خلاصه رمان عاشقانه تنیده به درد
همگی در تکاپوی جشن عروسی آیه، دختر محبوب خانواده هستند. همه چیز به ظاهر بینقص مهیا شده؛ اما من اینطور فکر نمیکنم، نه تا وقتی که آیه دقیقاً در آستانهٔ مراسم عروسی، تصمیم گرفته همه چیز را به تعویق بیندازد. تمام سؤال من همین است... چرا به ناگاه خواهرم از مردی که عاشقانه دوستش دارد، فرار میکند؟ در لابهلای این روزهای پرشور، رازی پنهان شده که کلیدش در دستان آیه است. و این وظیفه من است، یافتن این کلید شوم! کلیدی که اگر آن را پیدا کنم، زندگی همه ما به هم گره میخورد!
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان تنیده به درد - پارت 111
موهایم را پشت گوشم دادم و لبخند زدم که پاسخم را با لبخندی کمرنگ و گذرا داد و دستش را پشت کمرم گذاشت. سوار آسانسور شدیم. مهداد به عادت همیشگی به شمارشگر طبقات چشم دوخته بود و من نیز از داخل آینه تصویرمان را در کنار یکدیگر میدیدم. پاشنه کفشهایم قامتم را کشیدهتر نشان میدادند، اما باز هم در کنار...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان تنیده به درد - پارت 110
* * * * * _ به خدا فکر بدی نیستا. هم یه کار آفرینی میشه، هم دعای خیر مردم پشت سرمونه، هم یه مشت دانشجوی بدبخت الکی الکی نمیافتند. با هم شریک میشیم شصت- چهل. با افسوس سری تکان دادم و نی شیک شکلاتیام را میان لبهایم گرفتم. آرزو با دیدن نگاه چپم چشمغرهای حوالهام کرد و ادامه داد: _ پیدا کردن ...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
-
رمان تنیده به درد - پارت 109
* * * * * عطر تلخ قهوه همراه با بخار حرارتش در هوا میخرامید و در مشامم میپیچید. موهایم را پشت گوشم دادم و ماگ ساده و سیاه مهداد را برداشتم. عقبگرد کردم و با قدمهایی آرام از آشپزخانه خارج شدم. مهداد روی کاناپه مقابل تلویزیون نشسته بود، اما با سری فروافتاده، به جایی روی فرش زیر پاهایش نگاه می...
بروزرسانی در : ۶ روز پیش
-
رمان تنیده به درد - پارت 108
پاشنه کفشم را چند بار روی زمین کوبیدم و در نهایت با قدمهایی بیصدا جلو رفتم و پشت در اتاق ایستادم. نگاه منشی شرکت را میدیدم که با من همراه بود، اما بیتوجه به او با شانه به دیوار تکیه دادم و با اخمهایی در هم، گوشهایم را تیز کردم. صدای صحبتهایشان کمی دور و نامفهوم بود، اما نجوایی ضعیف و بم ...
بروزرسانی در : ۸ روز پیش
آخرین اطلاعیهی رمان تنیده به درد
تا پارت های پایانی چیزی نمونده🥲🦋
اگه به هر دلیلی رمان رو شروع نکرده بودید و یا گذاشتید پارت ها جمع شه، بهتره از الان کم کم رمان رو شروع کنید تا پارت ها براتون جا نیفته و جا نمونید، چون بعد از اتمام این احتمال وجود داره که رمان از روی سایت غیر فعال بشه و دیگه نمیتونید رمان رو بخونید.
این اطلاعیه تا زمان پایان رمان چندین بار تکرار میشه تا کسی جا نمونه💕
Sare
در پارت 1100قلبم اکلیلی شد وای خدا چقدر عشقشون قشنگیه🥺🥺♥️♥️♥️♥️♥️♥️
۱۸ دقیقه پیشSare
در پارت 1100خسته نباشی آوای عزیزم عالی بود هر چی از قلم قشنگت بگم کم گفتم 💞♥️🥺
۱۹ دقیقه پیشHani
در پارت 1111🤪🤪🫠🫠🥹🥹دنیا یه مهداد به من بدهکاره
۲۵ دقیقه پیشAida
در پارت 1110آخه چقدر قشنگ آوا جون:)کی به جز خودِ خودت میتونست انقدرر این رمان رو قشنگ بنویسه؟آخه قشنگی تا کِی؟؟تا کجا؟؟
۱ ساعت پیشmry
در پارت 220مشایخ خیلی از آیه بزرگتره که
۲ ساعت پیشRez
در پارت 400بعد از اون همه فلاکت به خوشبختی ای رسید ولی دنیا همون رو هم ازش گرفت سایه مظلومم🤧
۲ ساعت پیشRez
در پارت 370من بجز گریه حرف دیگه ای ندارم
۳ ساعت پیشRez
در پارت 360هعی حامی عزیزم متاسفم ولی سایه سهم تو نبود مال تو هم نبود🥲🤧
۳ ساعت پیشRez
در پارت 360ایبر *** مگس معرکه لعنت . آیه هم دست بردار نیست زن خب ولشون کنن
۳ ساعت پیشآرزو
در پارت 1111یکی بیا من جمع کنم نیشم بسته نمیشه خیلی قشنگ بود این پارت
۸ ساعت پیشوناز
در پارت 780بیچاره سایه از نگاه ها و حرفای مردم بیشتر وحشت داره..اینکه بازم از فامیل زخم زبون بشنوه واقعا از تحمل خارجه
۸ ساعت پیشوناز
در پارت 780واای اینا عاشق شدنشون هم درد داره
۸ ساعت پیشارزو
در پارت 1100وای ننه خیلی قشنگ بودد
۸ ساعت پیشوناز
در پارت 770واای دیالوگهای مهداد چرا اینقد خواستنی هستن میشه مهداد رو کادوپیچ کنی به من بدی آوا؟😂😍
۸ ساعت پیش

Sare
در پارت 1110مرسی آوا جانم 💞کل پارت یه طرف پاراگراف آخر یه طرف 🥺♥️