پی یار به قلم الهام فتحی
پارت صد و شصت و ششم :
زیر سه ثانیه هق هقش بالا رفته بود.
دل شکسته بود و خب همان طور که دایی عذاب وجدان داشت او هم حالش خوب نبود.
دست کشیدم روی موهایش..
-می فهمم چی می گی عباس. چون تو هم اینقدر نامردی که دیگه باهام حرف نزدی. حتی فریالم نیومد سراغم. مامانم طبق وظیفه فقط ناهار و شام میاره و می بره. چون امروز سپنتا بهم گفت بهتره بذارمتون تو عمل انجام شده و من تلفن و روش قطع کردم. چون وقتی بابام نگام نکنه،
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
