لیست کلیه پارتهای رمان آکادمی ارکیده و خار : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 111
-
رمان آکادمی ارکیده و خار - پارت 1
فصل اول (فراموشی) شنبهها معمولاً قنادیِ مادر از پیرمرد و پیرزنهای سالمند پر میشد. مهم نبود که قند برایشان چهقدر ضرر داشته باشد. آخرِ هفتهها در مغازهی کوچکمان جمع میشدند و اغلب کیکِ هویج و گردوی مخصوص سفارش میدادند. و امروز هم یکی از همان شنبههای همیشگی بود. درِ مغازه را گشودم… صد...
بروزرسانی در : ۳۴۵ روز پیش
-
رمان آکادمی ارکیده و خار - پارت 2
فصل دوم( درد و درمان) روی خانهٔ درختیام نشسته بودم… این خانه را بابا برای تولدِ دوازدهسالگیام ساخته بود. میگفت پدربزرگم بنا بوده و یکسری از مهارتهایش را از او به ارث برده. و این خانهٔ درختیِ کوچک تنها نقطهای از دنیاست که با هیچچیز عوضش نمیکنم. آقای شلدون بههمراهِ خانوادهاش برای ...
بروزرسانی در : ۳۳۸ روز پیش
-
رمان آکادمی ارکیده و خار - پارت 3
آقای شلدون با تأسف رو به بابا گفت: — کاش هانا هم قبول میشد… واقعاً حیف شد… با ناراحتی لبهایم را روی هم فشردم. دنی، چشمهای سیاه و نگرانش را به چشمان مضطربم دوخت و به آرامی دستش را روی ران پایم گذاشت. با دیدن رد عمیق بخیههای دستش، دلم مچاله شد… لعنتی… لعنتی… لعنتی… صدای قژقژ قاشقم در...
بروزرسانی در : ۳۳۷ روز پیش
-
رمان آکادمی ارکیده و خار - پارت 4
فصل سوم( ارکیده سفید) بنتلیِ آخرینمدل با رنگ سیاهش، شبیه شبهی که از دنیایی دیگر به محلهمان سقوط کرده باشد، توجه همه را جلب کرده بود. خشکشده از پشت شیشهٔ پنجره به بابا زل زده بودم؛ باکسِ پاپیونزدهای را از دست مردی کتوشلواری و میانسال گرفته و با چهرهای مبهوت با او حرف میزد. قلبم در دهان...
بروزرسانی در : ۳۳۰ روز پیش
-
رمان آکادمی ارکیده و خار - پارت 5
فصل چهارم (ارکیده شانس) جمع کردنِ وسایلم کارِ آسانی نبود؛ مامان پنهانی اشکهایش را پاک میکرد و صدای بابا تودماغی و گرفته بود. دَنی سعی میکرد خوشحال باشد و چیزی بروز ندهد، اما چشمهایش غمگین بودند. خانوادهٔ آقای شِلدون برای خداحافظی نیامدند؛ حدس اینکه اِدی حالش خوب نباشد و نخواهد ریختام...
بروزرسانی در : ۳۳۰ روز پیش
-
رمان آکادمی ارکیده و خار - پارت 6
حالت تهوّع امانم را بریده بود؛ دستانم یخ زده بود و تیغهٔ پشتم میلرزید. از ساحل تا ورودیِ مدرسه را با بنزِ مشکیرنگی آمده بودم که رانندهاش بعد از پیاده شدنم از هلیکوپتر سوارم کرده بود. وقتی ماشین را مقابلِ دروازههای بلند و سیاهرنگ متوقف کرد، تازه به خودم آمدم. از ماشین که پیاده شدم، راننده ب...
بروزرسانی در : ۳۲۹ روز پیش
-
رمان آکادمی ارکیده و خار - پارت 7
꧁༺ میرا ༻꧂ مدرسهٔ ساتنهِیل معمولاً زودتر از باقیِ مدارس درهایش را به رویِ شاگردهای مخصوصش باز میکرد. امروز دهمِ آگوست بود… یک روزِ گرمِ تابستانیِ لعنتی. ماشین که جلویِ دروازهٔ اصلیِ مدرسه متوقف شد، خشکشده نگاهم را به دختری دوختم که از نردهها آویزان شده و دستش را به سمتِ ارکیدهها دراز کر...
