اره...مال همیم..کجا میری؟
وحید یه نگاه به روبرو انداخت و یه نگاه بمن و گفت_دوست داری کجا بریم؟
دوست داشتم برم یه جایی که داد بزنم و خودم و خالی کنم..اروم کنم..من هیچ وقت انقد داغون و افسرده نبودم..بلکه برعکس دختر شاد و سرزنده ای بودم..ولی این چند روزه با دیدن زیاد عمو و فک فامیلای نامردمون روحیم افتضاح ریخته بهم..
_فرق نمیکنه..
وحید_الان میبرمت یه جایی یه شام خوشمزه بهت میدم تا به اقا وحیدت افتخار کنی..
مگه شام دادن افتخار میشه؟شاید واسه وحید کار بزرگیه؟
اون شب وحید مثلا ترکوند..من و برد یه رستوران سنت تو مرکز شهر..جای بدی نبود..بهترین گزینش کباب خوشمزش بود..
منم انتظار بیشتر از این از وحید نداشتم..
من اون و..شاهزاده سوار بر اسب سفید رویاهام نمیدونستم..
در واقع اصلا به همچین شاهزاده ای اعتقاد نداشتم..همینم واسم بس بود..مگه من میخواستم براش چکار کنم..
اون شب وحید بالاخره تونست یخ من و اب کنه و منو بخندونه..
باید اعتراف کنم بهم خوش گذشت.....واسه چند لحظه غمام یادم رفت..واسه یه لحظه احساس خوشبختی کردم..
خیلی مسخرست..دنیای من انقد کوچیک و ساده بود که با یه سیخ گوجه کباب و چند تا جوک بی مزه وحید و بالا و پایین پریدناش شاد شد..عوض شد..
من..پرستش..یه دختر 21 ساله که تازه روز اول ازدواجشه کنار شوهر 25 سالم واسه چند لحظه احساس خوشبختی کردم..اونم با یه سیخ کباب..
_وای وحید نکن..نه..میترسم..وحید نه..
وحید_بدو دختر..چقد تو ترسویی..
_ترسو چیه؟شیب و نگاه کن..
وحید_اصلا بیا ب*غ*لت کنم..خودم میبرمت..
_لازم نکرده..
صدای قهقهه اش تو کل پارک پیچیده بود..یه پارک خلوت که سر بالایی بلندی داشت..میرفتی بالا و اونجا منظره خیلی قشنگی و میدیدی..درختای بلند هم ردیف قرار داشت..یکم اون بالا بودیم..
وحید حرف زد..از خاطراتش گفت..از دوستاش..ولی..هیچی از ارزوهاش و از اینده ای که میخواد برام بسازه نگفت..فقط از خودش گفت..
موقع پایین اومدن خنده دار بود..یکم که میدوییدی دیگه اختیار پاهات دست خودت نبود..ترمزت میبرید و خود به خودت پاهات میدویید..منم ترسو..جیغ میزدم..
پایین که رسیدیم هردومون ایستادیم و نفس نفس میزدیم..
وحید_باحال بود ولی..
_اره..
هنوز نفسم جا نیومده بود..
یه هفته از عقدمون میگذشت و تقریبا وحید و یه روز درمیون میدیدم و هرروز هم تلفنی با هم حرف میزدیم..روزای خوبی رو با هم میگذروندیم..منم روحیم به نسبت بهتر شده بود و اینو حتی مامان و ستایش هم فهمیده بودن..
خانواده ما عادت به عقد زیاد موندن نداشتیم..از همون جلسه خواستگاری قراره عروسی رو گذاشتیم واسه سه ماه بعد..
بعد از پارک رفتیم خونه عمو اینا..
یه خونه ویلایی 200 متری 4 خوابه..با یه حیاط نسبتا بزرگ که یه باغچه ک.چیک سمت چپش داشت..یه تاپ هم با طناب به زیر پله ای که میرفت سمت پشت بوم وصل بود..دوسش داشتم..
خونه بزرگ ولی تقریبا قدیمی بود..البته بازسازی شده بود..کاغذ دیواری و کابینت و اشپزخونه اپن و اتاقا همه بازسازی جدید بود..
تا وارد حیاط شدیم وحید رفت سمت باغچه و یه یاس از بوته داخل باغچه کند و اومد و گذاشتش لابلای موهام..
وحید_یاس من..خوشگل شدی..
لبخند زدم..تو دلم..یه احساس خوبی داشتم..وحید گاهی اوقات بی اندازه خوب میشد..
دستم و گرفت و با همدیگه رفتیم تو خونه..زن عمو و ویدا تنها بودن و عمو هم احتمالا مغازه بود..
زن عمو با دیدن دستای ما تو دست هم اخماش کشید تو هم..
نمیدونم چرا باید از شادی پسرش ناراحت باشه..
_سلام زن عمو..
وحید_سلام مامان..
زن عمو_سلام..خوش گذشت؟
وحید_جات خالی..این عروستونم که ترسو..
_ا..وحید..خب میفتادم..
وحید_پس من اونجا چکاره بودم..مگه میذاشتم بیفتی؟
و قایمکی یه چشمک بهم زد..از نظر من قشنگ بود..زن عمو ندید..یعنی نباید میدید که وحید قایمکی چشمک زد؟
ویدا_سلام پرستش..خوبی؟چه عجب؟
همدیگه رو ب*غ*ل کردیم و گفتم_سلام ویدایی..تو خوبی..من که همیشه اینجام..
دستم و کشید و با هم رفتیم و رو مبلای تو سالن نشستیم..
مشغفول حرف زدن بودیم که وحید از تو اتاق خوابش اومد..یه بلوز شلوار خیلی راحت تو خونه ای پوشیده بود..هی بهش میگفتم وحید از این شلوار گشادا نپوش..خوشم نمیاد..


