پی یار به قلم الهام فتحی
پارت صد و هفتاد و یک :
-مگه اینکه برم خودم با ماشین زیرش بگیرم که به درک واصل بشه. وگرنه اینا صد تا جون دارن.
-لا اله الا الله..کوتاه بیا بابک. الان تو باید قوت قلبش باشی. نه اینکه تو دلش و خالی کنی.
بینی بالا کشید و چنگ انداخت به صورتش.
-تو برو دیگه عباس..ممنون که اومدی.
پنجه انداخت میان دستگیره ی ماشین که پیاده شود.
مچش را چسبیدم.
می خواست فرار کند از من و حرف هایم.
-اگه واقعا راهی هست، من
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
