پارت صد و هفتاد و دوم :


دستم شل شد و پایین افتاد.
از ازدواج ناموفق مامان می دانستم ولی اینکه پسر عمویش بوده، اینکه اسمش چه بوده را نه.
بابا تکه سنگی را برای نشستن انتخاب کرد.
-وقتی به اون سال ها فکر می کنم، اول خودم و مقصر می دونم. بعد پدر و برادراشو. اون روزی که باهام خداحافظی کرد، نباید می ذاشتم برگرده. نباید می ذاشتم اینجوری از دستم بگیرنش و روحش و بُکشن. عباس ایکیگای تازه داشت به عروسی تو دل خوش م

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!