پارت هشتاد :

شب که به خانه برگشتم، برهان و عمه مهمانمان بودند. زندایی ربابه از دیدنشان خوشحال بود چون خیلی وقت بود آن‌‌ها را ندیده بود. با خستگی لباس عوض کردم و به جمعشان ملحق شدم. عطیه یک لیوان شربت خنک برایم آورد که که از او تشکر کردم و نزدیک لب بردم. پدرم و برهان و سمیر در حال شوخی و خنده با هم بودند تا اینکه نگاه برهان به من افتاد که منتظر و امیدوار به او چشم دوخته بودم. چهره‌‌اش جدی شد و رو به پدرم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    وای چرا اینقدر لجباز و یکدندست،کاری می کنه اگه ازدواج کرد تا حد مرگ هم رفت دیگه جرات گفتن نداشته باشه 🙏🏻🖤

    ۷ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    حتی وساطت هم روش جواب نداد 🙏❤️

    ۷ ماه پیش
  • اکرم بانو

    1

    چقد لجبازه،حرص ادمو در میاره،اه...

    ۷ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    😊

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    2

    عالی بود 💜💜💜 چرا مرغش یه پا داره، کوتاه بیا دیگه

    ۷ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    😍👌

    ۷ ماه پیش
  • ساناز

    1

    🩵🩶🧡💛💙💜🤍🤎💚🩷❤️

    ۷ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤️🩷💚🤍🧡🤎💜🩵💙💛

    ۷ ماه پیش
  • ناشناس

    1

    مثل همیشه عالی بود، ممنون خانوم نعمتی🩵

    ۷ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنون از همراهیت عزیزم ❤️

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️