دوست داشتی؟
رمان پیمان اثر دانیل استیل

رمان پیمان

  • زبان فارسی
  • 74.5K 👁
  • 57 ❤️
  • 25 💬

خلاصه رمان عاشقانه پیمان

رمان حاضر ترجمه دیگری است از رمان پیمان اثر دانیل استیل ، نویسنده معاصر آمریکایی . استیل این رمان را بر پایه فیلمنامه‌ای به همین نام به قلم کاری مایکل وایت نوشته است . در این داستان ماجرای دختر و پسری را به تصویر کشیده که در جامعه‌ای پلید با همه دشواری‌ها و هر بلایی پذیرا می‌شوند تا پیوند مقدس ازدواج را برقرار کنند و به دور از ناپاکی‌ها روزگار بگذرانند . رمز توفیق دانیل استیل و این اثر در عرضه و ارائه عشق پاک و مهر بی شائبه نهفته است ...

قسمتی از متن رمان پیمان

باز سوار دوچرخه راهی شدند. منتها این بار آهسته تر میراندند.
حال و هوای نشاط آمیز تفریح از سرشان پریده بود. هر دو در افکار خود که قسمت اعظم آن متوجه دیگری بود غرق بودند.
نزدیک "ناهانت" که رسیدند نانسی میعادگاه انتخابی مایکل را بالای یک جاده انشعابی در زیر درختان کهنسال دلگشائی مشاهده کرد.
خوشحال بودند که گردش آنروزشان در چنین جای خوش منظره ای پایان میپذیرد.
- وای مایکل ... اینجا چه قشنگ است.
- میپسندی اش، مگر نه ؟
بر علفزار نرم نشستند. جلوی پیشانی حاشیه باریک شنی آغاز میشد و آن سو تر امواج بلند و یکنواخت روی یک تپه دریائی که درست تا زیر آب سر کشیده بود خرد میگشت.
مایکل گفت: همیشه دلم میخواست ترا به اینجا بیاورم.
- چقدر خوشحالم که امروز این کار را کردی.
در سکوت نشسته بودند. ناگهان نانسی از جا جست . مایکل پرسید: چی شده؟
- کاری دارم.
- برو آن پشت بوته ها.
نانسی در همانحال که بسوی نقطه ای در ساحل میدوید جواب داد: نه کله پوک . آن کار نه.
مایکل آرام دنبالش میرفت . حیرت زده بود که این دختر چه فکری در سر دارد.
نانسی در کنار یک صخره بزرگ ایستاد. با حرارت و شور تقلا میکرد که آن صخره را جابجا کند ولی تلاشش بی نتیجه ماند.
مایکل سر در نمیآورد. دست آخر گفت: هی بچه جان بگذار کمکت کنم . میخواهی چه کار کنی؟
- فقط میخواهم برای یک لحظه از جا بلندش کنم . نگاه کن ، اینجا را....
صخره زیر فشار محکم مایکل کمی راه داد و جنبید و یک حفره نمناک زیر آن نمایان شد.
قسمت سوم
نانسی بسرعت گردنبند آبی درخشان را از گردنش باز کرد. آنرا لحظه ای در دست نگاهداشت . چشمانش بسته بود. سپس آنرا در میان شنهای زیر صخره انداخت و گفت: خیلی خوب ، صخره را سر جایش بگذار.
- روی گردنبند؟...
نانسی با سر اشاره مثبت کرد. در تمام مدت نگاهش به تلولوی گردنبند آبی دوخته شده بود.
- این گردنبند یاد بودی از پیوند ما خواهد بود ، یک یاد بود همیشگی از یک پیوند دائمی . آنرا دفن میکنیم که تا وقتی این صخره و این ساحل و این درخت ها در اینجا هستند ، پیوند ما هم باقی بماند.
مایکل لبخند محوی بر لب نشاند.
- داریم خیلی خیالپرداز میشویم.
- چرا نشویم ؟ اگر آنقدر خوشبختی که عاشق باشی، عشقت را گرامی بدار. آشیانه ای به آن بده.
- حق با توست . کاملا حق با توست . خیلی خب . پس اینجا آشیانه عشق ماست.
- حالا بیا پیمانی ببندیم. من قسم میخورم که هرگز از خاطر نبرم که چه چیزی در اینجاست ، یا چرا در اینجاست . حالا نوبت توست.
نانسی همانطور که زانو زده بود به مایکل نگاه کرد. مایکل باز لبهایش از تبسمی درخشید . هیچگاه تا به این اندازه دلباخته نانسی نبود.
- من پیمان میبندم... عهد میکنم که هرگز به تو نگویم خداحافظ...
و آنگاه بدون هیچ دلیل خاصی هر دو خنده را سر دادند . چرا که جوان بودن ، رمانتیک بودن و حتی غرق در روغن بلال بودن خوش آیند است. روز دلپذیری بر آنها گذشته بود.
مایکل پرسید: حالا میتوانیم برویم؟
نانسی با سر رضایت داد . بطرف جائی که دوچرخه هایشان را گذاشته بودند روانه شدند.