بروزرسانی در : ۳۲۳ روز پیش
-
رمان آکادمی ارکیده و خار - پارت 8
꧁༺ هانا ༻꧂ « کیک هویج » از مسیرِ سنگفرششده که خارج شدم، ناگهان در برابرم ساختمانی دیدم که نفسم را در نطفه خفه کرد. ساختمانِ اصلی و غولپیکرِ مدرسه شبیهِ یک الماسِ تراشیدهشده در وسطِ محوطه میدرخشید. دیوارهایِ ساختمان تماماً از سنگ بودند و پنجرههایِ بلند و عجیبش نورِ خورشید را منعکس ...
بروزرسانی در : ۳۲۲ روز پیش
-
رمان آکادمی ارکیده و خار - پارت 9
با حسِ سنگینیِ نگاهی، سرم را به سمتِ چپِ سالن دوختم، گروهی از دختران ایستاده و خیره نگاهم میکردند. نگاهشان کمی تمسخرآمیز بود، طوری که برخی حتی نیشخند زدند و با ابروهای بالارفته و متعجب، همانطور که به من خیره بودند، دوباره مشغولِ صحبت شدند! یکهخورده لبخندِ احمقانهای زدم و برایشان دست تکان...
بروزرسانی در : ۳۲۲ روز پیش
-
رمان آکادمی ارکیده و خار - پارت 10
به اطراف نگاهی انداختم،این مدرسه چرا این قدر عجیب بود؟ آقای استون که به نظر کلافه میرسید،رو به جمعیت گفت: — خب… آخرین دانشآموز… نفسم در سینه گره خورد؛ با هیجان به سمتِ آقای استون چرخیدم… چه بهتر از اینکه نامم توسطِ او خوانده شود؟ این یک افتخار بود… — هوم… ببخشید… حس کردم یکی با پتک به سرم...
بروزرسانی در : ۳۱۶ روز پیش
-
رمان آکادمی ارکیده و خار - پارت 11
مهم نبود تنم در رعشه میلرزید و زانوهایم سست شده بود… مهم نبود که صداهای اطراف یکباره ساکت شده و نگاهِ عجیب و عمیقِ او به من بود… با قدمهای آرام به سمتش رفتم و مقابلش، جلوی میز ایستادم… برای دیدنش سرم را بلند کردم؛ انگار داشتم به یک مجسمهٔ مرمری در موزه نگاه میکردم؛ با نگاهی از بالا به پایین...
بروزرسانی در : ۳۱۵ روز پیش
-
رمان آکادمی ارکیده و خار - پارت 12
༺༻༺༻༺ میرا ༺༻༺༻༺ چتر سیاه کولهام را روی دوشم انداختم و کلافه واردِ ساختمانِ اصلی شدم. برایم عجیب بود که چرا سر و صدا خوابیده و همه در سکوتِ مطلقاند. همهٔ دانشآموزان نزدیکِ یکی از میزها جمع شده بودند. با بهت نگاهم را به میزی دوختم که تمامِ دسرها و خوراکیهایش پخش...
بروزرسانی در : ۳۰۹ روز پیش
-
رمان آکادمی ارکیده و خار - پارت 13
با قدمهای بلند از اتاقِ تعویضِ لباس خارج شدم. صدای قدمهایم در سالن میپیچید… بعضی از دانشآموزها در راهرو ایستاده و مشغولِ حرف زدن بودند. نیمنگاهی به اطراف انداختم. ساختمانِ مدرسه از عکسهایش بهتر بود. متیو دیشب خیلی سعی داشت با توضیحاتِ بیشازحد و نشان دادنِ عکسهای مدرسه به من بقبولاند که...
