دوست داشتی؟
رمان عشق با اعمال شاقه اثر ایکسا.م

رمان عشق با اعمال شاقه

  • به قلم ایکسا.م
  • ⏱️۱۷ ساعت و ۵۲ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 81.7K 👁
  • 150 ❤️
  • 200 💬

خلاصه رمان عاشقانه عشق با اعمال شاقه

یه دختری که با یه مرد تصادف میکنه ودر ازای رضایت مرد باید تاخوب شدن مردکه ویلچری شده پرستارش بشه این اول داستانه،بنظر تکراریه ولی اصلا اینجوری نیست بعد از خوب شدن مرد،دختر پس از تحقیرهای زیاد از خونش میره خانواده مرد از اون اعیانهای ملک واملاک دارقدیمی بودن و مرموز بودن خانواده وپنهانکاریهاشون...واقعا جالبه دختره میره شهر دیگه ای زندگی میکنه واونجا بخاطر دوستش وکمک کردن به زن وشوهری که بچه دار نمیشدن تخمک اهدا میکنه..........جذابیت داستان وهیجانش فوق العاده ست

قسمتی از متن رمان عشق با اعمال شاقه

-ببین نارگل جان تو که امان نمیدی به آدم! من گفتم معلوم نیست ،نگفتم امکان نداره.قراره چند ماه دیگه یکی از بهترین جراح های ایران بیان اینجا تا آقای کیان و معاینه و معالجه کنند.
نتونستم جلوی خودمو بگیرم با اون امیدی که ته دلم روشن شده بود دستامو بهم زدم و گفتم:
-این که خیلی عالیه..خدارو شکر
لیلا سعی کرد جلو خندش و بابت ذوق بچگونه من بگیره سرشو انداخت زیر امید با لبخند ادامه داد :
-موضوع همین جاست نارگل جان توی این چندماه تا دکتر بیاد ایران و بتونیم وقتی بگیرم باید مراقبت از آقای کیان و تو به عهده بگیری...
-چــی؟؟؟
اونقدر هیجان و تعجب با هم بهم وارد شده بود تو همین یک ساعت که دیگه کنترل رو رفتارم و نداشتم.
امید:آروم باش نارگل جان!
-چی چی رو آروم باشم من ...من بلد نیستم از یه فل...
کیان:بگــو جمله تو تموم کن!!بگو از یه کسی که زدی فلجش کردی نمیتونی مراقبت کنی ؟؟؟
-من منظورم..
کیان:نمیخوام منظورتو بشنوم فقط میخوام از خونه ی من برید بیـــرون!!!!
صدای فریادش بند بند وجودمو لرزوند صورتش سرخ شده بود از عصبانیت و به سختی سعی داشت خودشو کنترل کنه.امید به سمتش رفت تا آرومش کنه که بیشتر فریاد کشید:
-بــرید بیــرون هموتون بیرون!!از خونــه ی مـن برید بــیرون!!
***
یکسال بعد....
داشتم از پنجره منظره ی بارون و نگاه میکردم.ساعتها بود که بی وقفه میبارید و من هم خیره تماشاگرش بودم.دستی رو شونه م قرار گرفت از پشت بغلم کرد.
-بهتری؟؟؟؟
-.....
از سکوت همیشگیم نفس عمیقی کشید و کنارم قرار گرفت پنجره ی بزرگ ویلا این اجازه رو میداد که هردو در کنار هم تماشاگر بارش بارون باشیم.یه خرده گذشت آسمون غرش باصدایی کرد که باعث شد یه قدم به عقب برم دیدن شکاف کج و کوله ی رعد و برق تو صفحه ی آسمون باعث شد دستام و ناخودآگاه دور خودم بگیرم و حس سرمای عجیبی بشینه تو تک تک سلولای بدنم دندونام به عادت همیشه شروع به هم خوردن کردن و مهار اشک هام بازم از عهده م داشت خارج میشد.به سرعت به سمتم برگشت و بغلم کرد دستاشو پس زدم و عقب عقب رفتم که با گیر کردن پام به فرش دستبافت محکم زمین خوردم.صداش بلند شد :
-ماه بانو !!! ماه بانو !!!داروهای خانوم و بیــار!!
کنارم روی فرش نشست و بغل کرد:
- آروم ...آروم عزیزم چیزی نشده فقط رعد و برق بود.من اینجام ببین....ببین من اینجام.نمیخــواد بترسی.
