پارت دوم :

فصل دوم( درد و درمان)
روی خانهٔ درختی‌ام نشسته بودم… این خانه را بابا برای تولدِ دوازده‌سالگی‌ام ساخته بود. می‌گفت پدربزرگم بنا بوده و یک‌سری از مهارت‌هایش را از او به ارث برده.
و این خانهٔ درختیِ کوچک تنها نقطه‌ای از دنیاست که با هیچ‌چیز عوضش نمی‌کنم.
آقای شلدون به‌همراهِ خانواده‌اش برای شام آمده بودند، و من معمولاً وقتی مهمان داشتیم به خانهٔ درختی‌ام پناه می‌بردم. آدم درون‌گرایی نبودم،اتفاقاً عاشقِ مهمانی و دورهمی بودم،اما در این یک موردِ خاص… اصلاً حوصلهٔ اَدی را نداشتم.
لامپ‌های زردِ اتاقکِ چوبی را روشن کرده بودم و جنین‌وار در خودم جمع شده، کتاب می‌خواندم. و به این فکر می کردم که فردا حتماً باید از کتاب‌فروشی جلدِ دومِ این مجموعه را بخرم.
— هانا…
با صدای جیغِ اَدی، اخم‌هایم درهم رفت. آرام چرخیدم، سرم را از دریچهٔ کلبه بیرون بردم و به پایین زل زدم.
اَدی در حالی‌که ظرفِ کیکِ خامه‌ای را به دست گرفته و لپ‌هایش پُر بود، از پایین نگاهم می کرد. دورِ دهانش را با لبخندِ بدجنسانه‌ای پاک کرد و گفت:
— تو هنوزم می‌ری اون بالا؟ بابات چرا یه دونه بزرگ‌تر برات نمی‌سازه؟ آخه اون کلبه برای یه بچهٔ دوازده‌ساله خوبه، نه تو با این قدت…
طعنه‌اش را انداخت؛ ماموریتش با موفقیت انجام شد و اعصابم را به‌طور کلی قهوه‌ای کرد.
عصبی نیشخند زدم و گفتم:
— نه… من راحتم.
همان‌طور که موهای فِر و بلوندش را پشتِ گوش می‌زد و مقدارِ دیگری از کیکش می‌خورد، گفت:
— می‌گم اَدی… حتماً خیلی ناراحتی؟ شنیدم «ساتن هیل» اعلام کرده درایِ مدرسه‌ش رو بسته و دیگه پذیرش نمی‌گیره… به‌هرحال سالِ آخرتم هست؛ دیگه شانسی براش نداری.
یک تایِ ابرویم را بالا انداختم.
این دختر از بچگی یک مشکلی داشت؛ به‌واسطهٔ این‌که پدرش صاحبِ مدرسه‌ای بود که بابا در آن کار می‌کرد، همیشه به بچه‌های کلاس،از جمله من،فخر فروشی می‌کرد.
همیشه مامانِ بیچاره را در رودربایستی می‌گذاشتند تا رایگان کیک و شیرینی بپزد و برای مناسبت‌های مختلف به مدرسه ببرد.
و من… همیشه باید تکالیفِ این دخترِ لاغر،که شمایلِ مارمولک داشت،را انجام می‌دادم تا دهانش را باز نکند و سَلیطه‌بازی درنیاورد.
تازه فقط این نبود؛ مجبورم می‌کرد باهاش به خرید بروم… ساعت‌ها باید دنبالش راه می‌افتادم و کمکش می‌کردم تا یک لباسِ کوفتی برای مهمانیِ لعنتی‌ای که دعوت بود، بخرد.
و بدتر از همه این بود که خودش را معصوم و مهربان نشان می‌داد و کاری می‌کرد من همیشه در موضعِ ضعف قرار بگیرم و در رودربایستیِ خانواده‌ها‌مان همراهی‌اش کنم.
و حالا هم سعی داشت با طعنه‌زدن دربارهٔ ناتوانی‌ام در پذیرشِ بورسیه آزارم بدهد.
با حرص رو به او،که با شیطنت نگاهم می‌کرد،گفتم:
— من تلاشم رو کردم… بابتش پشیمون نیستم. حداقل اون‌همه درس خوندن یه نتیجه‌ای داشت، مگه نه؟ شاگردِ ممتازِ کلاس و مدرسه شدم!
به‌وضوح دیدم چشمانش از حرص درخشید.
کاش می‌شد دست دراز کنم و مژه‌های کاشته‌شده‌اش را بکنم.
البته به من نیازی نبود؛ از حرص، چشمانش کم مانده بود مژه‌هایش آتش بگیرند
بوی کباب در خانه پیچیده بود. رو به ادی گفتم:
— می‌گم، بوی سوختگی نمیاد؟
متوجه منظورم شد؛ عصبی پوزخندی زد و با چنگال، مقدار زیادی کیک در دهانش فرو برد.
بابا، در حالی که سیخ‌های کباب را به دست گرفته بود، از کنار ادی گذشت و رو به من گفت:
— شام آماده‌ست، هانا… بیاید داخل.