دو ساعت بعد به آپارتمان کوچک و زیبای نانسی که نزدیک خوابگاه دانشجویان قرار داشت رسیدند.
مایکل در حالی که خود را روی کاناپه رها میکرد، نگاهی به دور و بر آپارتمان انداخت و یک بار دیگر حس کرد که بودن در این خانه برایش چقدر لذت بخش است و در آن چه آسایشی دارد. تنها خانه واقعی که تا بحال شناخته . آپارتمان وسیع مادرش هیچگاه آسایشی به او نمیبخشید، ولی این خانه کوچک ، چرا. فرح بخش و با روح بود. هر گوشه آن نموداری از روحیه صمیمی نانسی بود و هر تکه از اثاثیه اش سلیقه ظریف او را نشان میداد. تابلوهائی که در طی سالها کشیده بود ، رنگهای گرمی که برای دیوارها انتخاب کرده بود، یک کاناپه نرم از مخمل قهوه ای ، یک قالیچه پوستی که از یک دوست خریده بود. همیشه در گوشه و کنار خانه ، گل بود و گیاهانی که نانسی با همه دقت به آنها میرسید.
- نانسی میدانی که چقدر این خانه را دوست دارم؟
نانسی نگاه غریبانه ای به اطراف افکند.
- آره میدانم ، خود منهم همینطور. دل کندن از اینجا مشکل است . توی این فکر هستم که بعد از عروسی مان چه کنیم؟
- همه این اثاثیه قشنگ را به نیویورک میبریم . آشیانه کوچک گرمی برایشان پیدا میکنیم.
ناگهان نگاه مایکل بسمت چیزی کشیده شد.
- این چیست ؟ جدید است ؟
به سه پایه نقاشی نانسی اشاره میکرد که تابلوی روی آن هنوز در مراحل اولیه کار بود. اما حتی در آن مرحله هم حالت همیشگی تابلوهای نانسی را داشت. تابلو دورنمائی از درخت و مزرعه بود. اما وقتی مایکل بطرف آن رفت ، پسر کوچکی را هم دید که در یک درخت پنهان شده و پاهایش را آویزان کرده . با کنجکاوی پرسید: وقتی برگهای درخت را بکشی ، باز پسرک پیداست؟
- شاید . اما چه فرقی میکند؟ ما که میدانیم پسرک آنجاست. تابلو را میپسندی؟
قبل از آنکه مایکل جواب دهد، نانسی علاقه او را به تابلو در نگاهش خواند و غرق لذت شد. مایکل همیشه هنر او را کاملا درک میکرد . او در پاسخ نانسی گفت: من عاشق این تابلو هستم.
- در اینصورت وقتی که تمام بشود بعنوان هدیه عروسی بتو تقدیم خواهد شد.
- چه هدیه سخاوتمندانه ای .... راستی ، صحبت هدیه عروسی شد....
مایکل نگاهی به ساعتش انداخت . کمی از پنج گذشته بود. میخواست ساعت شش در فرودگاه باشد.
ادامه داد : باید راه بیفتم .
- براستی خیال داری امشب بروی؟
- آره این ملاقات خیلی اهمیت دارد. تا چند ساعت دیگر بر میگردم. فکر میکنم حدود هفت و نیم –هشت به خانه ماریون برسم . بستگی به وضع ترافیک دارد. بعد میتوانم با آخرین هواپیما که ساعت یازده حرکت میکند برگردم و تا نیمه شب به خانه برسم. خب ؟
- خب !
با این وجود نانسی در قلب خود تردیدی احساس میکرد دلواپس رفتن مایکل بود. نمیخواست که او برود. هرچند که دلیلی هم برای دلشوره خود نمیافت.
- امیدوارم همه چیز بخوبی بگذرد.
- یقین دارم که همینطور میشود.
با اینحال ، هردوی آنها خوب میدانستند که ماریون فقط کاری را میکند که مایل به انجام آن است، و به حرفهائی گوش میسپرد که میخواهد آنها را بشنود، و تنها موضوعاتی را میفهمد که موافق طبعش باشد.
با وجود این مایکل به دلش افتاده بود که او و نانسی در این مبارزه بر ماریون پیروز میشوند. باید پیروز میشدند . او باید به نانسی میرسید ، به هر قیمتی ، به هر بهائی.
مایکل کراواتی دور یقه پیراهن اسپرتش لغزاند و یک کت نازک را از پشت صندلی قاپ زد. خودش آن کت را صبح همانروز در آنجا گذاشته بود. اطلاع داشت که هوا در نیویورک گرم است ولی در ضمن میدانست که در خانه ماریون باید با کت و کراوات حاضر شود. رعایت این نکات ضروری بود. ماریون به هیچوجه تاب تحمل هیپی ها ، یا هیچ ها ... مثل نانسی را نداشت.
در هنگام خداحافظی هر دو آگاه بودند که مایکل با چه واکنشی روبرو خواهد بود.
- موفق باشی.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان پیمان
  • رویا

