دوست داشتی؟
رمان عاشقانه و درام تینده به درد اثر آوا موسوی

رمان تنیده به درد

  • زبان فارسی
  • 574.1K 👁
  • 3.4K ❤️
  • 14K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه تنیده به درد

همگی در تکاپوی جشن عروسی آیه، دختر محبوب خانواده هستند. همه چیز به ظاهر بی‌نقص مهیا شده؛ اما من این‌طور فکر نمی‌کنم، نه تا وقتی که آیه دقیقاً در آستانهٔ مراسم عروسی، تصمیم گرفته همه چیز را به تعویق بیندازد. تمام سؤال من همین است... چرا به ناگاه خواهرم از مردی که عاشقانه دوستش دارد، فرار می‌کند؟ در لا‌به‌لای این روزهای پرشور، رازی پنهان شده که کلیدش در دستان آیه است. و این وظیفه من است، یافتن این کلید شوم! کلیدی که اگر آن را پیدا کنم، زندگی همه ما به هم گره می‌خورد!

پارت اول

مقدمه:
کرم‌های ابریشم بردبارند، مدت‌ها محبوس در میان پیله رویا می‌بینند، رویای پرواز...
بله، پروانه‌ها برای پروانه شدن، تنیده به پیله خود، منتظر لحظه پروازند.
آن‌ها به شوق پروانه شدن، به شوق رهایی و به شوق شکوفایی به دور خود پیله می‌تنند...
من هم بردبارم، ولی من برای نفس کشیدن به درد تنیده‌ام!
می‌گویند چه‌طور؟
باید بگویم که دیگران می‌گویند کارد به استخوان رسیده، اما من می‌گویم تیغۀ درد گوشت تن و استخوان را دریده به روح رسیده. زمانی که درد تمام مرا گرفت، برای رهایی از آن پیله‌ای به خود تنیدم... من از درد، به درد پناه بردم.
من، پروانه‌ای ام که به دردش پیله بست...
و تو... درد عظیمی بودی که آمده بودی تا بمانی!
---------
فصل اول: فرو ریختن
آسمان امروز مرده به نظر می‌رسید. سرد، بی‌روح و ساکت...
نشسته بر روی لبه پهن پنجره اتاقم، به آسمان خیره بودم. آن‌قدر گرفته و بی‌نور به نظر می‌رسید که بیش از قبل دلم را مچاله می‌کرد. پتوی نازکم را بیشتر دور خود پیچیدم و ماگ شکلات داغم که حالا سرد شده بود را بالا آوردم و جرعه‌ای از آن نوشیدم. با وجود سرد بودنش اما باز هم طعم شیرین و رایحه دلپذیرش لحظه‌ای لبخندی به لب‎هایم هدیه داد.
صدای روشنک از طبقه پایین به گوش می‌رسید؛ اما به طور واضح نمی‌شنیدم که چه می‌گوید.
ماگ خالی‌ام را کنار دستم گذاشتم و شقیقه‌ام را به شیشه سرد پنجره چسباندم که همان لحظه در اتاق بی‎هوا باز شد. از پشت پرده اتاق می‌دیدمش که نگاهش را در اتاق چرخاند و بعد چشمانش مستقیم به من خیره شدند. جلو آمد و پرده را کنار زد. با دیدنم مکث کوتاهی کرد و کم‌کم اخم پررنگی میان ابروهایش نشست.
_ تو چرا آماده نیستی؟
ابروهایم بالا پریدند و متعجب پرسیدم:
_ من؟
آیه که انگار منتظر چنین واکنشی از من بود، پشت چشمی نازک کرد و دست به کمر زد.
_ تو که می‌دونی من هیچ‌وقت بدون تو خرید نمی‌رم.
بی‌حوصله‌تر از آن بودم که حتی بخواهم به رویش لبخند بزنم. واقعاً من را این‌قدر بچه می‌پنداشتند که گمان می‌کردند من نمی‌فهمم همه این‌ها، بازی‌های این مادر و دختر است که من را از خانه بیرون بکشند؟
_ خودتون برید، منو می‌خوای چی کار؟
لب برچید و پا بر زمین کوبید. دختربچه لوس...
_ من بدون تو نمی‌رم.
کله‌شقی‌های آیه همیشه کفرم را درمی‌آورد و این‌بار هم مستثنی نبود. بازوهایم را گرفت و تلاش کرد تا مرا از روی لبه پنجره پایین بکشد و در همان حال گفت:
_ لوس نشو سایه. زود لباس بپوش، مهداد منتظره.
خودم را عقب کشیدم و با اخم چانه بالا دادم.
_ بی‌خیال، حوصله ندارم.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

آخرین اطلاعیه‌ی رمان تنیده به درد

آوا موسوی : ۳ روز پیش

دوستان امروز پارت نداریم
یکشنبه یا دوشنبه جبرانش قرار میگیره💕

نظرات رمان تنیده به درد
  • بهار

    در پارت 1130

    چرا پارت جدید نمیاد دوست دارم بقیه ش رو بخونم.