کلافه نفس عمیقی کشیدم، کتابم را درون قفسهٔ چوبی و کوچک گذاشتم و وقتی از نردبان آویزان شدم تا پایین بیایم، دیدم ادی رفته.
احتمالاً رفته بود زهرش را روی یکی دیگر بریزد.
کمی بعد، پا برهنه از حیاط گذشتم و وارد خانه شدم. نور زردرنگِ آباژورِ کنار میز ناهارخوری روشن بود و مامان مشغول چیدن وسایل پذیرایی روی میز بود.
خانم شارلوت زن فربه و میانسالی بود که صورت بی‌روح و موهای بلوندی داشت. به رویم لبخندی زد و در حالی که پشت میز می‌نشست گفت:
— هانا؟ حالت چطوره؟
لبخندی زدم و در حالی که جوابش را می‌دادم، دیس کباب را از مامان گرفتم و روی میز گذاشتم.
— ممنونم.
بابا و آقای شلدون در حال بحث راجع باز شدن دوباره مدارس بودند و همان موقع هم پشت میز جا گرفتند.
آقای شلدون، مرد کوتاه‌قامتی که تمام موهایش ریخته بود… بیچاره، اگر من هم دختری شبیه ادی داشتم، مو به سرم نمی‌ماند!
صدای ادی از دور بلند شد:
— سارا خانم، ریموت تی‌وی کجاست؟ می‌خوام صداشو زیاد کنم.
با حرص، در حالی که چشم از او می‌گرفتم، رو به مامان که کنارم می‌نشست زمزمه کردم:
— سر شام می‌خواد کارتون بذاره؟
مامان نخودی خندید و به سختی لب‌هایش را گاز گرفت.
دنی از پشت صندلی‌ام رد شد و با سرعت کنارم نشست. فوراً به سمتش چرخیدم و لپش را کشیدم.
گونه‌هایش سرخ شده بود، به نظر می‌رسید تمام شب بازی کرده.
به زودی ده سالش می‌شد، اما قدش خیلی زود رشد کرده بود. انگار ژن قدبلندی بابا نه تنها به من، که به او هم رسیده بود.
بر خلاف من که شبیه مامان موهای خرمایی روشن داشتم، او موهای تیره و پوستی سبزه داشت با چشم‌های خمار مشکی.
در سکوت با دستش علامت داد: (باز از دستشون فرار کردی؟)
به خنده افتادم. می‌دانستیم که خانوادهٔ ادی زبان اشاره بلد نیستند.
به آرامی با دست اشاره کردم: (آره… ادی خیلی رو مخه…)
دنی با لبخندی خبیث از دور به ادی نگاه کرد و رو به من، آرام با دست اشاره کرد: (با اون مژه‌ها شبیه جادوگرا شده.)
لب‌هایم را به دندان گرفتم و نیشگونش گرفتم تا بس کند. بی‌صدا به خنده افتاد…
صدای تی‌وی بلند شد.
ادی با لبخند عجیبی پشت میز نشست و گفت:
— دستتون درد نکنه، خیلی زحمت کشیدید.
بابا تشکر کرد و دنی از زیر میز اشاره کرد: (خودشیرین)
به سختی جلوی خنده‌ام را گرفتم و کمی برنج برای خودم کشیدم. مجری داشت خبری را اعلام می‌کرد.
صدایش در میان گفت‌وگوی مامان و خانم شارلوت دربارهٔ خوشمزه‌شدن کباب‌ها گم شده بود… تا اینکه ناگهان:
— مدرسهٔ ساتن‌هیل… مدرسه‌ای که فقط اسمش کافی‌ست تا نخبگان سراسر انگلیس بخوان براش رقابت کنن…
با حرص سرم را بلند کردم و مستقیم به ادی زل زدم. بی‌توجه به من، رو به جمعی که در سکوت ماتشان برده بود، گفت:
— امشب می‌خوان اعلام کنن کدوم دانش‌آموزا بورسیه شدن… گفتم ببینیم باحاله.
مامان با چهره‌ای نگران و ناراحت به سمتم چرخید.
با حرص، در حالی که حس می‌کردم از درون گر گرفته‌ام، تکیه‌ام را به پشتی صندلی دادم و با قاشقم با برنج‌های بشقابم ور رفتم.
صدای مجری سکوت خانه را شکست:
— امشب پنج تا دانش‌آموز خوش‌شانس امسال رو بهتون معرفی می‌کنیم… با ما همراه باشید.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را برای این رمان ارسال کنید. لطفا ابتدا اپلیکیشن را نصب کنید و سپس اقدام به ثبت نظر کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • المیرا

