پارت صد و هفتاد و ششم :


خجالت زده بودم که بخواهم از خواهر زاده اش گله کنم.
ولی قلبم هم سنگین شده بود.
عباس را هر روز می دیدم و باز به اندازه ی یک راه طولانی بی مقصد دلتنگش بودم.
گاهی شب ها حس می کردم تمام استخوان هایم را دردی فراتر از طاقت گرفته و به دادش نرسم می شکند.
خرد می شود، پودر می شود.
اما راه درمانم تنها دیدنش بود.
بودنش..
دیدن خنده های پر از سادگی اش.
درمانی که امکان پذیر نمی شد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!