پارت صد و هفتاد و هشتم :


صدای فرانک درست از پشت سرم به گوشم منتقل شد.
برگشتم و دیدمش که چطور به خودش می پیچد.
-چی شده؟
-خواستم ازت بپرسم که..که بابا راست می گه دستگیرش کردن؟
نگاهی به بیرون و دویدن های سلین وسط حیاط انداختم که مینا چاره ی شیطنتش را نمی کرد.
-آره تموم شد.
به سرعت برق و باد اشکش به روی صورتش راه گرفت.
-واقعا همه ی حرفاش دروغ بود؟ چرا باورم نمیشه؟
نفسم تند و عصبی بیرون جهید.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!