پارت صد و چهارده :

_مگه توی اون نامه چی بود؟
با بغض چشم از فضای بیرون گرفتم و به‌سمت آقای جاش چرخیدم. چند بار پلک زدم تا به زمان حال بازگردم. بزاق دهانم را به‌سختی قورت دادم. همان‌طور دست‌به‌سینه، به چشم‌های خستهٔ پیرمرد زل زدم. دور چشم‌هایش پر از خطوط پنجه‌کلاغی بود که خبر از گذر زمان می‌دادند.
حس می‌کردم من هم این خطوط را روی قلبم دارم. انگار قلبم در این مدت کوتاه پیر شده بود.
_ راستش یادم نمÛ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zinb

    3

    بهترین قلم رو داری مرجانی🥲💗

    ۳ هفته پیش
  • بنفش علی

    2

    از پارت یک تا پارت آخر، اگه اشتباه نکنم پارت اولم هانا با آقای جاش نشسته بود حرف میزد تا الان که پارت اخره🥲

    ۴ هفته پیش
  • بنفش علی

    4

    یکی مثل آقای جاش که همش براش درد و دل کنم و اون یادش نمونه چه رفیق خوبی🫠

    ۴ هفته پیش
  • بنفش علی

    3

    مرجان درمورد ما چی فکر کردی چجوری تموم کردی این جلدو وای ولی جلد دو کی میاد نمیخوام تموم بشه دیگه از هانای دوست داشتنیم نمیخونم🥲😭💔

    ۴ هفته پیش
  • النا

    2

    امیدوارم ازحرفم ناراحت نشده باشی فقط نظر شخصی خودموگفتم مرجان عزیزم

    ۱ ماه پیش
  • النا

    10

    مرجان عزیزم بنظرم هردوجلداینجاکامل پارت گذاری بشه ورمان به اتمام برسه وبعدبره واسه ویرایش وچاپ خیلی بهتره اینجوری هم ماکم انتظارمیکشیم وهم بعدش باهیجان بیشتری کتابوسفارش میدیم چون واقعا وقتی آدم انتظارش طولانی میشه دیگه اون هیجان سابقو نداره واینکه هم محتوای کتاب ودیالوگاش از ذهنمون پاک میشه

    ۱ ماه پیش
  • Hln

    6

    منم همینطور آقای جاش منم همینطور ، منم خیلی دوست دارم بدونم بعدش چی میشهه

    ۱ ماه پیش
  • Hln

    3

    واای باورم نمیشه تمام شد😭 واقعا با رمانش زندگی کردم ، از خودکشی کردن بخاطر میرن و لیو و الیان گرفته تا گوگولی بودن هانا و قوی بودن میرا و سرسخت بودن وانیا .. قلبمم

    ۱ ماه پیش
  • غزال

    3

    وایایاییای از پایان جلد اول خدایی از پایاینش معلومه چه جنگیی در راهه

    ۲ ماه پیش
  • زینب سالمیان

    5

    خوشحالم که جلد دوم داره وگرنه دق میکردم همین الانم چون جلد اول تموم کردم بغض داره خفم میکنه

    ۲ ماه پیش
  • زینب سالمیان

    2

    واای مرجان، مرجان با من چیکار کردی😭😭نمیتونم جلوی اشکامو بگیرم نمیتونم قبول کنم که تموم شد میدونم تا آخر عمرم هیچوقت از یادم نمیره 😭😭

    ۲ ماه پیش
  • Hosna

    3

    مرجان همیشه یه جوری عمیق مینویسه که توی داستاناش گم میشم🥲 کلماتی که نوشته میشه خیلی خیلی فراتر از یک داستان یا یک رمانه انگار احساسات درونشون حرکت میکنه🫠 و من گم شدم میون حرف های آقای جاش🥲🍋

    ۲ ماه پیش
  • سپیده

    3

    وای مرجان خیلی قشنگ بود و من نمی دونم چجوری اصلا تعریف کنم کلمات رو نمیتونم به زبون بیارم اصلا نمیدونم چی بگم! هانا باید میرن رو نجات بده! باید!

    ۲ ماه پیش
  • یه بنده خدا

    8

    اقای جاش آلزایمر داره بخاطر همین هانا داستانشو براش تعریف کرد؟

    ۲ ماه پیش
  • ۰۰۰۰۰۰

    8

    این نامه فراتر از یک بوسه بود

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️