دوست داشتی؟
رمان عاشقانه و درام تینده به درد اثر آوا موسوی

رمان تنیده به درد

  • زبان فارسی
  • 638.9K 👁
  • 3.8K ❤️
  • 18.4K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

همگی در تکاپوی جشن عروسی آیه، دختر محبوب خانواده هستند. همه چیز به ظاهر بی‌نقص مهیا شده؛ اما من این‌طور فکر نمی‌کنم، نه تا وقتی که آیه دقیقاً در آستانهٔ مراسم عروسی، تصمیم گرفته همه چیز را به تعویق بیندازد. تمام سؤال من همین است... چرا به ناگاه خواهرم از مردی که عاشقانه دوستش دارد، فرار می‌کند؟ در لا‌به‌لای این روزهای پرشور، رازی پنهان شده که کلیدش در دستان آیه است. و این وظیفه من است، یافتن این کلید شوم! کلیدی که اگر آن را پیدا کنم، زندگی همه ما به هم گره می‌خورد!

پارت اول

مقدمه:
کرم‌های ابریشم بردبارند، مدت‌ها محبوس در میان پیله رویا می‌بینند، رویای پرواز...
بله، پروانه‌ها برای پروانه شدن، تنیده به پیله خود، منتظر لحظه پروازند.
آن‌ها به شوق پروانه شدن، به شوق رهایی و به شوق شکوفایی به دور خود پیله می‌تنند...
من هم بردبارم، ولی من برای نفس کشیدن به درد تنیده‌ام!
می‌گویند چه‌طور؟
باید بگویم که دیگران می‌گویند کارد به استخوان رسیده، اما من می‌گویم تیغۀ درد گوشت تن و استخوان را دریده به روح رسیده. زمانی که درد تمام مرا گرفت، برای رهایی از آن پیله‌ای به خود تنیدم... من از درد، به درد پناه بردم.
من، پروانه‌ای ام که به دردش پیله بست...
و تو... درد عظیمی بودی که آمده بودی تا بمانی!
---------
فصل اول: فرو ریختن
آسمان امروز مرده به نظر می‌رسید. سرد، بی‌روح و ساکت...
نشسته بر روی لبه پهن پنجره اتاقم، به آسمان خیره بودم. آن‌قدر گرفته و بی‌نور به نظر می‌رسید که بیش از قبل دلم را مچاله می‌کرد. پتوی نازکم را بیشتر دور خود پیچیدم و ماگ شکلات داغم که حالا سرد شده بود را بالا آوردم و جرعه‌ای از آن نوشیدم. با وجود سرد بودنش اما باز هم طعم شیرین و رایحه دلپذیرش لحظه‌ای لبخندی به لب‎هایم هدیه داد.
صدای روشنک از طبقه پایین به گوش می‌رسید؛ اما به طور واضح نمی‌شنیدم که چه می‌گوید.
ماگ خالی‌ام را کنار دستم گذاشتم و شقیقه‌ام را به شیشه سرد پنجره چسباندم که همان لحظه در اتاق بی‎هوا باز شد. از پشت پرده اتاق می‌دیدمش که نگاهش را در اتاق چرخاند و بعد چشمانش مستقیم به من خیره شدند. جلو آمد و پرده را کنار زد. با دیدنم مکث کوتاهی کرد و کم‌کم اخم پررنگی میان ابروهایش نشست.
_ تو چرا آماده نیستی؟
ابروهایم بالا پریدند و متعجب پرسیدم:
_ من؟
آیه که انگار منتظر چنین واکنشی از من بود، پشت چشمی نازک کرد و دست به کمر زد.
_ تو که می‌دونی من هیچ‌وقت بدون تو خرید نمی‌رم.
بی‌حوصله‌تر از آن بودم که حتی بخواهم به رویش لبخند بزنم. واقعاً من را این‌قدر بچه می‌پنداشتند که گمان می‌کردند من نمی‌فهمم همه این‌ها، بازی‌های این مادر و دختر است که من را از خانه بیرون بکشند؟
_ خودتون برید، منو می‌خوای چی کار؟
لب برچید و پا بر زمین کوبید. دختربچه لوس...
_ من بدون تو نمی‌رم.
کله‌شقی‌های آیه همیشه کفرم را درمی‌آورد و این‌بار هم مستثنی نبود. بازوهایم را گرفت و تلاش کرد تا مرا از روی لبه پنجره پایین بکشد و در همان حال گفت:
_ لوس نشو سایه. زود لباس بپوش، مهداد منتظره.
خودم را عقب کشیدم و با اخم چانه بالا دادم.
_ بی‌خیال، حوصله ندارم.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

