پی یار به قلم الهام فتحی
پارت صد و هفتاد و ششم :
خجالت زده بودم که بخواهم از خواهر زاده اش گله کنم.
ولی قلبم هم سنگین شده بود.
عباس را هر روز می دیدم و باز به اندازه ی یک راه طولانی بی مقصد دلتنگش بودم.
گاهی شب ها حس می کردم تمام استخوان هایم را دردی فراتر از طاقت گرفته و به دادش نرسم می شکند.
خرد می شود، پودر می شود.
اما راه درمانم تنها دیدنش بود.
بودنش..
دیدن خنده های پر از سادگی اش.
درمانی که امکان پذیر نمی شد
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
