دوست داشتی؟
رمان عاشقانه و درام تینده به درد اثر آوا موسوی

رمان تنیده به درد

  • زبان فارسی
  • 558.7K 👁
  • 3.3K ❤️
  • 13.7K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه تنیده به درد

همگی در تکاپوی جشن عروسی آیه، دختر محبوب خانواده هستند. همه چیز به ظاهر بی‌نقص مهیا شده؛ اما من این‌طور فکر نمی‌کنم، نه تا وقتی که آیه دقیقاً در آستانهٔ مراسم عروسی، تصمیم گرفته همه چیز را به تعویق بیندازد. تمام سؤال من همین است... چرا به ناگاه خواهرم از مردی که عاشقانه دوستش دارد، فرار می‌کند؟ در لا‌به‌لای این روزهای پرشور، رازی پنهان شده که کلیدش در دستان آیه است. و این وظیفه من است، یافتن این کلید شوم! کلیدی که اگر آن را پیدا کنم، زندگی همه ما به هم گره می‌خورد!

پارت اول

مقدمه:
کرم‌های ابریشم بردبارند، مدت‌ها محبوس در میان پیله رویا می‌بینند، رویای پرواز...
بله، پروانه‌ها برای پروانه شدن، تنیده به پیله خود، منتظر لحظه پروازند.
آن‌ها به شوق پروانه شدن، به شوق رهایی و به شوق شکوفایی به دور خود پیله می‌تنند...
من هم بردبارم، ولی من برای نفس کشیدن به درد تنیده‌ام!
می‌گویند چه‌طور؟
باید بگویم که دیگران می‌گویند کارد به استخوان رسیده، اما من می‌گویم تیغۀ درد گوشت تن و استخوان را دریده به روح رسیده. زمانی که درد تمام مرا گرفت، برای رهایی از آن پیله‌ای به خود تنیدم... من از درد، به درد پناه بردم.
من، پروانه‌ای ام که به دردش پیله بست...
و تو... درد عظیمی بودی که آمده بودی تا بمانی!
---------
فصل اول: فرو ریختن
آسمان امروز مرده به نظر می‌رسید. سرد، بی‌روح و ساکت...
نشسته بر روی لبه پهن پنجره اتاقم، به آسمان خیره بودم. آن‌قدر گرفته و بی‌نور به نظر می‌رسید که بیش از قبل دلم را مچاله می‌کرد. پتوی نازکم را بیشتر دور خود پیچیدم و ماگ شکلات داغم که حالا سرد شده بود را بالا آوردم و جرعه‌ای از آن نوشیدم. با وجود سرد بودنش اما باز هم طعم شیرین و رایحه دلپذیرش لحظه‌ای لبخندی به لب‎هایم هدیه داد.
صدای روشنک از طبقه پایین به گوش می‌رسید؛ اما به طور واضح نمی‌شنیدم که چه می‌گوید.
ماگ خالی‌ام را کنار دستم گذاشتم و شقیقه‌ام را به شیشه سرد پنجره چسباندم که همان لحظه در اتاق بی‎هوا باز شد. از پشت پرده اتاق می‌دیدمش که نگاهش را در اتاق چرخاند و بعد چشمانش مستقیم به من خیره شدند. جلو آمد و پرده را کنار زد. با دیدنم مکث کوتاهی کرد و کم‌کم اخم پررنگی میان ابروهایش نشست.
_ تو چرا آماده نیستی؟
ابروهایم بالا پریدند و متعجب پرسیدم:
_ من؟
آیه که انگار منتظر چنین واکنشی از من بود، پشت چشمی نازک کرد و دست به کمر زد.
_ تو که می‌دونی من هیچ‌وقت بدون تو خرید نمی‌رم.
بی‌حوصله‌تر از آن بودم که حتی بخواهم به رویش لبخند بزنم. واقعاً من را این‌قدر بچه می‌پنداشتند که گمان می‌کردند من نمی‌فهمم همه این‌ها، بازی‌های این مادر و دختر است که من را از خانه بیرون بکشند؟
_ خودتون برید، منو می‌خوای چی کار؟
لب برچید و پا بر زمین کوبید. دختربچه لوس...
_ من بدون تو نمی‌رم.
کله‌شقی‌های آیه همیشه کفرم را درمی‌آورد و این‌بار هم مستثنی نبود. بازوهایم را گرفت و تلاش کرد تا مرا از روی لبه پنجره پایین بکشد و در همان حال گفت:
_ لوس نشو سایه. زود لباس بپوش، مهداد منتظره.
خودم را عقب کشیدم و با اخم چانه بالا دادم.
_ بی‌خیال، حوصله ندارم.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

