پارت صد و هفتاد و نهم :


-نیازی نیست. من وظیفه ام و انجام دادم..می خوای چیزی دم دستت بذارم؟
اشک میان چشمم پیچیده بود.
-من که از اینجا توان حرکت ندارم فعلا..تو می تونی روی کاناپه ی سالن..
-ممنون..میرم هتل.
دستی که به نشانه ی خداحافظی تکان داد، مثل دور شدن از همان ماسک اکسیژن خفه کننده بود..
چرا حالا؟
الانی که مرگ بغل گوشم خوابیده بود باید دلباخته می شدم؟
-عباس صبر کن..
ایستاد و تنها از روی ن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!