با دست زیر چونه مو گرفت و مجبورم کرد به چشماش نگاه کنم.چشمای سبزآبی رنگی با نگرانی بهم نگاه میکرد ازشون متنفر بودم .حداقل الان که داشت بارون میومد ،الان که سردم بود، الان که اشکام بند نمیومد از این رنگ متنفر بودم.
صدای دمپایی فرشی های ماه بانو رو قسمت های خالی ویلا نشون از با سرعت اومدن و میداد نفس نفس زنان سبد قرص ها و داروهام و زمین گذاشت و از دور با ترس نظاره گر حالت عصبی م شد.
همینجور که دستمو برای تزریق آماده میکرد نگاهش کردم تو چشمای آبی رنگ دلسوزی و ترحم موج میزد.از پشت پرده ی چشمای اشکی م میدیدم چقدر قابل ترحم و بدبخت شدم.سوزش و تو دستم حس کردم چشمام ناخودآگاه یه لحظه بسته شد آخرین تصویر از مردی با چشمای رنگی جلو چشمم جون گرفت .
سرمو تکون دادم نه نباید بهش فکر میکردم الان نه.حس گیجی تو سرم پیچید چشمامو بهم زدم بوی بارون تو خونه پیچیده بود و تو ذهنم سال پیش و همین موقع ،یادم اومد تو آزمون رانندگی قبول شده بودم خوشحال بودم داشتیم آهنگ گوش میکردیم جیغ میزدیم منو لیلا بودیم.آه لیلا!لیلا کجا بود چرا دیگه یادم نمیومد؟؟؟یه تصویر جلو چشمم بود لیلا بود با لباس عروسی کنار امید بود وای چقدر بهم میومدن صحنه مات و مات تر میشد حس تهوع داشت بهم دست میداد.تقلا کردم از تو بغلش در بیام که جلو چشمم مات و مات تر شد.
***
- حالش چطوره؟؟؟
حورا تکیه شو از دیوار و نگاهشو از نارگل که آروم و معصومانه رو تخت خواب تک نفری خوابیده بود گرفت و به سمت عارف چرخید.
-هیچ خوب نیست
صداش میلرزید اما بیشتر رگه های تلخی و نفرت هم توش معلوم بود.به آرومی از کنار عارف گذشت و به سمت آشپرخونه رفت.عارف هم نگاهی به تخت و زن روی تخت کرد و با تکون دادن سرش عقب گرد کرد و بااحتیاط در اتاق و بست و به دنبال حورا وارد آشپرخونه شد.
حورا لیوان بزرگ و سفید رنگش و که روش حرف اول اسمش و بزرگ به لاتین تایپ بود و از تو کمد در اورد و همونجور که سمت قهوه جوش میرفت خطاب به عارف گفت :
-قهوه یا چای؟!
-چای
پشت میز نشست و بادستاش سرشو گرفت و همزمان نفس عمیقی کشید.بوی عطر قهوه مجبورش کرد سرشو بالا بگیره .حورا لیوان مشکی رنگی رو به سمت هول داد ه باعث شد مقداری از قهوه ش دورش بریزه.
عارف با صدای که سعی میکرد بالا نره رو به حورا که اون سمت میز جا گرفته بود کرد و گفت:
-چته ؟؟ ناراحتی؟؟ اذیتی ؟؟؟ بهتره یادت بیارم این ماجرا ها از کجا آب میخوره ؟؟؟
-معلومه که اذیتم دارم عذاب میشم میفهمی؟!تو اینجا نیستی که ببینیش نیستی عارف....
صدای حورا که با یادآوری جیغ ها وحالت های شوک زدگی و کابوس های هرشب نارگل میرفت آروم و آرومتربشه ولی با یادآوری آخر جمله ی عارف دوباره بالا رفت و خش گرفت خش یه نفرت قدیمی و چندین ساله:
-ولی اینا همش از برادرای تو آب میخوره نه از من؟!
-برادرای من که...
-بسه!تا چقدر میخوای پشت خانوادت باشی عارف؟!؟یه ساله همه مون از زندگی مون آواره شدیم و همه در عذابیم چرا که تو حاضر نیستی قبول کنی خانوادت یه مشت آدم های سنگدل و بی روح ن.یه مشت آدم که پوسته ی زیبا اما...
-خفه شو حورا تو حق نداری در مورد خانواده من اینجور حرف بزنی!تو بودی آرش و انداختی جلو ماشین نارگل احمق!! تـو!!!اگه تو همون موقع که عماد باهات بد میکرد به من گفته بودی به من اعتماد کرده بودی.هیچوقت هیچ کدوممون به اینجا نمیرسیــدیم.خانواده ی من بد!اما تو چی هان؟؟؟تو آدم خوبه قصه بودی که زندگی یه دختر جوونو داغــون کردی.بهتره این هیچوقت فراموشت نشه.هیچـوقـت!!