آخرین اطلاعیه‌ی رمان تنیده به درد

آوا موسوی : دیروز

تا پارت های پایانی چیزی نمونده🥲🦋
اگه به هر دلیلی رمان رو شروع نکرده بودید و یا گذاشتید پارت ها جمع شه، بهتره از الان کم کم رمان رو شروع کنید تا پارت ها براتون جا نیفته و جا نمونید، چون بعد از اتمام این احتمال وجود داره که رمان از روی سایت غیر فعال بشه و دیگه نمیتونید رمان رو بخونید.
این اطلاعیه تا زمان پایان رمان چندین بار تکرار میشه تا کسی جا نمونه💕

نظرات رمان تنیده به درد
  • Sare

    در پارت 1110

    مرسی آوا جانم 💞کل پارت یه طرف پاراگراف آخر یه طرف 🥺⁦♥️⁩

    ۸ دقیقه پیش
  • Sare

    در پارت 1100

    قلبم اکلیلی شد وای خدا چقدر عشقشون قشنگیه🥺🥺⁦♥️⁩⁦♥️⁩⁦♥️⁩⁦♥️⁩⁦♥️⁩⁦♥️⁩

    ۱۸ دقیقه پیش
  • Sare

    در پارت 1100

    خسته نباشی آوای عزیزم عالی بود هر چی از قلم قشنگت بگم کم گفتم 💞⁦♥️⁩🥺

    ۱۹ دقیقه پیش
  • Hani

    در پارت 1111

    🤪🤪🫠🫠🥹🥹دنیا یه مهداد به من بدهکاره

    ۲۵ دقیقه پیش
  • Aida

    در پارت 1110

    آخه چقدر قشنگ آوا جون:)کی به جز خودِ خودت میتونست انقدرر این رمان رو قشنگ بنویسه؟آخه قشنگی تا کِی؟؟تا کجا؟؟

    ۱ ساعت پیش
  • mry

    در پارت 220

    مشایخ خیلی از آیه بزرگتره که

    ۲ ساعت پیش
  • Rez

    در پارت 400

    بعد از اون همه فلاکت به خوشبختی ای رسید ولی دنیا همون رو هم ازش گرفت سایه مظلومم🤧

    ۲ ساعت پیش
  • Rez

    در پارت 370

    من بجز گریه حرف دیگه ای ندارم

    ۳ ساعت پیش
  • Rez

    در پارت 360

    هعی حامی عزیزم متاسفم ولی سایه سهم تو نبود مال تو هم نبود🥲🤧

    ۳ ساعت پیش
  • Rez

    در پارت 360

    ایبر *** مگس معرکه لعنت . آیه هم دست بردار نیست زن خب ولشون کنن

    ۳ ساعت پیش
  • آرزو

    در پارت 1111

    یکی بیا من جمع کنم نیشم بسته نمیشه خیلی قشنگ بود این پارت

    ۸ ساعت پیش
  • وناز

    در پارت 780

    بیچاره سایه از نگاه ها و حرفای مردم بیشتر وحشت داره..اینکه بازم از فامیل زخم زبون بشنوه واقعا از تحمل خارجه

    ۸ ساعت پیش
  • وناز

    در پارت 780

    واای اینا عاشق شدنشون هم درد داره

    ۸ ساعت پیش
  • ارزو

    در پارت 1100

    وای ننه خیلی قشنگ بودد

    ۸ ساعت پیش
  • وناز

    در پارت 770

    واای دیالوگهای مهداد چرا اینقد خواستنی هستن میشه مهداد رو کادوپیچ کنی به من بدی آوا؟😂😍

    ۸ ساعت پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