پی یار به قلم الهام فتحی
پارت صد و هفتاد و هفتم :
دستم فرمان را فشرد..
-من چند روز دیگه میرا رو می برم هند. نیاز به بستری داره و دیگه ضرورتی نداره اینجا بمونه.پرونده ی پزشکیش و که تحویل استادش بدم بر می گردم و همه چیز و راست و ریس می کنم. خودمم دیگه خسته شدم از این وضعیت.
امیدوارمی که زیر لب قرقره کرد، چندان امیدی در خود نداشت.
گویا این پدر و دختر بیش از اندازه از من ناامید شده بودند.
ادامه دادن این بحث بی فایده بود.
من با
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