آخرین اطلاعیه‌ی رمان تنیده به درد

آوا موسوی : ۱۱ ماه پیش

سلام دوستان عزیزم، به دنیای جدید من خوش اومدید🥹
این رمان تا انتها رایگان خواهد بود
🔻روزهای پارت گذاری: شنبه، دوشنبه، چهارشنبه
🔻حتما رمان رو به کتابخونه تون اضافه کنید تا رمان رو گم نکنید و اطلاعیه های رمان براتون ارسال بشه.
لطفاً من رو با نظرات و کامنت های ارزشمندتون همراهی کنید💕✨
اخبار بیشتر، تیزر و ویدئو های رمان رو می تونید از کانال تلگر|مم ببینید🦋

نظرات رمان تنیده به درد

  • سالی

    در پارت 1310

    دلم تنگ میشه

    ۳ دقیقه پیش
  • توت🍓

    در پارت 1330

    چه گودو بود.خسته نباشیی🌹همه پروانه های دنیا🦋مال تو آوا.آیینِ سایه و مهداد(مینی مشایخ)😭.

    ۲۴ دقیقه پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 1330

    هنوزم باورم نمیشه که تموم شده،منتظر بقیه رمان های زیباتون میمونم

    ۲۶ دقیقه پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 1330

    توصیه میکنم بقیه خواننده های دنیای رمان این رمان زیبا و خوندنی رو ازدست ندن

    ۲۷ دقیقه پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 1331

    تنیده به درد فقط یه داستان معمولی نبود،بلکه راه و رسم زندگی بود

    ۲۷ دقیقه پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 1330

    خسته نباشی آواجونم،بسیار عالی بود

    ۲۸ دقیقه پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 1320

    واقعااین مدت باهاشون زندگی کردیم وعادت کردیم

    ۳۲ دقیقه پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 1320

    چقد سایه و مهداد دوست داشتنی رو دوست دارم و دلم براشون تنگ میشه

    ۳۳ دقیقه پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 1310

    آیه هم بزرگ شد،اما تاوان زیادی داد،پدر همه رو هم دراورد

    ۴۱ دقیقه پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 1310

    بلاخره آیین کوچولو وارد شد😍😍

    ۴۲ دقیقه پیش
  • نارنجی

    در پارت 1330

    خوندن تنیده به درد یه تجربه قشنگ بود و محاله که فراموش بشه 🧡

    ۴۶ دقیقه پیش
  • گلی

    در پارت 1330

    وای اینم تمامم شدکه🥲خیلی داستان قشنگی بود عین زندگی بود به دور از کلیشه خداقوت نویسنده جان💕موقعی که شروعش میکردم هزار جور سناریو می ساختم ولی باهرخط بعدیش سوپرایز میشدم داستانش زیادی دلنشینه🥺

    ۵۹ دقیقه پیش
  • Rez

    در پارت 1330

    تموم شد . سایه و مهداد هم خوشبخت شدن 💖🫠 ولی خب من چرا الا گریه ام گرفته جوابش مشخص نیست

    ۵۹ دقیقه پیش
  • Rez

    در پارت 1320

    وایی تموم شد اشک.✨️💔🥲🫠

    ۱ ساعت پیش
  • Rez

    در پارت 1320

    این ها دارن درمورد بچه اشون حرف میزنن خوشحال آن من چرا دارم گریه میکنمم؟

    ۱ ساعت پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️