بیشتر بخوانید
نظرات رمان پرستش
  • Zynab

    19

    بچه ها رمان اسطوره تو این برنامه هست؟ تو کدوم بخشه؟ من نتونستم پیداش کنم میشه راهنماییم کنین خاهش کنجکاو شدم بخونمش

    ۶ سال پیش
  • پاسخ به Zynab

    12

    اره عزیز برو قسمت جستجو راحت برات میارش بالا فقط بنویس اسطوره:)

    ۶ سال پیش
  • گلنوش

    6

    عزیزم اسطوره اونقد جالب نبود، بنظرم رمان نقطع ضعف و همکارم میشی جذاب ترن 😘💋

    ۵ سال پیش
  • ارغوان

    0

    سرچ بزن میاد تو عاشقانه فکر کنم باشه

    ۴ ماه پیش
  • حنانه

    0

    هرکسی نظر و سلیقه ای داره من خودم زیاد اسطوره رو دوست نداشتم اما این رمان هایی ک ایشون گفت رو هم نخوندم

    ۳ سال پیش
  • Mahshid

    10

    وای چقدر حق گفتیی یعنی بهترین رمان اسطورس هرکی بگه بده رمان خون نیست اصلا😂

    ۴ ماه پیش
  • fatemeh

    0

    رمان قشنگی بود ارزش وقت گذاشتن و خوندن داره...

    ۴ ماه پیش
  • وفا-h

    0

    به نظرم رمان خوبی بود فانتزی و خیال پردازانه نبود البته به جاهاییش با واقعیت هم خونی نداشت ولی خب غیر ممکن هم نبود .. قلم نویسنده قوی بود هرچند یه جاهایی تکراری بود ولی به عنوان یه رمان خوب میشه ازش نام برد ..خسته نباشید

    ۴ ماه پیش
  • دلارام

    4

    کاش در اخر از مانی هم میگفتین

    ۶ ماه پیش
  • دلارام

    2

    رمان خوبی بود همش عالی بود ولی دوست نداشتم مانی انقدر مظلوم باشه هبیجای رمان به اندازه شب عروسی پرستش و اشکا و حال مانی غمگین نبود خیلی بد بود واقعا گناه داشت

    ۶ ماه پیش
  • موسوی

    1

    ممنونم از نویسنده عزیز لذت بردم فوق العاده بودقلمتون مانا وپایدار

    ۶ ماه پیش
  • بهار

    5

    اوایل که رمان میخوندم فک میکردم زمان قشنگیه الان بعدازچندین سال که دوباره خوندم دیدم چه بی خود بوده، بعضی جاهاش هم لوس بازی آره پسرکارخونه دارمیاد دختر فقیر بگیره،دخترا ایناتورماناس باور نکنید چرت بود

    ۶ ماه پیش
  • پرنسس

    2

    مانی چی شد این وسط دیگه پیداش نشد

    ۹ ماه پیش
  • Masi

    1

    رمان قشنگی بود ولی آخرش دگ داشت حرصم درمیومد و من هم پا به پای پرستش داغون شدم😭😭👊🏼

    ۱۰ ماه پیش
  • ستاره

    1

    سلام خسته نباشید رمان قشنگی بود ولی بدم اومد از اینجاش که مشهدو ول کردن رفتن ترکیه واینکه پرستش چرا باید به شراره اعتماد کنه ولی به بهار و ثمین برای گفتن حرفای دلش اعتماد نکنه حتی به بهار هم نگفت جامله ی

    ۱ سال پیش
  • رحمتی

    1

    قلم نویسنده روان و قوی بود . از خوندنش لذت بردم. موفق باشی

    ۱ سال پیش
  • دل

    0

    راز های عقیق

    ۲ سال پیش
  • Hananeh

    0

    خیلی ممنون از نویسنده عزیز خیلی دوسش داشتم با قلم خیلی قوی نوشته شده بود ممنون خسته نباشید سحر بانو🫠🫠

    ۲ سال پیش
  • سحر

    1

    من که دل آشوبه گرفتم از این همه رمان تکراری دختر فقیر و پسر جذاب پولدار مغرور و ی عالمه رقیب عشقی

    ۲ سال پیش
  • نیایش

    0

    میشه چند تا رمان خوب بهم بگید

    ۲ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!