    1

    من این داستانو سال ۶۷ خوندم اون زمان محصل بودم و عاشق داستانش بودم و خوشحالم که اینجا پیداش کردم

    ۳ ماه پیش
  • ا. ف

    0

    داستان تا حدی قابل پیش بینی بود جزئیات هم یه جاهایی زیادی بود ولی در کل بد نبود جالبه

    ۴ ماه پیش
  • آوین

    0

    اصلا جالب نبود نصفه رها کردم

    ۶ ماه پیش
  • F.hasani

    2

    من این کتاب رو ۳۰سال پیش برای اولین بار خوندم ولی چون جالب بود ۲ بار دیگه خوندمش وخیلی دوستش دارم بعد از ۳۰ سال دوباره هوس کردم بخونم

    ۱۱ ماه پیش
  • Parnia

    0

    چقدر قشنگ بود عالی هم شروع عالی هم پایان بندی دلپذیری داشت یک عشق واقعی رو رقم زد توصیه میکنم بخونید

    ۱ سال پیش
  • مردانی

    0

    معمولی

    ۲ سال پیش
  • Halime

    0

    بسیار عالی بود

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    0

    سالهاقبل ازدوستان هدیه گرفتم متن کتاب بسیاردلنشین والبته غمناک بود هنوزهم برام یادآورروزهای دور جهانیست.

    ۳ سال پیش
  • نور

    0

    این رمان واقعا قشنگ و عمیقه قبلا دوبار خوندمش و الان اینجا دیدمش فوق العادست

    ۳ سال پیش
  • اناستیا

    2

    لطفٱ رمان های یائوی هم بزارین نه یوری بلکه یائوی بزارین من همه رمان هارو بالا پایین کردم اما پیدا نکردم لطفٱ لطفٱ😭🙏

    ۵ سال پیش
  • ر.ش

    0

    چندین سال پیش خوانده بودم ولی دوست داشتم دوباره بخوانم

    ۵ سال پیش
  • ماریا

    14

    رمان های مرجان فریدی عالی هستن واقعا من رو دستشون ندیدم

    ۵ سال پیش
  • سحر

    3

    من فک کنم ۱۰ سال پیش کتاب پیمان و خوندم . عالی بود . توصیه میکنم حتما کتاباشو بخونید👌😁

    ۵ سال پیش
  • ...

    2

    بخاطر کتابی بودن مکالمات یکم حوصله سر بر بود

    ۵ سال پیش
  • اکسوال

    5

    من خودم رمان خارجی دوست ندارم نمیخونم ولی مامانم خونده برام تعریف کرده خود داستان مهرکه. حالا من که واقعا خودم نخوندم ولی خیلی خوشم اومد از ماجراش

    ۵ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!