دوست داشتی؟
رمان زمهریرِ هور  اثر معصومه آبی

رمان زمهریرِ هور

  • زبان فارسی
  • 78.5K 👁
  • 147 ❤️
  • 105 💬

خلاصه رمان عاشقانه زمهریرِ هور

داستان ماکان مردی که همسرش فرشته و فرزندش رو طی جریانی توسط دشمنای ماکان کشته میشن ، ماکان بعد از این اتفاق چندین سال ناپدید میشه ، تا اینکه به فکر انتقام میفته ، هدی خواهر فرشته هم که عاشق شوهرخواهرشه وقتی میفهمه ماکان برگشته سر و کله اش پیدا میشه...

قسمتی از متن رمان زمهریرِ هور

و با سر به ماکان اشاره زد که باز هم به بیرون خیره شده بود . دلش می خواست حداقل از این یک دستورش اطاعت نکند اما . .
می دانست که ماکان بیش از آنها نسبت به دشمنانشان شناخت دارد . پس به احتیاط هایش تا جایِ ممکن سعی می کرد احترام بگذارد و اجابتشان کند .
داریوش چشم در حدقه چرخاند و بی حوصله لبی با چای تر کرد .
اما سکوتِ میانشان دوامی نداشت چون ماکان همانطور خیره به بیرون پرسید :
- از کجا فهمیدی ما امروز مستقر میشیم ؟!
داریوش قندی را گوشه ی لپش انداخت و آرام گفت :
- حواسم به نبودِ حامی بود . دو روز بود هر تماس و پیامی رو بی جواب می ذاشت . قبلا گفته بود وقتی یه دفعه خبری ازش نشد باید دنبالش کجا بگردم
!
وقتی حرفش پایان یافت ، نگاهِ عصبیِ ماکان به حامی بود . پوزخندی زد :
- قشنگ بلندگو میگرفتی دستت دادار دودور راه مینداختی !
حامی هم با بی خیالی جوابش را داد :
- نمیدونستم به خودی ها هم باید شک داشته باشم !
داریوش هم پوزخندی بر لب نشاند .
ماکان با تلخ کامی و چهره ای در هم بلند شد و لیوانش را به دست گرفت اما قبل از رفتن ، نگاهش را میان آن دو چرخاند و انگشتِ اشاره اش را سمت
آنها تکان داد :
- یادتون باشه این وسط هر کاری میکنین و هر خبری که درز میکنه اول از همه این جونِ خودتونه که از دستش می دید !
و با گام های محکم آشپزخانه را ترک کرد و لحظاتی بعد سایه اش را دیدند که از جلویِ پنجره گذاشت و شروع به قدم زدن در حیاطِ پشتی نمود.
داریوش با اخم سر به سمتِ حامی چرخاند :
- دیگه داره زیادی وسواس به خرج میده ! تو که مردی ، منم ایضا مثه تو ، خودشم که تکلیفش مشخصه ! کی اصلا به فکر ماست ؟!
حامی هیچ نگفت و دوباره روزنامه به دست گرفت در حالی که چشمانش برای لحظه ای خواب تمنا می کردند . .
همه جا روشن بود ، آنقدر روشن که چشمانش را می زد .
خودش را نمی دید ، حتی دست هایی را که حس می کرد بالا آورده تا جلوی چشمانش بگیرد .
صدای خنده های بلند و زیبایی در گوشش می پیچید اماچیزی ته دلش می دانست این روشنی به عمقِ تاریکی ختم می شود .
جسمِ سپید پوشی از برابرش گذشت ، سرچرخاند . به همان سرعت که آمده بود ، محو شد اما صدایش می آمد .
می خندید . .
بلند می خندید . .
اما صدای جیغ . . جیغ . . جیغ !
کسی نامش را با جیغ می خواند :
- مــاکــان !
با وحشت از خواب پرید . قلبش محکم می کوبید .
عرق بر سر و جانش می دوید . دستی به پیشانی کشید و هوفی کرد . گوشش زنگ می زد .
بر لبه ی تخت نشست و به تختِ دو طبقه ی روبرویش نگاهی انداخت . خبری از حامی و داریوش نبود .
نفس هایی عمیق و کوتاه می کشید تا قلبش آرام بگیرد و از حجمِ وحشتش کاسته شود .
سپس بلند شد و اسلحه اش را که رویِ میزِ کهنه ی کنارِ تخت بود ، زیرِ تشکِ جاسازی کرد .
صداهای بیرونِ اتاق نشان از این داشت که کارگرها آمده اند . قرار بود پنجره ها و درها را تعویض کنند .
پالتویش را به تن کرد و از اتاق بیرون رفت . روزِ قبل به کمکِ داریوش آنجا را قابلِ سکونت کرده بودند .
داریوش گوشه ای ایستاده بود و ماکان حداقل از بابتِ او نگرانی نداشت . با آن حجمِ ریش و سبیل قابل تشخیص نبود !
سر چرخاند ، خبری از حامی نبود . پس راهش را به سمتِ انباری کج کرد و خمیازه ای کشید .
درش را به آرامی گشود که سرِ حامیِ نشسته رویِ صندوقِ قدیمی بالا آمد . ابروهایش در هم گرده خورده بودند .
ماکان دستگیره ی در را فشرد و آرام گفت :
- به خاطرِ خودته .
حامی هوفی کرد و سر تکان داد :
- میدونم !
ماکان هم سر جنباند و دوباره درِ اتاق را بست .
قبل از اینکه آبی به دست و صورتش بزند ، باید به داریوش تذکراتی می داد . او را با حرکت دست فراخواند .
کنارش که ایستاد ، ماکان با دقت کارگران را زیرِ نظر گرفت و آهسته گفت :
- کسی نمیره سمتِ انباری . هیچکس نباید بفهمی که حتی یه آدم ب قد و قامتِ حامی تو این خونه اس چه برسه صورت و چهره اش رو ببینن ! کارشون
که تموم شد ، بچه ها رو خبر میکنم که دوربین ها رو نصب کنن . عصر هم یه سری میان برای نصب دزدگیر و جوشکاری . شب هم خودمون باید رویِ
دیوارها خرده شیشه و سیمان بریزم . در ضمن الکس و راکی و کامِرون رو فردا میارن .
داریوش در تمامِ مدتی که ماکان صحبت می کرد ، با دقت گوش به حرف های او داشت اما با شنیدنِ جمله ی آخرش ابروهایش بالا رفتند . ماکان بی
حوصله توضیح داد :
- سگا رو میگم !
داریوش خنده اش را خورد :
- آهان . باشه . . من حواسم به همه چی هست !
ولی ماکان با این حرف ها آرام نمی گرفت . خانه مکانِ خوبی برای پنهان شدن و سرپوش گذاشتن بر فعالیت هایشان بود اما وسعتِ حیاط او را نگران می
کرد . چطور باید با این افرادِ کم مراقبِ نفوذِ احتمالیِ غریبه ها می بود ؟! یا چطور راهِ فراری برای مواقع اضطراری تدارک می دید ؟!
دستی به چانه اش کشید و ترجیح داد قبل از اینکه فکر و ذکرش دوبارهِ مشغولِ چنین مسائلی شود ، آبی به صورت بزند و چیزی بخورد . . .
پس راهیِ سرویسِ بهداشتی شد و داریوش را با کارگرها تنها گذاشت .
***


