پی یار به قلم الهام فتحی
پارت صد و شصت و هشتم :
سعی کردم زیر ماسک حرف بزنم و صدایم رسا نبود.
-حرف نزن. هیچی هم نگو.اونقدری از دستت عصبانی ام که یه دفعه باز صدام بالا میره.
دو قدم برداشت به جهت دیگری و شروع کرد به جمع کردن یک تکه ی مستطیلی که شکل و رنگ قشنگی داشت.
فکر کنم یکبار دیگر هم دیده بودمش.
روی آن نماز می خواند مقابل خدایی که زیاد از حد قبولش داشت.
-عباا..
باز تلاش کردم و اینبار با پوفی عصبی سمتم برگشت.
ماسک ر
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
