پی یار به قلم الهام فتحی
پارت صد و هفتاد و هشتم :
صدای فرانک درست از پشت سرم به گوشم منتقل شد.
برگشتم و دیدمش که چطور به خودش می پیچد.
-چی شده؟
-خواستم ازت بپرسم که..که بابا راست می گه دستگیرش کردن؟
نگاهی به بیرون و دویدن های سلین وسط حیاط انداختم که مینا چاره ی شیطنتش را نمی کرد.
-آره تموم شد.
به سرعت برق و باد اشکش به روی صورتش راه گرفت.
-واقعا همه ی حرفاش دروغ بود؟ چرا باورم نمیشه؟
نفسم تند و عصبی بیرون جهید.
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