    ۴۸ دقیقه پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    داخل اطلاعیه گفته بودم که شنبه پارت نداریم

    ۳۷ دقیقه پیش
  • حدیث

    در پارت 1131

    دوستان چقد استرس پیدا شدن آیه رو دارید؟ خب پیدا بشه مگ قراره تاثیری در مهداد و سایه بزاره؟ اینا دیگ زن و شوهرن

    ۲ روز پیش
  • نیا(آوان و کیوان فن)

    در پارت 1130

    نکته ظریفی بود.ولی جو متشنج میشه.و اطرافیان خیلی بیشتر سخت میگیرن.آیه ناراحت میشه که مهم نیست ولی سایه آیه رو خیلی دوست داره.همینجوریشم سخت پذیرفت.عذاب وجدان داشت.حالا تصور کن آیه بیاد.از طرفی سایه و مهداد نمیرن خونه بابای سایه؟یکم رو در رو شدنشون سخته.شرایط پیچیده ایه.ولی به ازدواجشون آسیب نمیبینه.

    ۴۳ دقیقه پیش
  • selena

    0

    عزیزانی که رمان آلوده به ابلیس آوا رو لایک نکردید لطفا لایک کنید بهمون هدیه بده

    ۴۹ دقیقه پیش
  • الناز 🌼

    در پارت 1121

    اقاا به سایه حسودیم شدد😯😯اگه آخر بدبختیای منم با بودن یکی مثه مهداد به خوشبختی تبدیل نشه چیی اگه با بغل از پشت غافلگیرم نکنه چیی😭😭

    ۲ روز پیش
  • نیلن

    در پارت 1131

    سایه به معنای واقعی کلمه زندگی رو برده با داشتن مهداد🤍✨

    ۲ روز پیش
  • نیلن

    در پارت 1112

    انگار خودم به مرد رویاهایم رسیدم که انقدر ذوق زدم🥹😂

    ۲ روز پیش
  • نیلن

    در پارت 1101

    چقدر ناز و رمانتیکن الهیی✨🥹

    ۲ روز پیش
  • نیلن

    در پارت 1061

    محمد در حالت اعصبانیت هم گوگولیه🥺🤍

    ۲ روز پیش
  • asma

    در پارت 371

    چرا حامی🖤 سایه چقدر درد کشیدی

    ۳ روز پیش
  • نیلن

    در پارت 1041

    نمیدونم چرا همیشه ی عمه خانمی هست که همه رو کلافه کنه

    ۳ روز پیش
  • نیلن

    در پارت 1022

    زیبای این پارت بی نهایت بود عالی می نویسی 🤍✨

    ۳ روز پیش
  • نیلن

    در پارت 980

    منم یدونه از اینا می خوام که آنقدر قشنگ به حرفام گوش بده 🥺🥺

    ۳ روز پیش
  • Hani

    در پارت 972

    ولی اصلا چیزه بدی نیست انقد اینا سختش کردن طرف داداشش میمیره میره زنداداششو میگیره

    ۲ ماه پیش
  • Helia

    در پارت 972

    درسته ولی همونم پشتش حرف هست نکته موقعیت سایه و مهداد فرق داره

    ۲ ماه پیش
  • Kimia

    در پارت 970

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • نیلن

    در پارت 972

    رابطه آیه و مهداد تموم شده خیلی وقته و اینکه مدام داری سایه رو مقصر جلو میدی و میگی عذاب وجدان نداره اصلا خوشایند نیست ی جوری برخورد می کنی انگار تمام احساسات از جانب سایه بوده و به زور خودشو به مهداد نزدیک کرده هر حسی بوده کاملا دو طرفه بوده و سایه گناهکار نیست

    ۳ روز پیش
  • نیلن

    در پارت 960

    امیدوارم مامان مهداد واکنش وحشتناکی نداشته باشه

    ۳ روز پیش
  • نیلن

    در پارت 951

    ای خداا چقدر این پسر خوبه حق اون مازیار تازه به دوران رسیده بی فرهنگ بی لول رو گذاشت کف دستش الهی مازیار رو خاک کنم که تو آنقدر خوبی♥️😘

    ۳ روز پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