پی یار به قلم الهام فتحی
پارت صد و هفتاد و نهم :
-نیازی نیست. من وظیفه ام و انجام دادم..می خوای چیزی دم دستت بذارم؟
اشک میان چشمم پیچیده بود.
-من که از اینجا توان حرکت ندارم فعلا..تو می تونی روی کاناپه ی سالن..
-ممنون..میرم هتل.
دستی که به نشانه ی خداحافظی تکان داد، مثل دور شدن از همان ماسک اکسیژن خفه کننده بود..
چرا حالا؟
الانی که مرگ بغل گوشم خوابیده بود باید دلباخته می شدم؟
-عباس صبر کن..
ایستاد و تنها از روی ن
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
