پی یار به قلم الهام فتحی
پارت صد و هفتاد و دوم :
دستم شل شد و پایین افتاد.
از ازدواج ناموفق مامان می دانستم ولی اینکه پسر عمویش بوده، اینکه اسمش چه بوده را نه.
بابا تکه سنگی را برای نشستن انتخاب کرد.
-وقتی به اون سال ها فکر می کنم، اول خودم و مقصر می دونم. بعد پدر و برادراشو. اون روزی که باهام خداحافظی کرد، نباید می ذاشتم برگرده. نباید می ذاشتم اینجوری از دستم بگیرنش و روحش و بُکشن. عباس ایکیگای تازه داشت به عروسی تو دل خوش م
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