بیشتر بخوانید
نظرات رمان زمهریرِ هور
  • مهناز

    0

    قلم نویسنده عالی بود

    ۲ ماه پیش
  • ناشناس

    0

    به نظرم خیلی از قسمت ها و دیالوگ های رمان ، مثل بقیه رمان های هیجانی بود . به زور اغراق آمیزی ، هیچ *** کاریش نشد و سعی شد پایان خوش داشته باشه ، درصورتی که انتقام در واقعیت یا خونریزی مغزی و معایبش در واقعیت اصلا اینچنین نیست و خوبه که حداقل در پایان یادآوری بشه همه ی این ها زاده تخیلات هست .

    ۲ ماه پیش
  • زرینه

    3

    رمان خوب و جالبی بود ولی نویسنده خیلی الکی کشش داده بود. بعضی دیالوگ ها واقعا طولانی و مسخره و با مبالغه زیاد نوشته شده بودن و این برای داستان یک نقطه ضعف بزرک بود. دوما بعضی قسمت ها مثلا تقشه کشی های ماکان و رفقاش یجورایی مسخره و ابکی به نظر میرسید انگار که نویسنده فقط یچیزی نوشته باشه و کشش بده

    ۴ ماه پیش
  • Yeganeh

    3

    رمان بسیار خوبی بود. متفاوت از بقیه رمان ها و تکراری نبود ، قلم بسیار خوبی بود عالی نوشته شده بود فقط یک ایراد کوچک داشت اون اینکه طولانی بود می شود زودتر تموم کرد که خواننده خسته و کلافه نشده اما در مجموع سپاس از نویسنده

    ۵ ماه پیش
  • مهدیه

    2

    قلم نویسنده و داستان عالی بود🙏🏼💝

    ۶ ماه پیش
  • آیدا

    1

    رمان بسیار جذاب و زیبا بود و اینقدر کشش داشت که مجبورت کنه که ادامه بدی تا بفهمی پایانش چی میشه . فقط بععضی قسمت ها سخت بود بفهمی از زبان کدام شخصیت صحبت میشه و باید یکی دو خط ادامه بدی تا بفهمی کدومشون صحبت میکنن . ولی در کل یکی از بهترین رمان ها بود . ممنون و خسته نباشید به نویسنده عزیز .

    ۸ ماه پیش
  • شادان

    1

    قلم نویسنده خیلی خوب بود ..داستان خوب پیش می برد..کنجکاوی ایجاد میکرد ..که بخوای ادامه بدی ..ولی واقعا طولانی بود...تاحالا اینقد طولانی کتاب نخونده بودم..من عاشق هدهد بودم ...دوس داشتم بیشتر از هدهد و زندگیش می بود تا انتقام

    ۱۰ ماه پیش
  • Sanaz

    0

    دوستش داشتم هد هد قشنگم

    ۱۲ ماه پیش
  • دختری بنام ایلیا

    2

    بنظر بنده نه خوب بود نه بد آخرشم بی معنی بود و ارزش وقتتونو نداره ولی دیگه نظر خودتونه

    ۱۲ ماه پیش
  • هدی

    2

    یه سوال ماکان عاشق هدی شدی یا نه آخه هنوز رمان نخوندم

    ۱۲ ماه پیش
  • زهرا ۲۶

    1

    واقعا عالی بود یکم طولانی بود اما ارزش خوندن داشت ممنونم عزیزم خسته نباشی گلم

    ۱۲ ماه پیش
  • بهار

    2

    رمان خوبی بود من رمانهای دیگه نویسنده رو خوندم خیلی خوب بودن ممنون از نویسنده 💖💖🌸

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    3

    عالی بود خیلی قلم نویسنده خوب بود ممنون 🌹 واقعا لذت بردم

    ۱ سال پیش
  • نسیم

    2

    عالیی هم قلم خوبی داشت هم داستان قویی بود

    ۲ سال پیش
  • Sari

    2

    رمان خیلی خوبی بودو نویسنده قلم بسیار قویی داشت .

    ۲ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!