پی یار به قلم الهام فتحی
پارت صد و هفتاد :
چرا هیچ وقت فکر نمی کردم عباس هم می تواند زجری را متحمل شده باشد.
که او هم روزهای سیاهی را سپری کرده باشد.
-صبح لباس پوشیده از اتاق اومدم بیرون. عادی شبیه هر وقت. فریال روبه روی اتاقم خوابش برده بود. طبیعتا باید تکونش می دادم که بگم دارم میرم ولی صداش زدم. جوری پرید که به گریه افتاد. شاید هم ترسید. فقط جیغ کشید و مامانم و صدا زد. مبهوت چند بار دیگه دهن باز کردم و هر چی به ذهنم می رسید
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