    1

    مطمئنم هانا قبول شده. ادی ازت متنفرم دختره حسود

    ۲ هفته پیش
  • Helia

    1

    ادی ازت متنفرم

    ۲ ماه پیش
  • ساناز

    0

    🤎💛🩵💚💙❤️🤍💜🩷🧡🩶🩷

    ۲ ماه پیش
  • بهار؟!

    1

    دلم میخواست بدونم هانا داشت چه کتابی میخوند مطمئنم از کتاب های نویسنده مشهور مرجان فریدی بوده

    ۲ ماه پیش
  • بهار؟!

    1

    خداییش دنی بزرگ بشه چه جیگری بشه اووف

    ۲ ماه پیش
  • بهار؟!

    1

    من از مامان بابای اَدی ایتقدر حس بد نگرفتم که از خودش گرفتم چرا؟! این دختر چرا کج رفته

    ۲ ماه پیش
  • بهار؟!

    1

    واقعا هر جور حس میکنم این دختره نچسب اگه میخواست خیلی زیاد این طور عفریته بازی در بیاره میتونست خودشم تو ازمون ورودی شرکت کنه. ولی خداییش اگه اینم وارد مدرسه میشد نور الا نور

    ۲ ماه پیش
  • بهار؟!

    2

    دلم میخواست منم یه همچین خونه درختی میداشتم که وقتی افرادی میان خونمون که اعصابشون رو ندارم برم اونجا بمونم فقط برا شام بیام

    ۲ ماه پیش
  • Aurora

    1

    بچه های الان چجوری میشه عضو شد ؟ اینجا میخوام درخواست بدم میگه سکه نداری🌚🥲

    ۲ ماه پیش
  • بهار؟!

    0

    نمیدونم میخای از پشتیبان اپ بپرس

    ۲ ماه پیش
  • Mira with black hair

    4

    هانا انقدر حرص میخوره اگه هری پاتر بود واقعا یه ورد و جادویی میخوند مژه های ادی آتیش بگیره🤣

    ۳ ماه پیش
  • بهار؟!

    0

    با این حرفت اتفاقا یاد هاگرید افتادم که دم گذاشت برا دادلی😂😂😂

    ۲ ماه پیش
  • بهار؟!

    1

    موودم موود بین هانا و دنی عالین این دوتا😂😂😂

    ۲ ماه پیش
  • بهار؟!

    0

    این قسمت اَدی افریطه اه اه اه. از خود راضی با اون مژه هاش

    ۲ ماه پیش
  • بهار؟!

    1

    عه چه جالب، فراموشی (اسم فصل قبل) پیرمرد و جمله آخر مامان هانا در خصوص درد و درمان(اسم این فصل) چه بامزه اس ارتباط بینشوننن

    ۲ ماه پیش
  • Mira with black hair

    2

    "اگر من هم دختری شبیه ادی داشتم مو به سرم نمیماند"🤣🤣

    ۳ ماه پیش
  • Mira with black hair

    2

    من ادی ندارم ولی مو هم رو سرم نمونده:)

    ۳ ماه پیش
  • Mira with black hair

    2

    دختر لاغر با شمایل مارمولک نهههه🤣😭 خزان هیکل راحیل که لاغر بود و خیلی رویایی توصیف میکرد

    ۳ ماه پیش
کپی شد!