عارف ار پشت میز بلند شد و از آشپرخونه بیرون رفت.
حورا که با یادآوری گذشته و خانواده ی کیان باز بغض و نفرت نشسته بود تو سینه ش لیوانش و بیشتر تو دستش فشرد و چشماشو بست و سعی کرد با نفس های عمیق به خودش مسلط بشه آروم زیر لبی به خودش میگفت: الان وقت گریه نیست نه!!! الان نه!! فرصت واسه تسفیه حساب زیاد بود فعلا باید فقط و فقط به نارگل که بی گناه ماجرا بود فکر میکرد.
تنها کسی که براش مهم شده بود.باید گذشته رو میگذاشت کنار تا سرفرصت از خود امیرارسلان کیان تاوان گذشته شو میگرفت.
***
گمشده(آرزو)...
داشتن دنبالم میومدن دو تا مرد بودن.نفس نفس میزدم ترس و هیجان و وحشت داشت قلبمو از جا میکند.
به اولین درختی که رسیدم تکیه مو دادم بهش خم شدم و دستامو رو زانوهام گذاشتم.سمت چپ سینه م میسوخت نمیتونستم جلوی نفس نفس زدن هامو بگیرم باید فرار میکردم باید دور میشدم بابا گفته بود برم گفته بود برم دور دور...صدای فریادی همراه با صدای شلیک گلوله ای از دور رسید صاف وایسادم سرجام دستم ناخودآگاه جیغ خفه مو تو گلو خفه کرد.
بارون هر لحظه شدت میگرفت تموم لباسای تنم خیس شده بودن و سرمارو بیشتر حس میکردم.حس میکردم زانوهام شروع به لرزیدن کردن.ناخودآگاه اشکام رو صورتم روون شدن زیر پام خالی شد و نشستم رو زمین.
زیر درخت بید مجنون نشسته بودم از این درخت بهترین خاطرات بچگی مو داشتم.زیر همین درخت بابا از مامان خواستگاری کرده بود.زیر همین درخت دایی بهم سنتورو یاد داده بود.زیر همین درخت بود که ....
با شنیدن صدای خش خش برگ ها متوجه نزدیکی اون دو تا مرد شدم سعی کردم با کمترین صدای ممکن پاهامو جمع کنم و بلند شم قدم اول و برنداشته بودم که دستی بازوم و گرفت و به عقب هول داد تا به خودم اومدم صورتم و دستم از برخوردی که با زمین داشتن به درد اومدن.دستمو که درد میکرد زمین گذاشتم سعی کردم بلند بشم که دستی شونه مو گرفت و به عقب برم گردوند و باعث شد بازم زمین بخورم و کمرم درد بگیره
مردی بالای سرم با بارونی بلندی که کلاهشو سر کرده بود داشت خیره خیره نگاهم میکرد.سعی کردم با پاهام عقب عقب برم اما آرنجم از اصابت دردناکش با زمین نتونست وزنمو تحمل کنه و باعث شد آخم در بیاد .آرنجمو با دستم گرفت و با ترس و وحشت خیس آب کشیده به مردی که بالا سرم ایستاده بود نگاه میکردم.
مرد دوم که عقب تر وایساده بود به درخت جایی که چند لحظه قبلش من سنگر گرفته بود تکیه داد و پاشو به درخت زد و از تو جیبش سیگاری دراورد و روشن کرد.خطاب به مرد بالا سر من با لحجه ی عربی و غیرآشنایی چیزی گفت که باعث شد مرد اول کلاهشو برداره و با به سمتم خم شد و از رو زمین بلند کرد سعی کردم جیغ بکشم اما صدامو از هیبت اون مرد گم کرده بودم و تو دستاش آویزون بودم و اون که از یقه لباس بلندم کرده بود باعث شده بود پوست گردنم از کشیده شدن لباس به سوزش بیوفته.حالانزدیک تر بودم بهش میتونستم چهره شو ببینم .نمیدونستم چیزی رو که جلو چشمم میبینم و باور کنم
خـــدای من اون فوآد بود برادر فوزیه ،زن دائی امید!!!!
فوآد که دید شناختمش و تو چشمام زل زد:
- چیه ؟؟شناختی؟؟منم عزیزم فوآدت!!