بروزرسانی در : ۳۰۸ روز پیش
-
رمان آکادمی ارکیده و خار - پارت 14
༺༻༺༻༺ هانا ༺༻༺༻༺ بعد از گروهبندی، یکی از دانشآموزهای بورسیهٔ قدیمی همهجای آکادمی را نشانمان داد. خوشحال بودم که توانستم کت و پیراهنم را به بخشِ خشکشویی تحویل بدهم… زنِ میانسال گفت تا فردا میتوانم کتم را تحویل بگیرم. این خبرِ...
بروزرسانی در : ۳۰۲ روز پیش
-
رمان آکادمی ارکیده و خار - پارت 15
هرچند واقعاً کنجکاو بودم… دلم میخواست دربارهٔ این مدرسه و دانشآموزهایش بیشتر بدانم. همهچیز در این مکان عجیب بود. اما نصیحتِ آن دخترِ چشمآبی را نمیتوانستم نادیده بگیرم؛ باید از «میرن اَشتون» دوری میکردم. بهآرامی میانِ قفسههای بلندی،که طولشان تا نزدیکیِ سقفِ گچبریشده میرسید،راه رفت...
بروزرسانی در : ۳۰۲ روز پیش
-
رمان آکادمی ارکیده و خار - پارت 16
نمیدانم چطور از ساختمانِ مدرسه خارج شدم. تمامِ تنم یخ زده بود و آنقدر لبهایم را گاز گرفته بودم که به سوزش افتاده بودند. دنبالِ همان دانشآموزِ راهنما میگشتم که سوییشرتِ آبیرنگش را روی شانه انداخته بود. با دیدنش،که داشت با دانشآموزهای بورسیهٔ جدید راهیِ ساختمانِ دوم میشد،با هیجان به سمتش رف...
بروزرسانی در : ۳۰۱ روز پیش
-
رمان آکادمی ارکیده و خار - پارت 17
دختری که کنارم ایستاده بود با کنجکاوی پرسید: — کی کلاسهامون شروع میشه؟ اسمیت، همانطور که سوییشرتش را از رویِ شانه برمیداشت، گفت: — از فردا. پایین میبینمتون. برایَش سر تکان دادم و به سمتِ درهای اتاقها چرخیدم. با هیجان به درهای بُلّوطیرنگ زل زدم. رویِ هر در، رویِ تابلوی بُرنزی، اسمِ ...
بروزرسانی در : ۳۰۱ روز پیش
-
رمان آکادمی ارکیده و خار - پارت 18
واردِ سالنِ غذاخوری که شدیم، بویِ غذا در مشامم پیچید. نگاهم را به میزهایی که در دو طرفِ سالن چیده شده بود و رویشان از انواعِ غذاها پُر بود، دوختم. دانشآموزها پشتِ میزها نشسته بودند و هیاهو در سالن موج میزد. آقای استون، رأسِ میزها، کنارِ زنی جوان ایستاده بود و به نظر میرسید با او مشغولِ گفت...
بروزرسانی در : ۲۹۵ روز پیش
-
رمان آکادمی ارکیده و خار - پارت 19
پشتِ سرِ میرن از سالن خارج شدم؛ قلبم بهشدّت میتپید و نفسهایم به شماره افتاده بود. دستهای لرزانم را مُشت کردم و به سمتِ او که کمی آنطرفتر ایستاده بود و تکیهاش را به دیوارِ سنگیِ ساختمان داده بود رفتم. هوا کمی ابری بود و از بارانی که ساعتی پیش باریده بود، هنوز هم زمینها مرطوب بودند. بویِ س...
بروزرسانی در : ۲۹۴ روز پیش
-
رمان آکادمی ارکیده و خار - پارت 20
«میرا» فصل«رویای سپید» واردِ کلاس شدم. امروز اولین روزِ درس بود و تمامِ دیشب کابوس دیده بودم. هماتاقیهایم خواهرانی بودند که چندان حرفی برای گفتن نداشتند،هرچند من هم از این سکوت استقبال میکردم. همین که وارد کلاس شدم، با بوی عطرهای مختلف سردردم شدت گرفت. با اخمهای درهم بهسمتِ یکی از م...
بروزرسانی در : ۲۸۸ روز پیش
