پارت هشتاد :

شب که به خانه برگشتم، برهان و عمه مهمانمان بودند. زندایی ربابه از دیدنشان خوشحال بود چون خیلی وقت بود آن‌‌ها را ندیده بود. با خستگی لباس عوض کردم و به جمعشان ملحق شدم. عطیه یک لیوان شربت خنک برایم آورد که که از او تشکر کردم و نزدیک لب بردم. پدرم و برهان و سمیر در حال شوخی و خنده با هم بودند تا اینکه نگاه برهان به من افتاد که منتظر و امیدوار به او چشم دوخته بودم. چهره‌‌اش جدی شد و رو به پدرم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    وای چرا اینقدر لجباز و یکدندست،کاری می کنه اگه ازدواج کرد تا حد مرگ هم رفت دیگه جرات گفتن نداشته باشه 🙏🏻🖤

    ۵ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    حتی وساطت هم روش جواب نداد 🙏❤️

    ۵ ماه پیش
  • اکرم بانو

    1

    چقد لجبازه،حرص ادمو در میاره،اه...

    ۵ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    😊

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    2

    عالی بود 💜💜💜 چرا مرغش یه پا داره، کوتاه بیا دیگه

    ۵ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    😍👌

    ۵ ماه پیش
  • ساناز

    1

    🩵🩶🧡💛💙💜🤍🤎💚🩷❤️

    ۵ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤️🩷💚🤍🧡🤎💜🩵💙💛

    ۵ ماه پیش
  • ناشناس

    1

    مثل همیشه عالی بود، ممنون خانوم نعمتی🩵

    ۵ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنون از همراهیت عزیزم ❤️

    ۵ ماه پیش
کپی شد!