بیشتر بخوانید
نظرات رمان عشق با اعمال شاقه
  • آیناز

    0

    بسیار رمان زیبایی بود ، ولی کاش آرش هم کامل اطلاع پیدا می کرد که نارگل هم این همه مدت خیلی عذاب کشیده و کارش به تیمارستان کشیده بوده و اینکه اگه یه قسمت دیگه اضافه می شد و ادامه زندگیشون رو نشان می داد خیلی عالی می شد تشکر از نویسنده عزیز

    ۷ روز پیش
  • فندق

    0

    من عشق عماد و حورا و بیشتر دوست داشتم..آرش از سر ناچاری نارگل و گرفت. لاله هم اصلا حقش نبود زن امین به اون خوبی بشه.دختره بیشعور بی چاک دهن امین و عماد خیلی خوب بودند.خوشم اومد از دوتاشون

    ۱ ماه پیش
  • فندق

    0

    خیلی از اخلاق های نارگل بدم اومد.یعنی چی باهم لاس میزد..بعدم مثلا کجای کارش بد بوده که آرش تا این حد عصبی بشه.باید ازخداشم می بودکه مادر بچش بود.اصلا رفتارهای نارگل و درک نکردم خیلی بزرگنمایی شده بودکه بهش ظلم شده والله ما بدتر از ایناشو دیدیم نه افسرده شدیم نه نفرت تو دلمونه نه از کسی انتقام گرفتیم

    ۱ ماه پیش
  • سهیل

    8

    بابا این همه موضوع چرا سنی شیعیش میکنیدبدبخت نویسنده ک چیز خاصی نگفته بنظرم خیلیم رمان عالیی بوداوناییکه هم ازش سردرنیوردن حتما سرسری خوندن.بااینکه رمان مبهم و جذابی بود ولی بعدش ابهاماتشو برطرف کرده.

    ۲ سال پیش
  • یاسی

    18

    شتتتتت دفعه اوله میبینم یه پسر رمان خونده و نظر داده😅😂 عالیی👌😬

    ۱ سال پیش
  • Roya

    2

    بشینننن مگه پسرا ام رمان میخوننن

    ۱۱ ماه پیش
  • Vile victom

    1

    دوست داره به تو ربطی نداره

    ۷ ماه پیش
  • یسنا

    1

    ب ی مذهب توهین کرده این بنظرت چیز خاصی نیس کسی ک همچین افکاری داره نباید نویسنده شه

    ۲ ماه پیش
  • یسنا

    1

    متاسفم برا نویسنده با این اطلاعات غلط سنی یکی از مذهب های دین اسلامه چطور نوشتی شیعه شد و مسلمان شد نمیدونم چطور با این افکار و اطلاعات غلط دست ب قلم میشن بعضیا

    ۲ ماه پیش
  • هانی ۳۶

    17

    باسلام خدایش من رمان نخوندم ولی کامنت هارو خوندم دلم گرفت از بی انصافی نویسنده عزیز من سنی هستم ما زن هایه سنی از لحاظ خدا پرستی زبان زد هستیم پس ناحق حرف نزنین

    ۳ سال پیش
  • اتنا

    0

    بله منم سنی هستم واقعا برا نویسنده متاسفم نخوندم ولی وقتی کامنتا رو دیدم چی بگم...😐😒😏

    ۲ ماه پیش
  • 𝑭𝒂𝒆𝒛𝒆𝒉

    0

    یکم پیچیدس ولی خیلی خیلی قشنگه من چند بار خوندمش

    ۲ ماه پیش
  • شیلا

    1

    رمان بسیار جالبی بود خیلی قوی کار شده بود و جزییات قشنگ بیان شده بود خانم نویسنده خسته نباشید امیدوارم رمان های بهتری از خود بجا بگذارید

    ۲ ماه پیش
  • مرضیه

    0

    رمان عالی وخوبی بود دوست داشتم

    ۲ ماه پیش
  • صدف

    0

    رمان خیلی قشنگی بود سه چهار پارت اولش زیاد خوب نبود اما آدامس خیلی قشنگ بود 🥰🥰🥰❤️❤️

    ۲ ماه پیش
  • مهناز

    1

    داستانش خوب بود هم از گذشت کردن نوشته بود هم از کمک به دیگران و هم دوست داشتن وفداکاری موفق باشی 😍

    ۳ ماه پیش
  • Mir

    0

    واقعا عالی بود ولی حتما باید با دقت بخونی

    ۴ ماه پیش
  • پریا

    1

    به نظرم که عالی بود هرچی باشه نویسنده وقت گذاشته براش شاید به فکر هیچ کدوممون نمیرسید تهش میخواد اینجوری بشه

    ۴ ماه پیش
  • تیناصالحی

    6

    من اومدم اول نظرات رو خوندم و رمان رو تاحالا نخوندم فقط میخوام اینوبگم یه رمان هرچقدرم بی عیب ونقص وعاللللیییی باشه ولی وقتی به مذهب توهین کنه یا مثلآ نژادپرستی کنه خواننده رو ناراحت میکنه ومخاطب هاشواز دست میده شایدخیلی ها مثل من دیگه علاقه ای به خوندن این رمان نداشته باشن دیگه

    ۵ ماه پیش
  • ویدا

    0

    بد نبود جا داشت بهتر از این باشه

    ۵ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!